تبليغاتX
انجمن کوهنوردی پلی تکنیک تهران

 

( ما با Boulderism یک لحظه هم کنار نخواهیم آمد- جرزی کوکوشکا«قدس» )

 

بیانیه جامعه آلپینیست های پلی تکنیک

The Alpinist’s Society Of Polytechnic

 

بیواک گر! (تاصبح TASOP) چیزی نمانده، تحمل کن.

 

 

جامعه آلپینیست های پلی تکنیک ضمن تبریک به مناسبت فرارسیدن زمستان، فصل برف و سرما و فصل پیروزی دوپوش بر کتانی، لازم می داند نکاتی را به عرض برساند.

متاسفانه سالی که گذشت سالی سرشار از یاس و ناامیدی برای آلپینیست های پلی تکنیک بود؛

-          در حالی که هر روز بر تعداد برنامه های سنگنوردی افزوده می شد از برنامه های کوهنوردی کاسته شد.

-          غلیرغم تلاش های بسیار اولین برنامه Bouldering انجمن برگزار شد.

-          در اغلب برنامه های کوهنوردی، نفوذ Boulder کاران بوضوح مشخص بود که ساعاتی از برنامه را به این کار اختصاص می دادند که اوج این حرکت خزنده، تلاش بر روی یک سنگ کوتاه در برنامه خلنو و ترسیم مسیر آن برای سایرین در گزارش بود که این کار زشت و ناپسند را در بین اعضای جدید رواج داد.

-          اما اوج این ناامیدی شیوع بیماری «دست به سنگ» در بین اعضای انجمن بود که خوشبختانه با شروع فصل سرما به حالت کنترل درآمده و باید سریعا تا بهار ریشه کن شود.

 

با توجه به موارد بالا، لازم است آلپینیست های محترم، از امتیازات این فصل الهی استفاده کرده و در جهت ریشه کن کردن Boulderism دستورالعمل های زیر را انجام دهند:

 

1-      در برنامه هایی که سرپرستی می کنید داشتن شرایط زیر را برای شرکت کنندگان الزامی بدانید؛

-                      وزن بالای 80 کیلوگرم

-                      عضلات پایین تنه قطور

-                      شکم از کمربند جلوتر آمده

-                      اشتهای زیاد

 

2-      برنامه های زمستانی خود را به گونه ای تنظیم کنید که از مناطق Bouldering عبور کنید و اجرای موارد زیر را از اعضای تیم بخواهید:

-                      شکستن گیره های ناخنی و یا تبدیل آنها به مشتی

-                      تعریض شکاف ها و لانه کبوتری ها و یا ساخت آنها

-                      لاخ گوه سنگ ها در شکاف ها

-                      تخریب سنگ های کوتاه بدون شکاف با شیب منفی از جمله سنگ مثلث

 

3-      کار با رکاب، Hook، یومار و سایر ادوات صعودهای مصنوعی را به افراد آموزش دهید و در جهت ترویج استفاده از آنها بکوشید.

 

4-      با مشاهده هرگونه Boulder Pad، کفش سنگ، کیسه پودر و زینک، فورا در جهت معدوم ساختن آنها اقدام کنید.

 

5-      پرخوری و رژیم غذایی پرچربی را در برنامه ها ترویج کنید.

 

6-      افراد دارای بیماری «دست به سنگ» را شناسایی کرده و فورا به ما اطلاع دهید.

 

بر این اساس، علائم و نشانه های این بیماری  بر طبق آخرین یافته های پزشکی در پی می آید:

در این بیماری؛

-          چشمان بیمار به محض دیدن سنگ خیره شده و دیوانه وار به سمت آن می شتابد.

-          در برخی موارد مشاهده شده که بیمار پس از وصال به نوازش سنگ پرداخته است.

-          در اکثر موارد مشاهده شده که بیمار برای جلب توجه سنگ در مقابل آن به اجرای حرکات موزون دست پرداخته است.

-          بیمار پس از مراحل بالا- مخصوصا در سنگ های مسقف و دارای شیب منفی- در پایین ترین نقطه زیر سنگ نشسته و به درگاه سنگ سر تعظیم فرود می آورد، سپس از سنگ آویزان شده تا بیرونی ترین نقطه آن پیش آمده و با خواندن ورد مقدس (تاپ Top) و زدن یک دست به دست دیگر پایین می پرد.

توجه: تمام موارد بالا ممکن است چندین و چندبار تکرار شوند.

 

اقدامات درمانی:

 

1-      با لگد – ترجیحا با کفش دوپوش - بیمار را از سنگ پایین انداخته و کشان کشان دور کنید.

2-      به بیمار چشم بند بزنید و سریعا به انجمن آلپینیست ها تحویلش دهید.

 

 

منتظر اطلاعیه های بعدی باشید.

هیئت مدیره جامعه آلپینیست ها(همه جا)

Down With Boulderism

 

 

 

+ نوشته شده در  پنجشنبه 30 آذر1385ساعت 17:13  توسط   | 

 

صعود به قله ورجین، ویژه دختران، به سرپرستی"حسنی خوشخو" در اولین روز از زمستان 85 برگزار خواهد شد. برای شرکت در این برنامه میتوانید با محسن انواری، ۰۹۱۷۳۱۶۲۶۱۱ ، تماس بگیرید.

 

  

قله ورجین.. عکس از سعید صبور.

 

+ نوشته شده در  سه شنبه 28 آذر1385ساعت 17:48  توسط   | 

 

  1. برنامه صعود به قله امیری در روز های 16 و17 آذر به علت مواجهه با هوای بد با شکست روبرو شد. به زودی گزارش کاملی از این برنامه منتشر خواهد شد.
  2. جلسه هفتگی گروه در روز یکشنبه 19 آذر برگزار شد. در این جلسه ابتدا منصور احمدی گزارشی از صعود ناموفق آخر هفته پیش را ارائه کرد و سپس شاهین مقیمی از اعضای گروه برای همراهی در روز جمعه 24/9 برای صعود به توچال دعوت به عمل آورد. برای همراهی وی میتوانید با 09122403731، شاهین مقیمی، تماس بگیرید.     

 

***

با صعود ناموفق هفته پیش تقویم پاییز به اتمام رسید و از هفته آینده تقویم زمستان با صعود به قله "سی چال" به سرپرستی "مریم ملکی" آغاز خواهد شد. ثبت نام این برنامه در جلسه هفته آینده گروه انجام خواهد شد.

 

     

   

 

پی نوشت:

 

تقویم شش ماهه ی دوم 85

 

تاریخ

نام برنامه

وسیله نقلیه

سرپرست

1

پنجشنبه 6 مهر

تمرین سنگنوردی

شخصی

مهدی رافعی

2

پنجشنبه 13 مهر

افطاری کلکچال

شخصی

فاطمه رحمانی فرد

3

پنجشنبه 20 مهر

آموزش سنگنوردی

شخصی

وریا دایی چین

4

جمعه 5 آبان

دارآباد

شخصی

فاطمه رحمانی فرد

5

جمعه 12 آبان

آموزش امداد و نجات

شخصی

مهدی رافعی

6

کلکچال

شخصی

مبین رستگارآگاه

7

پنجشنبه 18 آبان

دوشاخ

دانشگاه

علی زارع زاده

8

تمرین سنگنوردی

شخصی

مریم ملکی

9

جمعه 26 آبان

غار کهک

دانشگاه

پریسا امامی

10

پنجشنبه و جمعه 25 و 26 آبان

سنگنوردی

ديواره پلیس راه اصفهان

شخصی

منصور احمدی

11

پنجشنبه و جمعه 2و3و آبان

کویر مرنجاب

دانشگاه

میلاد احمدی

12

جمعه 10 آذر

سرکچال (ناموفق)

دانشگاه

حمید حسن زاده

13

پنجشنبه و جمعه 16 و 17 آذر

امیری (ناموفق)

دانشگاه

احسان حسین نژاد

14

جمعه 1 دی

سی چال

دانشگاه

مریم ملکی

15

جمعه 8 دی

آبک

دانشگاه

مرتضی گنجایی

16

جمعه 6 بهمن

توچال

شخصی

منصور احمدی

17

جمعه 20 بهمن

لزون

دانشگاه

حسنی خوشخو

18

پنجشنبه و جمعه 26 و 27 بهمن

کرکس

دانشگاه

میثم افشاری

 

دوشنبه 30 بهمن

مجمع عمومی و انتخابات

-

-

19

جمعه 4 اسفند

آموزش بهمن شناسی

شخصی

محسن انواری

20

جمعه 11 اسفند

دشت هویج + پرسون

دانشگاه

پریسا امامی

21

پنجشنبه و جمعه 17و 18 اسفند

کهار

دانشگاه

وریا دایی چین

 

-          برنامه 12 ابتدا کلون بستک بود که به دلیل بسته بودن جاده دیزین به سرکچال تغییر یافت.

 

 

 

 

  

+ نوشته شده در  پنجشنبه 23 آذر1385ساعت 12:5  توسط   | 

 

گزارش برنامه گروه کوهنوردي دانشگاه اميرکبير

کُلون بستک –تغييريافته به منطقه سرکچال

به تاريخ جمعه 10 آذر1385

 

پيش از برنامه:

 

   کمتر از دو هفته قبل از برنامه, تصميم بر آن شد تا سرپرستي را عهده دار شوم. از آنجا که به قله کلون‌بستک صعود نکرده بودم, قدم اول؛ جمع‌آوري اطلاعات بود. پرس و جو از آقايان عليزاده, انواري, گنجايي و سرافراز و خانم عزيزي اطلاعاتي در اختيارم گذاشت که با گزارشهايي که جمع و جور کرده بودم, ديد خوبي مي داد. البته برنامه مشابهي در تاريخ 18 آذر 1384 توسط گروه انجام شده بود که  گزارش مختصر و مفيد آن به قلم محسن انواري, هم راهگشا بود. پيدا کردن کروکي مسير و نقشه توپوگرافي و عکس از اينترنت هم چندان وقت‌گير نبود. وضع هوا نسبت به اين موقع از سال کمي سردتر از معمول بود و اميدوار بودم بارندگي نداشته باشيم. خم و چمِ هماهنگيها را از محسن انواري پرسيدم. در جلسه توجيهي 5 عصر روز يکشنبه 5 آذر در دانشکده فيزيک, با توجه به اينکه اطلاعيه‌هاي برنامه کمي دير(!) يعني حدود يک ساعت قبل از جلسه بر در و ديوار دانشگاه نصب شده بود خيل مشتاقان زياد نبود. البته برنامه براي پنجشنبه 9 آذر مد نظر بود و روز بعد متوجه شدم به دليل مشکل حمل ونقل , اداره تربيت بدني برنامه روزهاي پنجشنبه را به جمعه منتقل کرده, و در اطلاعيه ها هم تاريخ 10آذر ذکر شده و نه 9 آذر! پس مجبور شدم به دنبال جايگزيني براي خودم باشم. خوشبختانه دوست خوبم, حسين سرافراز قبول کرد. عصر روز سه شنبه به همراه حسام نوريان براي تحويل وسايل و ثبت نام از مشتاقان احتمالي  حاضر شدم...بالاخره با پيگيريهاي محسن انواري در ساماندهي نفرات, قرار شد برنامه روز جمعه با سرپرستي حسين سرافراز برگزار شود. در وبلاگ اصلاحيه خورد و بقيه قضايا.

 

روز برنامه:

 

   چون قرار نبود در برنامه باشم, به قاعده سرپرست هم نبودم. خوشبختانه به برنامه رسيدم و زيارت جمال دوستان, بر خلاف پيش‌بينيهاي هواشناسي نويد بخش روز خوبي شد. 7:15 نشده بود که با ميني بوس دانشگاه به رانندگي آقاي فيضي از درب خيابان رشت حرکت کرديم.  حوالي ميدان نوبنياد برف سبک همراه با مه بود, راننده از تصميم جويا شد؛ ما هم خم به ابرو نياورده و همچنان مصمم به گردنه ديزين بوديم. اوايل به شوخي و خنده مي گذشت و در گيرو دار اينکه سرپرست کيست.... بالاخره زور حسين چربيد و من قبول کردم. جلسه معارفه و مراسم خوردن صبحانه براي صرفه جوييِ زماني, در ماشين برگزار شد. فضاي کلي تيم به نحوي بودکه نيازي به چک کردن وسايل نفرات نبود هر چند, چند مهمان داشتيم و اين موضوع کمي بر تصميم گيري من در نحوه برخورد با کل تيم موثرتر بود. راهبندان گردنه قوچک در جاده لشکرک و بيم از دست دادن زمان, اسامي قله‌هاي ورجين, آبک, قلعه دختر, سرکچال و کوههاي شمال تهران را به عنوان جايگزين بر سر زبانها آورد. ترجيح مي‌دادم تا جاي ممکن روند اجرا, از برنامه‌ريزيهاي قبلي عدول نکند و همان برنامه کلون بستک اجرا شود. طبق گفته يکي از راهداران, مسير تا فشم باز است و حجم برفِ تازه خيلي سنگين به نظر نمي رسيد. بعد از اوشان, ساعت 9:10 ميدان اصلي فشم را به سمت چپ(غرب) ادامه مي‌دهيم تا به ميگون برسيم. خوشبختانه مسير کماکان باز است و تا شمشک مشکلي نيست. در پي تماس تلفني با تلفن گوياي وزارت راه( 141) اين جمله شنيده مي شد:  تمامي راههاي ارتباطي کشور, باز و ... . اما اين کافي نبود. بعد از 3 بار تماس با 118 تهران و هر بار دادن يک شماره(!), بالاخره کد مبدا,  021 تهران و مقصد, 0221355 ديزين را وارد کرده و آخر هم با جاده اي که تا جاهايي شن پاشي شده ولي در نهايت بسته است, مواجه شديم. به قول يکي از دوستان اين مسير در اين مواقع به طور پيش فرض بسته است و اعلام نمي‌شود. شايد تنها عبورِ بسيار کم‌شمار ماشينهاي مقابل(که البته کمي جلوتر دور زده بودند) و تماس تلفني (141) بود که ما را به ادامه مسير اميدوار کرده بود. با توجه به ضيق وقت, ظاهراً نزديکترين محل, آبادي سپيدستون بود که به سرکچال برويم. کمي به عقب برگشتيم. با ماشين ساعت 16 وعده کرده و 10 صبح پاي مسير بوديم. در انتخاب مسير طبق قاعده و عرف بايد مسير زمستاني و يال روبروي لجني را (براي پرهيز از بهمن) انتخاب مي‌کرديم. البته شواهد اطراف جاده نشان مي‌داد حجم برف به قدري نيست که خطرناک باشد؛ هر چند بعد معلوم شد که کم هم برفکوبي

 نکرده‌ايم. با اطمينان به  تجربه دوستان قديمي  و با توجه به شناخت بهتر آنها از مسير, سعي کردم بيشتر از آنها در کار مسيريابي بهره بگيرم تا اينکه بخواهم خودم مسيريابي کنم. بارش چنداني نداشتيم ولي هوا صاف هم نبود. با اين دلايل و اينکه در صورت وجود ريسک, هيچ اصراري بر ادامه صعود نيست, قدم در راه تابستاني گذاشتيم. ديدن خرگوشي زيبا و بارش برفهاي پنبه‌دانه سرآغازخوشامدگويي‌هاي طبيعت بودند.

 

 

 

 با جلوداري منصور احمدي, از داخل آبادي با چند پيچ و خم عبور کرديم.  کمتر از نيم ساعت بعد در محل باغي از درختان براي تعديل لباس توقف کرده و باز با سعي در حفظ انسجام تيم به راه افتاديم. اين بار حسين سرافراز عهده‌دار عقبداري شد و منصور همچنان در جلو مسوول تعويض جلودار براي برفکوبي. سعي بر اين بود که هيچيک از اعضاي تيم از برفکوبي بي‌نصيب نماند و تا پايان برنامه, همه, حداقل يکبار جلوداري را تجربه کردند. گرچه آوازهاي گاه و بيگاهمان سکوت کوهستان را مي‌شکست اما اقتضاي زمان و مکان چنين مجوزي به ما مي‌داد. تيمهاي ديگري هم در منطقه روي يال لجني و حتي يک تيم پرتعداد در مسير تابستاني به چشم مي‌خوردند.

 

 

 

حوالي ساعت 11:15آخرين فرصتي بود که قبل از  غليظ‌تر ‌شدن مه توانستيم دورنماي حدود تقريبي مسير پناهگاه را ببينيم. باد و کولاک نداشتيم و فقط مه بود که تصويري يکپارچه سفيد در برابر ديدگان قرار مي‌داد. شايد اگر بقاياي گياهان بيرون زده از برف و حس لمس زمين نبود, چنين خيال مي‌کرديم که در يک زمينه يکدست سفيد حرکت مي‌کنيم.

 

 

 

 حدود ساعت 12 در اولين استراحت رسمي, بيسکوييتهاي رنگارنگ و تنقلات و ميوه گرمي‌بخش توقفمان شد. از اينجا به بعد قرار شد احسان حسين‌نژاد جلودار باشد.

 

 

 

مه غليظ تر شده و دو عضو تندرو در جلو يکه‌‌تازي و مسيريابي مي‌کردند. مي‌دانستيم در جهت درست(رو به شرق) گام برمي‌داريم اما مطمئن نبوديم چقدر بايد به سمت بالا برويم. گمان بر اين بود فاصله چنداني با جانپناه لجني نداريم و قسمتهاي سنگي مسير و برگشت سه کوهنورد در يال مقابل ظن ما را تقويت مي‌کرد(البته ظاهرا اين سه نفر هم از ادامه کار منصرف شده بودندو عزم برگشت کرده بودند.) وزش باد, روکش دستکش و بادگير طلب مي‌کرد, پس پوششها را تقويت کرديم. بين نفرات کمي فاصله ايجاد شده اما غلظت مه و وزش باد به حدي نيست که جاي پاها مشخص نباشد و ارتباط صدايي هم همچنان برقرار است. بالاخره در حين تراورس يک شيب برفي (که قرار بود براي جلوگيري از خطر بهمن, خط برش روي شيب ايجاد نشود و البته دوستان کمتر جدي گرفتند و نوع برف هم کمتر اجازه داد), هوا کمي صاف شد و توانستيم دورنماي اطراف را بهتر ببينيم. ساعت 13:20 را نشان ميدهد و ما در حاليکه يک يال با جانپناه فاصله داريم در ارتفاعي بالاتراز جانپناه لجني  قرار گرفته‌ايم. در تصوير زير جانپناه در گوشه سمت چپ ملاحظه مي‌شود.

 

 

 

بر تکه سنگ بزرگي توقف کرده و مي‌انديشيم که چه کنيم؟! اگر به سمت لجني برويم بايد يک يال ديگر را تراورس کرده و براي برگشت هم گزينه‌هاي بهتري از مسير فعلي نداريم. در عين اينکه رفتن تا جانپناه لجني در خوشبينانه‌ترين(!) حالت حداقل نيم ساعت و از آنجا تا قله حداقل يک ساعت و نيم زمان خواهد برد.  از طرفي اگر در محل فعلي به سمت شمال ادامه مسير دهيم, با توجه به بازشدن هوا احتمال دارد با خط‌الراس سرکچال تلاقي داشته باشيم.  تقسيم تيم و جداکردن  تيم حمله هم انتخاب ديگري بود. همچنين با توجه به احتمال يخ‌زدگي مسير جاده در برگشت و وعده ساعت 16 با ماشين,  بيشتر از ساعت 14:00(در حدود نيم ساعت ديگر) مجوز صعود نداشتيم. در نهايت با توجه به اينکه به پايداري وضع هوا هم اطمينان چنداني نبود, قرار بر اين شد در نيم ساعت باقيمانده, نفرات به دلخواه خود يا همراه تيم اول تا حداکثر ارتفاع ممکن بالا بروند و نهايت سعي‌شان را بکنند  يا همانجا استراحت کنند و در آخر همگي ساعت 14 آماده بازگشت باشند. شايد با توجه به زمانِ کم, اين نهايت بهره‌اي بود که مي‌توانستيم با کمترين خطر بدست آوريم. گرچه ترجيح بر اين بود همه با هم بالاتر برويم اما صاف  شدن نسبي هوا و آفتاب گرمي‌بخش و سوزان, زيبايي منطقه و جمع صميمي دوستان, رفتار آزادانه‌تري را اقتضا مي‌کرد. عده‌اي ماندند و خوردند و گفتند, عده‌اي مشغول عکس و فيلم و کمي بالاتر, در حاليکه ساعت 13:45را نشان مي‌داد,  ارتفاع 3689متري در مختصات جغرافيايي N36.02507 E51.52334 اوج کار پس از يک تلاش 4 ساعته بود.

 

 

 

 14:05 از مسيرِ رفته, در يک هواي عالي برگشتيم. مسير برگشت با کمي اصلاح نسبت به مسير رفت و يک توقف نيم ساعته در نزديکي ديواره‌اي پرهيبت ادامه يافت.

 

 

 

مشاهده بهمن تازه‌اي که از دامنه‌هاي شمالي تر سرازير شده بود, هم خالي از لطف نبود.

 

 

 

 

 

5 دقيقه به ساعت 16 مانده که همگي سوار ماشين شده‌ايم. خوشبختانه ايراد فني ماشين(شکستن پروانه رادياتور) مشکل حادي نبود و مسير بسيار خلوتِ برگشت, با خوردن ناهار و تقسيم آذوقه باقيمانده و جلسه پرچالش پيشنهادات و انتقادات و در نهايت خوردن خرمالو همراه مي‌شود. بيشتر دوستان نسبت به سرپرست لطف داشته و در کل از برنامه به ويژه به دليل جمع شدن ياران ديرين دور هم راضي بودند. برخي هم از سختگيري سرپرست در حفظ نظم تيم با توجه به حضور افراد باتجربه (که البته سرپرست از تجربه برخي از آنان هم به حدي کافي خبر نداشت!) گلايه داشتند. شايد بهتر است در چنين برنامه‌هايي که حالت "ديداردوستان" دارد, سرپرست با روحيات نفرات آشناتر باشد. تقريباً هيچ‌کس نسبت به انحراف در مسير گلايه نداشت.(ولي همچنان بهتر است از مسير معمول همان فصل براي اجراي برنامه بهره بگيريم.) بعد از يک ساعت و نيم به تهران رسيديم. اين بار درب حافظ دانشگاه نقطه پايان جمع دوستانه آن روز ما شد.

 

چند نکته:

 

-          تقريباً تمام نفرات با تجهيزات کامل برنامه يکروزه زمستاني(کفش مناسب, باتوم, پوشش کافي و...) و توان جسمي متعادل در برنامه شرکت کرده بودند.

-          بهتر است در برنامه هاي زمستاني که احتمال تغيير برنامه و مسير وجود دارد, کم خطرترين و مناسبترين جايگزينها قبل از برنامه بررسي شوند. هرچند قرار نبود سرپرستِ برنامه پنجشنبه در برنامه روز جمعه حضور يابد ولي اين مساله از ارزش فکر کردن به برنامه جايگزين احتمالي نمي‌کاست.

-          تشکيل جلسه توجيهي با حضور سرپرست و کل افراد همواره پرفايده است.(مگر احتمالاً در مواردي که نفرات يک تيم, شناخت کامل و کافي از هم دارند و با تماس تلفني مي‌توان به هماهنگي تيم اقدام کرد.)

در پايان از مشارکت صميمانه همه دوستان در اجرای برنامه و همکاري اداره تربيت بدني سپاسگزارم.

شرکت کنندگان(به ترتيب الفبا):1- منصور احمدي 2-يونس اصغرزاده 3-فرشيد اميرطهماسبي 4-محسن انواري 5-مجيد جان‌نثاري 6-حميد حسن‌زاده(سرپرست) 7-احسان حسين‌نژاد 8-ميرعلي حسيني 9-ميثم خوشقدم 10-حسين سرافراز 11-مرتضي گنجايي 12-وحيد محمودي.  

 

با اميد به اجراي برنامه‌هاي بهتر

حميد حسن‌زاده- 17آذر1385

 

 

 

 

 

+ نوشته شده در  یکشنبه 19 آذر1385ساعت 23:45  توسط   | 

۱. محسن انواری:

 

 

۲. احسان حسین نژاد:

 

 

+ نوشته شده در  چهارشنبه 15 آذر1385ساعت 18:33  توسط   | 

 

+ نوشته شده در  چهارشنبه 15 آذر1385ساعت 10:51  توسط   | 

 

 

  1. روز جمعه، 10/9، تیم انجمن کوهنوردی پلی تکنیک به قصد صعود به قله کلون بستک به سمت دیزین حرکت کرد که بعد از مواجهه با شرایط جاده شمشک به دیزین، تصمیم به تغییر برنامه به قله سرکچال گرفته شد. تیم انجمن تا ساعت 2 بعد از ظهر تا حدود ارتفاع ۳۶۵۰ متری صعود کرد که سرپرست برنامه به علت کمبود وقت، از این ارتفاع تصمیم به بازگشت تیم گرفت.
  2. جلسه هفتگی انجمن در روز یکشنبه ۱۲/۹برگزار شد. در این جلسه محسن انواری - به جای سرپرست این برنامه، حمید حسن زاده- ! گزارشی داد از صعود ناموفق به قله سرکچال، و سپس - به جای سرپرست این برنامه، احسان حسین نژاد- !!  توضیحاتی درباره برنامه صعود به قله امیری(۱۶و ۱۷ آذر) ارائه کرد. در پایان جلسه نیز ثبت نام این صعود انجام شد. نکته قابل ذکر اینکه با وجود استقبال چشمگیر علاقه مندان، به خاطر شرایط خاص این صعود تنها عده معدودی برای شرکت در این برنامه انتخاب شدند. از این بابت ، سرپرست برنامه ابراز تاسف کرده و از تمامی کسانی که علی رغم میل خود، موفق به شرکت در این برنامه نشدند عذرخواهی میکند.

 

  

توضیحاتی درباره برنامه صعود به قله امیری:

تا این لحظه(بامداد سه شنبه، ۱۴/۹)، با وجود تلاش بسیار و تماس با افراد مختلف، هنوز برای این برنامه موفق به یافتن راهنما نشده ایم و فعلاً فقط کروکی مسیر و نقشه منطقه را در اختیار داریم. هنوز تلاش برای یافتن راهنما و یا حداقل گزارش برنامه ای از این صعود ادامه دارد. در صورت عدم موفقیت در این زمینه، برای اجرای برنامه به این شکل و یا اجرای برنامه جایگزین تصمیم گیری خواهد شد. برنامه جایگزین،فعلا صعود به قله "دوبرار" است. اگر پیشنهاد دیگری در این باره دارید لطفا ارائه کنید. 

 

 

+ نوشته شده در  سه شنبه 14 آذر1385ساعت 1:7  توسط   | 

 

دماوند- اسفندماه82- تیم ملی دانشجویان

 

مقدمه

این مطلب توسط منصور احمدی تهیه شده است. با تشکر از ایشان امیدوارم دوستان دیگر نیز تجربیات خود را به اشتراک بگذارند.

                                                                                             بابک ضیاء

 

***

 

نوشته زیر برخلاف سایر داستان های واقعی این مجموعه، از زبان شخص آسیب دیده بیان می شود و سعی شده تمام احساسات و وقایع جزیی که- به گمان نویسنده- دانستنش برای دیگران مفید است، گفته شود. نویسنده از بابک ضیاء به خاطر تذکرات ارزشمندش متشکر است و از نظرات سایر دوستان استقبال می کند.

 

قبل از حادثه

خوشحال از صعود با دوستم کاوه پایین میومدیم. می خواستم هرچه سریعتر به پناهگاه برسم و اعلام کنم که « در اولین تلاش، دماوند رو در اسفندماه صعود کردم».

از قله که سرازیر شدم سردرد شدیدی داشتم اما در دومین استراحت، وقتی یک فلاکس چایی را با خیال راحت تا ته خوردیم، سردردم خوب شد. اونجا ابتدای برفچال «اسپرین سر» بود و عباس بیاتی گفته بود کرامپون بپوشید اما کمتر کسی به اون توجه کرده بود، در واقع تیم- بعد از صعود قله- دیگه انسجام لازم رو نداشت و بچه ها سرخوش از هوای آفتابی و بدون باد، دونفر سه­نفر پایین می رفتند و من هم که عقب دار بودم، با کاوه آخر میومدیم. چند متر از برفچال نگذرانده بودیم که وحید آشتیان- سرپرست تیم- تعادلش را از دست داد و بعد از چند پرش بلند از روی سکوهای برفی و در حالی که همه ترسیده بودیم، متوقف شد. دیگه زمین خوردن های کوتاه عادی شده بود.

یک استراحت طولانی فاصله من و کاوه را از بقیه تیم زیاد کرد و اکنون ما دو نفر صحبت کنان بر روی برف سفت و شیبدار پایین می آمدیم. از بالا دیده بودیم که اکثر اعضای تیم در ابتدای این دهلیز پرشیب کرامپون پوشیدند اما ما دونفر با اتکا به زیره کفش هایمان، پاشنه کوبان پایین می آمدیم. کفش کاوه one sport سه پوش بود و کفش من millet دوپوش و هر دو دارای زیره vibram خوب.

یک سال از دوره کارآموزی یخ و برف من می گذشت و در این مدت موارد دوره را – چه در طول اردوهای انتخابی و چه به طور شخصی- تمرین کرده بودم اما کاوه فقط یک تمرین رفته بود و دوره کارآموزی را نگذرانده بود. بنابراین هنگامی که بهش گفتم« من دیگه از پاشنه کوبیدن خسته شدم و می خوام زیگزاگ پایین برم» گفت« خطرناکه و پاشنه را ترجیح می ده». بی خیال از شیب تندی که زیرپا داشتم تراورس می کردم و به کاوه که موازی من پایین می آمد گفتم« زیره اش حرف نداره، عین چاقو می بره».

با اینکه هردو کلنگ داشتیم با جفت باتوم پایین می آمدیم. صحبت از موارد کارآموزی برف و یخ شد. من گفتم « پس این کلنگها رو بستیم واسه چی؟ بیا بقیه مسیر رو سخمه کنیم» از اونجا بارگاه دیده می شد و مطمئنا بیشتر از نیم ساعت راه نبود. کاوه گفت« از اینارو می­گی که می­شینن و تیغه رو کنارشون تو برف فرو می کنند و سر می خورن» گفتم« نه بابا، اون درپیتیه. سرخوردن و سخمه کردن درست اونه که لباس با برف در تماس نباشه. من این روش رو می­گم که پاها رو جلو می دن و روی سخمه کلنگ فشار میارن» برف مسیر واقعا سفت بود و شیب هم بین 35 تا 45 درجه، که پایین تر بیشتر هم می شد. گفت:« من بلد نیستم» گفتم «خیلی توپه. وایسا نگا کن» جای پامو درست کردم و کولمو دراُوردم. باتوما رو جمع کردم و گذاشتم کنار کوله و کلنگو باز کردم.

 

 

حادثه

تیغه و بند حمایت در دست راستم بود و بالای سخمه تو دست چپم. درحالی که تیغه به سمت بیرون بدنم بود آروم آروم سخمه را سمت چپم در برف فرو کردم. به هیچ تلاشی احتیاج نبود، چون همینکه پاهایم از زیر بدنم بیرون آمد سر خوردم و با شتاب سرسام آوری سرعتم زیاد شد. حالا تمام تلاشم این بود که زاویه زانوهایم از 90 درجه بیشتر نشود و کمرم به برف نرسد و در همان حال به سخمه بیشتر فشار می آوردم. ولی هیچ فایده ای نداشت. کفشهایم با برف سفت هیچ اصطکاکی نداشتند و رباط های زانویم نمی توانستند در این سرعت از باز شدن پا - و خوابیدن - جلوگیری کنند. با تمام نیرویم سخمه را فشار می دادم ولی فقط نوک آن فرو می رفت و سرعت همچنان زیاد می شد. نه، سرخوردن در این جا با «حسن در» خیلی فرق داشت. تسلیم شدم و در حالی که روی برف می خوابیدم فورا برگشتم تا ترمز کنم. اما اکنون می فهمیدم اصولی که یاد گرفته ایم در این وضعیت تا چه حد قابل اجراست.

اصلا حواسم به پاهایم نبود و نمی دانم بالا بودند یا پایین. مهم تیغه بود که قادر به کوبیدن آن در برف نبودم. سرعت زیادم اجازه نمی داد کلنگ را به زیر سینه ام بیاورم و دو دستم کاملا باز بهمراه کلنگ در بالای سرم قرار داشتند. با تمام نیرویم تیغه را با همان دستان باز می کوبیدم اما هیچ فایده ای نداشت- یعنی نباید می داشت چون خودم دوباره از پایین آن را می کشیدم. یک ضربه به برف با سینه و کشیدن کلنگ به سمت پایین تا زیر گلو و کوبیدن تیغه. موفق شدم. نزدیک10cm از تیغه فرو رفت. با تمام نیرو- با آخرین امیدهایم- فشار می دادم و برف فواره کنان به هوا می رفت و عینک و بینی و دهان مرا پر می کرد. هنوز پایین می رفتم اما سرعتم با یک شتاب منفی کم می شد و با فشاری که به تیغه می آوردم امیدوار بودم تا چند ثانیه دیگر بایستم.

نه اینجا رو نخونده بودم. به جایی رسیدم که شیب ناگهان زیادتر می شد. لبه ای که از برخورد دو شیب بر روی برف تشکیل شده بود- شبیه یک نقاب کوچک- اول تعادل پاهایم را بهم زد و بعد که به دستهایم رسید با یک ضربه به زیر ساعد دست راست- که تیغه را گرفته بود(دست چپ که سخمه را در پهلو گرفته بود با برف در تماس نبود)- و سینه ام مرا حول محور چپ بدنم برگرداند.

حالا تاق باز بر روی برف پایین می رفتم و کلنگ هم – که بند حمایتش در دست راستم بود- در بالای سرم کشیده می شد. نه، سنگی را در پایین می دیدم به عرض تقریبا 2 متر که نزدیک 1 متر از ارتفاعش از برف بیرون بود. به نظرم آمد تمام شیب های دنیا به این سنگ ختم می شوند. شروع کردم به تلاش. سرعتم اجازه نمی داد به روی برف برگردم. دستهایم را فرو می کردم و می چرخیدم. نه، فایده ای نداشت و بزودی به سنگ رسیدم و بعد صدای مهیبی در سرم. یک چرخش در هوا و فرود با صورت در برف های نرم پشت سنگ.

 

 

بعد از حادثه

هیچ حرکتی نکردم. حتی صورتم را از برف در نیاوردم. حسابی ترسیده بودم. الان که فکرش را می کنم نمی دانم چرا خودم را خیس نکردم. تمام گذشته و آینده در جلوی چشمانم رژه می رفتند. به زندگی و شانس ام فحش می دادم. به آرزوهام، به کلیمانجارو فکر می کردم. به اولین دماوندم در زمستان که داشت چقدر تراژیک تمام می شد. جرات نداشتم بدنم را حرکت بدهم. فکر می کردم قطع نخاع شده ام، یا لااقل دست و پاهایم شکسته.

به آرامی دست راستم را تکان دادم. نه، حرکت می کرد. بعد دست چپ. بعد پای چپ. بعد پای راست. فقط حرکت پای راست با درد شدیدی در کمرم همراه بود. امیدوار شدم. دستم را به روی سرم کشیدم و نگاه کردم. اثری از خون نبود. ولی باز هم مطمئن نبودم. گفتم فعلا گرمم و بعدا متوجه می شم.

صدایی از بالا شنیدم. کاوه بود.«تکون نخور. الان میام» اون که از اول شاهد تمام ماجرا بود بیشتر از من ترسیده بود. خودش می گفت که در تمام مدت حادثه میخکوب بوده و بعد که سعی کرده سریع به من برسه در همانجایی که شیب زیاد می شده سر خورده ولی چون کلنگ نداشته، برنگشته و همینطور به سمت سنگ اومده و با زدن پا به سنگ خودش را به سمت چپ منحرف کرده و در برف های نرم پشت سنگ وایساده. و الان کنار من بود. با لحنی شبیه گریه – می دونم باور نمی کنید ولی خداییش گریه نکردم-  بهش گفتم از سرم خون میاد؟ گفت نه. گفتم دروغ می گی. قسم خورد که جایی از بدنم خونی نیست. دستم را گرفت، بلند شدم. نمی تونستم وایسم. سرم گیج می رفت. نزدیک بیست دقیقه نشستم و چند تا شکلات خوردم. بعد کولمو گرفت و با کمک اون شروع به پایین رفتن کردم. درد کمرم وحشتناک بود و پای راستم را به سختی حرکت می دادم. می گفت فکر می کرده مردم یا دست کم قطع نخاع شدم. می گفت اگه از حادثه فیلم می گرفت شرکتهای سازنده فیلم های سرگرم کننده پول گزافی بابتش می دادند. می دونستم برای روحیه دادن به من این حرفها رو می زنه ولی بازم برام روحیه بخش بود.

بالاخره به بارگاه رسیدیم و تازه بچه ها از حادثه مطلع شدند. کمر و ساعد دست راستم به پانسمان احتیاج داشت  که بچه ها این کار را انجام دادند. نظر خودم و بقیه اعضای تیم این بود که درد اصلی کمرم از شب شروع خواهد شد و بهتر است هر چه سریعتر پایین بروم. وسایلم را بین بچه ها تقسیم کردم و با کوله خالی همراه بچه های دانشگاه خواجه نصیر – که می خواستند آنشب تهران باشند- لنگ لنگان پایین رفتم. فکر کنم 8 شب بود که به دوراهی گوسفندسرا رسیدیم و با ماشین معاون دانشجویی وقت خواجه نصیر به سمت تهران حرکت کردیم.

آن شب – که مصادف بود با شب عاشورای حسینی یا شام غریبان- دختر و پسر های شمع به دست تهرانی، پسری را دیدند با شلوار آبی و کاپشن قرمز پلار که با کفش دو پوش، موهایی ژولیده و با پایی لنگ در خیابان انقلاب به دنبال ماشین بود.

 

 

معجزه ها

1- در هنگام برخورد به طرز معجزه آسایی پشت من به طرف سنگ بوده و کوله پشتی یکروزه ام که از قضا یک کت پر حجیم هم داخلش بود تمام شدت ضربه را گرفته بود و فقط کمر من که کوله پشتی بالای آن بود به سنگ برخورد کرده بود که اگر به هر صورت دیگری به سنگ می خوردم فاجعه ای رخ می داد.

2- قبل از برخورد به سنگ بند حمایت کلنگ- و به دنبال آن کلنگ- از دست من خارج شده بود وگرنه معلوم نبود کلنگ پس از سقوط چه بلایی بر سرم می آورد.

 

نکته ها

A- یک عبارت کلی که به عنوان دلیل اصلی اکثر حوادث کوهنوردی بیان می شود «زنجیره قضاوت ضعیف» است، به این معنا که «در اثر زنجیره ای از  تصمیم های اشتباه- که در نتیجه قضاوت های ضعیف از شرایط گرفته شده اند-  حادثه رخ می دهد».

به نظر من در اینجا نیز دلیل اصلی حادثه «زنجیره قضاوت ضعیف» است.

الف- عدم شناخت منطقه:

1- منصور اولین بار است به این قله صعود می کند و از این مسیر برمی گردد. او هیچ شناختی از برفچالی که در حال فرود است ندارد. بنابراین باید کم خطرترین و ساده ترین مهارت ممکن را بکار گیرد. اما او با اینکه 2 کیلوگرم کرامپون را با خود تا قله کشیده، شرایط را درست برآورد نکرده، مغرور شده، اولین تصمیم اشتباه را می گیرد و ترجیح می دهد با پاشنه کفش پایین بیاید.

2- خستگی ناشی از پاشنه کوبیدن، منصور را به فکر «سر خوردن با سخمه» می اندازد. او شناختی از شیب و موانع مسیر ندارد. با این وجود اشتباه دوم را مرتکب شده و تصمیم می گیرد با سخمه سر بخورد.

 

ب- عدم شناخت کامل مهارت:

1- منصور شرایط درست اجرای مهارت پاشنه کوبیدن را نمی داند. او نمی داند که در چنین برف سفتی – و با وجود داشتن کرامپون-  با پاشنه پایین رفتن بسیار خطرناک است. او نمی داند که در صورت کارا بودن مهارت ساده تر و کم خطرتر، بکارگیری مهارت مشکل تر و خطرناکتر درست نیست. اما در نخستین اشتباه تصمیم می گیرد با پاشنه پایین برود.

2- منصور با توجه به زیره بسیار خوب کفش اش و با توجه به پایین آمدن با پاشنه از شیبی زیاد بدون مشکل خاصی، مغرور شده تصمیم می گیرد بقیه مسیر را با سخمه سر بخورد. او نمی داند که در برفی به این سفتی و با این شیب، سرخوردن با سخمه درست نیست. با این وجود اشتباه دوم را مرتکب شده، تصمیم می گیرد سخمه کند.

 

پ- برآیند:

در این حادثه، نمی توان سهم هر کدام از نبود شناخت های بالا را مشخص کرد، منصور نه از منطقه شناخت داشته و نه شرایط اجرای مهارت ها را می دانسته، ولی مطمئنا هر دو در قضاوت ها  و تصمیم گیری های اشتباه او نقش داشته اند.

اما نکته مهم این است که در صورت عدم ارتکاب اشتباه اول، اشتباه دوم با احتمال بسیار کمی- و شاید هرگز- اتفاق نمی افتاد. اگر منصور با کرامپون- و با خیالی نسبتا راحت- پایین می آمد- مثل اکثر اعضای تیم- هیچگاه به فکر استفاده از سخمه نمی افتاد.    

 

B- نقش اشتباهات سرپرستی را در بروز حادثه بسیار کمرنگ می بینم. با این وجود برای موشکافی مسئله نمی توان از کنار آن گذشت. به نظر من فاصله زیاد اعضای تیم از یکدیگر، انتخاب یک فرد کم تجربه به عنوان عقبدار و نبود جدیت برای اجرای دستورات از ضعف های سرپرست برنامه بود که در صورت بروز شرایط آب و هوایی بد، می توانستند برای فرد مصدوم دردسرساز باشند.

 

C- سر خوردن کاوه در هنگام سریع پایین آمدن برای رسیدن به من، نمونه خوبی از عدم [حفظ خونسردی و تقدم نجات جان خود بر جان مصدوم] است. او خوش شانس بود که مصدوم دوم حادثه نشد.

 

D- پس از وقوع حادثه تا مدت ها بعد کسی باور نمی کرد که من به دست خودم می خواستم خودم را داغون کنم و ناگهانی سر نخوردم. من از اینکه آنها فکر می کردند مهارت های پایین آمدن را بلد نبوده ام ناراحت می شدم. اما اکنون باور آنها را درست می یابم. دانستن مهارت ها بدون دانستن شرایط شان با ندانستن آنها تقریبا برابر است. حتی دانستن شان در این حالت می تواند خطرآفرین تر باشد. منصور باید اولا می دانست که تا موقعی که یک مهارت ساده کارآیی دارد نباید مهارت مشکل تر را بکارگیرد و ثانیا با یک کلاس کارآموزی و جند تمرین در یک منطقه بخصوص، نمی تواند تمام شرایط و پیش نیاز های یک مهارت را فراگیرد.

 

                                                                                                             منصور احمدی- سوم آذرماه 85

 

+ نوشته شده در  سه شنبه 7 آذر1385ساعت 10:46  توسط   | 

  1. برنامه "کویر مرنجاب" با حضور 16 نفر، به سرپرستی میلاد احمدی و همراهی فریماه شریفی راد به عنوان نماینده تربیت بدنی با موفقیت انجام شد.*
  2. جلسه عمومی گروه در روز یکشنبه 5 آذر برگزار شد. در این جلسه ابتدا گزارش برنامه کویر قرائت شد و سپس توضیحات و ثبت نام برنامه این هفته، "کلون بستک" بوسیله حمید حسن زاده انجام شد. صعود به قله کلون بستک ابتدا قرار بود در روز پنج شنبه و به سرپرستی حمید حسن زاده برگزار شود که در پی مخالفت تربیت بدنی با برگزاری برنامه در روز پنج شنبه، تاریخ برنامه به روز جمعه تغییر یافت و ابوذر سرافراز به عنوان سرپرست جدید برنامه انتخاب شد. شماره ابوذر سرافراز برای کسب اطلاعات بیشتر : 09122508192

 

 

 

 

 * :این اولین برنامه کویرنوردی گروه در طی "حداقل" 8 سال اخیر بود! در این سالها همچنین جای برنامه های جنگل نوردی در تقویم گروه خالی بوده است.. 

 

 

+ نوشته شده در  دوشنبه 6 آذر1385ساعت 23:39  توسط   | 

۱. دیواره پلیس، اصفهان، 25 و 26 آبان:

منصور احمدی، محمد مینایی، وریا دائی چین، مریم ملکی، حسنی خوشخو ..

 

۲. خط الراس خلنو به آزادکوه ۲۳ الی ۲۶ آبان:

احسان حسین نژاد ..

 

+ نوشته شده در  پنجشنبه 2 آذر1385ساعت 11:31  توسط   |