|
|
|
|
|
فرود از دره اِندرسم 20-17/5/86 رفت: تهران- کرج- گچسر- (از طریق مسیر سابق جاده چالوس در غرب تونل کندوان) قله کندوان برگشت: روستای چهارباغ- بخش انگوران- جاده چالوس(20 کیلومتری مرزن آباد)- کرج – تهران سیاه: مسیر پیمایش بر روی خط الراس- قرمز : مسیر پیمایش دره نارنجی: مسیری که با ماشین از انگوران تا جاده چالوس طی شد نکات مهم: - اکثر آبشارها کارگاه ندارند - طنابچه پروسیک، میخ و چکش، طناب پلاستیکی، کارابین صنعتی همراه داشته باشید. - دو حلقه 30 متری و یک 10 متری بهترین انتخاب ها برای طناب هستند - هنگامی که به آبشارهای سنگی آبکند می رسید، پیش بینی کنید که تا 2 ساعت بعد محل شب مانی ایمنی نخواهید داشت - یک تیم کم تعداد و آماده، می تواند 3 روزه(تهران به تهران) این برنامه را اجرا کند - موارد بالا با توجه به شرایط منطقه در مردادماه 86 نوشته شده است. در این تاریخ، از نظر تیم ما، 32 آبشار به طناب نیاز داشت. روستای آزادبر – جنوب دره اِندرسم خط الراس تقریبا شرقی-غربی کندوان سِشُوار! سِشُوار! پس از تراورس از جنوب این قله سنگی، در ادامه خط الراس، دره در شمال پدیدار می شود. پس از دیدن این گوسفندسرا – که می تواند نخستین محل شب مانی شما باشد - می توانید از طریق پاکوب نسبتا مشخصی وارد دره شوید مسیر ورود به دره برای رسیدن به کف دره، شیب نسبتا تندی پیش رو دارید نخستین آبشارها – رودخانه کم آب است پس از چندین آبشار، دره دوباره باز می شود آبشارهای بعدی – کارگاه آماده یا شکافی برای میخ وجود ندارد، ما مجبور شدیم دامنه شنی تند سمت راست عکس را صعود کرده و آنها را دور بزنیم (آبشار اول در بالای عکس است و آبشار دوم در عکس معلوم نیست) آتشست در سینه اینو نیست باد هر که این آتش ندارد نیست باد اِندرسم هشتاد و شش پلی تکنیک حسنی خوشخو، رضا لطفیان(عکاس)، حسام نوریان(مسئول تدارکات)، منصور احمدی(سرپرست)، محمد مینایی(مسئول فنی)، میلاد احمدی عکس از خرس کوچولو
اولین آبشارهای سنگی آبکند جریان گردآبی در پای چند آبشار، ما را به دردسر انداخت قسمت های پایانی دره خوشحالیم که در قسمت های باز این دره، که از دو طرف با آبشار ها محصور شده و دست چوپانان و شکارچیان، از آن کوتاه است، هنوز محل های بکری برای زندگی حیوانات بویژه خرس ها وجود دارد به هر صورت، در دو برخوردی که تیم ما با خرس ها داشت، حسن نیت هر دو طرف اثبات شد توجه کنید که آلو ها و تمشک هایی که خرس ها برای مهمان هایشان کنار می گذارند خیلی زیاد نیست، پس حتما مراعات کنید |
||
|
+
نوشته شده در شنبه 27 مرداد1386ساعت 0:43 توسط
|
|
||
|
|
|
|
|
انجمن کوهنوردی دانشگاه صنعتی امیرکبیر برگزار می کند صعود به قله سبلان تاریخ برگزاری : 31 مرداد، 1و2 شهریور تاریخ ثبت نام: دو شنبه 29 مرداد در جلسه هفتگی انجمن سرپرست : میلاد احمدی جلسه هفتگی دو شنبه برگزار خواهد شد |
||
|
+
نوشته شده در پنجشنبه 25 مرداد1386ساعت 13:9 توسط
|
|
||
|
|
|
|
|
جلسه هیئت رییسه امروز سه شنبه 23 مرداد برگزار شد و موارد زیر تصویب شد :
|
||
|
+
نوشته شده در سه شنبه 23 مرداد1386ساعت 23:9 توسط
|
|
||
|
|
|
|
|
انجمن کوهنوردی پلی تکنیک برگزار میکند: صعود به قله سرکچال (4150 متر) سنگنوردی در هملون جمعه، 26 مرداد
برای ثبت نام قله سرکچال می توانید با آقای محسن انواری، (09124988580)، و برای سنگنوردی با آقای محمد مینایی(۰۹۳۲۹۱۵۶۴۱۸) تماس بگیرید.
|
||
|
+
نوشته شده در دوشنبه 22 مرداد1386ساعت 10:27 توسط
|
|
||
|
|
|
|
|
به نام خدا گزارش برنامه صعود به قله دماوند از جبهه جنوبی پنج شنبه و جمعه 11 و 12 مرداد سرپرست: مریم ملکی اعضای تیم جبهه جنوبی: تیم 1: حسنی خوش خو(سرپرست)، آرش ناطقی، شایان شفیعی، رضا لطفیان، سعید حیدری، پریسا حاتمی، علی زارع زاده تیم 2: میثم جلالوند(سرپرست)، نوید وفایی، پریسا امامی، شیرین قهقایی، حامد سبحانی، رضا ببری، سردار اسلامی تیم 3: میلاد احمدی(سرپرست)، پوریا بابا حاجیانی، محسن حوزان، لیلا محسنی نژاد، بهناز مرادی، معین اسقایی، جمشید فضیلتی تیم 4(6+1 یا 7+1؟): مهدی زمردی(سرپرست)، دانیال رویانی، بهناز رنجبر، حامد غضنفری، علی صدری، حسام نوریان، سینا صداقت نژاد، فاطمه حسن تبار اعضای تیم جبهه ملاخوران: ابوذر سرافراز(سرپرست)، احسان حسین نژاد، سعید صلواتی اول قرار بود این برنامه از دو جبهه مختلف اجرا بشه، دخترا از جبهه جنوبی و پسرا از جبهه ملا خوران ولی با توجه به اینکه اکثر بچه های شرکت کننده تو این برنامه خیلی حرفه ای نبودن و بار اولشون بود که میخواستن دماوند بیان و تا بحال جبهه ملاخوران توسط تیم دانشگاه صعود نشده بود بنابراین بردن این بچه ها از این مسیر زیاد به صلاح نبود، قرار بر این شد که همه از یه جبهه، اونم از جبهه جنوبی این قله رو صعود کنن. البته یه تیم سه نفره دیگه هم از بچه های حرفه ای دانشگاه بودن که تمایل داشتند جبهه ملاخوران رو صعود کنن که با توجه به اینکه این جبهه تا بحال توسط تیم دانشگاه صعود نشده بود، ممانعتی نشد. قرارمون کنار موزه هنرهای معاصر ساعت 6:50 بود، سرپرست تیم رو به 4 گروه تقسیم بندی کرده بود و واسه هر گروه هم یه سرپرست انتخاب کرده بود و تو فاصلهای که بچه ها جمع شدن وسایل هر تیم رو چک کرد و بار عمومی گروه رو تقسیم کرد، با توجه به خواب موندن یکی از بچه ها و دیر رسیدنش، اتوبوس ساعت 7:20 را افتاد. حدودای 9:50 بود که اتوبوس به قرارگاه پلور رسید و توی اونجا هم یکی دیگه از بچه ها بهمون اضافه شد.
دماوند با توجه به تاخیر تو اومدن نیسان ها بچه ها فرصت کافی واسه پر کردن بطری های آب و همچنین دیدن دیواره قرارگاه داشتند.
بچه های سنگ نورد رو دیواره قرارگاه پلور!! یکی از نیسان ها ساعت 10:30 و بعدی ساعت 10:50 رسید که در نهایت همه بچه ها ساعت 11:55 گوسفند سرا بودن.
نیسان! بچه ها یه ربع ساعت وقت داشتند که چیز مختصری بخورن و اونهایی که تا بحال خیلی کوله کشی نکرده بودن و کوله هاشون سنگین بود، کوله هاشونو بدن قاطر بالا بیاره.
گوسفند سرا
مسجد صاحب الزمان
بدون شرح!!! تیم با دو استراحت مختصر بدون مشکل خاصی ساعت 3:45 به بارگاه رسید، البته با توجه اینکه احتمال داشت جای مناسبی واسه کمپینگ پیدا نکنیم یه تیم 2 نفره با سرعت بیشتری به سمت بارگاه حرکت کرد.
تیم در حال صعود
تیم در حال استراحت به محض رسیدن، تیمها شروع به بر پایی چادرها کردن. با توجه به خرابی هوا و وجود رعد و برق و همچنین خسته بودن بچه ها سرپرست تصمیم به کنسل کردن برنامه هم هوایی(هواگیری!!!) گرفت.
چرخ بالی که هفته قبل در اثر خراب شدن وضع هوا سقوط کرده بود! بچه هافرصت کافی واسه خوردن نهار و انجام کارای شخصی داشتن. که قرار شد بعد ار استراحت مختصر تیم ها واسه معارفه بیرون بیان.
جلسه معارفه!
بازم جلسه معارفه بچه ها بعد از جلسه معارفه هر کدوم به چادر خودشون برگشتن و اونهایی هم که قرار بود داخل پناهگاه بخوابن بعد از خوردن شام جای خودشون برگشتن. ساعت بیدار باش 4 بود و قرار حرکت ساعت 5 بود که تیم با تاخیر 20 دقیقه حدودای 5:20 صبح راه افتاد. ترکیبی که واسه تیم حمله چیده شده بود 26 نفر بود که یه نفر همون اول راه از اومدن منصرف شد و تیم 25 نفره به سمت قله حرکت کرد، بعد از یک ساعت بالا رفتن راهنمای تیم دچار مشکل میشه که با یکی دیگه از بچه ها به سمت پایین بر میگرده!
تیم در حین صعود حدودای یه ساعت بعد یکی دیگه از بچه ها برمیگرده پایین و تیم 22 نفره به سمت قله ادامه میده.
وضعیت هوا !
نزدیکای قله تیم22 نفره بعد از 6 ساعت کوهنوردی، با موفقیت ساعت 11:25به قله رسید.
اعضای تیم در کنار مجسمه صیاد شیرازی! با توجه به خرابی وضعیت هوا وشروع شدن بارش برف روی قله بعد از خوندن سرود و گرفتن عکس تیم ساعت 11:45 شروع به پایین اومدن کرد. موقع پایین اومدن شرایط هوا خیلی بد میشه و دچار مه شدیم، با توجه به برگشتن راهنما و تنها عضو با تجربه و اینکه از اعضای تیم فقط 3 نفر قبلاً این میسر رو اومده بودن(هر کدوم یه بار!) و هیچ کدومشون تسلط کافی روی مسیر اونم تو شرایط مه رو نداشتن، اول سرپرست تصمیم گرفت از مسیر برگشت بچه ها رو برگردونه ولی با توجه به یخ زده بودن مسیر ریسکش یه خرده زیاد بود، در همین اثنا بود که یه امداد غیبی!! رو مسیر شن اسکی(یخچال) شروع کرد واسه ما دست تکون دادن و کمکمون کرد تا بچه ها رو تو مسیر شن اسکی ببریم. با توجه به شرایطی که پیش اومده بود فاصله تیم ها توسط سرپرستاشون مدام چک میشد تا بچه ها خیلی از هم فاصله نگیرن. اولش پایین اومدن تو برف واسه بچه هایی که خیلی کوه نیومده بودن یه خرده مشکل بود ولی بعد از مدتی همه بچه ها بدون مشکلی پایین اومدن و تیم ساعت 2:30 بعد از ظهر بارگاه بود. تیم فرصت کافی واسه استراحت ، ناهار و جمع کردن چادرا داشت، قرار بود بچه ها تا 4:20 بعد از ظهر چادراشونو جمع کنن.
تیم در حال جمع کردن چادر و بستن کوله بعد از گرفتن عکس یادگاری تیم ساعت 5 به سمت پایین حرکت کرد.
عکس یادگاری!
تیم در حال برگشت قرارمون با نیسان واسه برگشت ساعت 6:30 بود که بچه ها ساعت 6:45 پایین رسیدن و ساعت 8 هم قرار گاه پلور رسیدیم. بچه ها ساعت 8:15 سوار اتوبوس شدن و ساعت 10:20 شب هم دانشگاه بودیم. در نهایت لازم میدونم به یکسری نکات تو این گزارش اشاره کنم: اول اینکه سرپرست برنامه دقیقاً ظهر روز سه شنبه میفهمه که سرپرست کل برنامس!!! (یعنی خوب سرپرست پسرا دقیقاً اون موقع میفهمه که براش مشکل پیش اومده و نمیتونه بیاد!)، خوب اولش یه خرده تردید میکنه ولی به خودش میگه دماوند تابستونه اونم جبهه جنوبی چه فرقی میکنه 8 نفر یا 30 نفر! مشکل دیگه ای که بود کم بودن افراد با تجربه تو این 30 نفره، سرپرست اول از یکی از بچه های با تجربه ( از همون تیم سه نفره ای که میخواستن جبهه ملاخورانو صعود کنن )میخواد که ّبیان و تو اجرای جبهه جنوبی کمک کنن ولی از اونجایی که اونا ترجیح میدادن جبهه ملاخورانو صعود کنن سرپرست هم مانع نمیشه! توی این برنامه هوا خراب شد و دچار مه شدیم خوشبختانه این برنامه با موفقیت و بدون مشکل خاصی انجام شد، ولی خوبه که اولاً پیش بینی هوای خراب و مه رو توی تابستون هم بکنیم، بعدشم از دوستای قدیمی تر بخواهیم که یه ذره احساس مسئولیت بیشتری نسبت به اجرای برنامه ها کنن. اگه نقصی تو اجرای برنامه بود به کم تجربگی سرپرست ببخشید. همین جا لازم میدونم از تمام کسانی که تو اجرای این برنامه کمکم کردن تشکر و قدر دانی کنم. گزارش : مریم ملکی |
||
|
+
نوشته شده در دوشنبه 22 مرداد1386ساعت 0:56 توسط
|
|
||
|
|
|
|
|
1. برنامه صعود به قله دماوند با موفقیت اجرا شد. در این صعود 22 نفر از یال جنوبی و به سرپرستی خانم مریم ملکی موفق به صعود شدند. در این تیم مجموعاً 30 نفر شرکت داشتند. همچنین 3 نفر نیز از یال ملاخوران به دماوند صعود کردند. هیئت رئیسه لازم میداند از زحمات خانم ملکی کمال تشکر را داشته باشد. 2. جلسه هفتگی انجمن در روز یکشنبه 14 مرداد برگزار شد. در این جلسه ابتدا گزارش صعود به قله دماوند به وسیله مریم ملکی قرائت شد و سپس محمد مینایی توضیحات برنامه فرود از آبشارهای اندرس (17 تا 20 مرداد) را ارائه داد. |
||
|
+
نوشته شده در یکشنبه 14 مرداد1386ساعت 20:30 توسط
|
|
||
|
|
|
|
|
پنجشنبه و جمعه 11 و 12 مرداد صعود به قله دماوند از دو جبهه جنوبی و ملاخوران زمان و مکان ثبت نام : یکشنبه 7 مرداد اتاق 202 ریاضی ساعت 10 صبح شماره تماس : 09124593127 (وریا دایی چین)
|
||
|
+
نوشته شده در جمعه 5 مرداد1386ساعت 12:32 توسط
|
|
||
|
|
|
|
|
صبح جمعه - دم در خروجی ایستگاه راه آهن مراغه
قله ی سهند
از قله تا گردنه قوچ گلی داغ
پذیرایی زوج عشایری از ما
خط الراس سهند – جام
درون دشت
گردنه ی قوچ گلی داغ
مسیر پشت گردنه
گل...!!
چشمه ی آب گرم |
||
|
+
نوشته شده در پنجشنبه 4 مرداد1386ساعت 20:27 توسط
|
|
||
|
|
|
|
|
به نام ايزد يكتا گزارش برنامه دو روزه ی صعود به قله ي سهند و گلگشت سهند - لیقوان (برنامه ی مشترک گروه كوهنوردي دانشگاه اميركبير با گروه كوهنوردي دانشكده ي پلیمر) تاریخ : , 15 16 /4/1386 پيش از برنامه امتحان داشته باشي و بخواهي راحت هم باشي سهل ممتنع است، هم خدا خواستن است و هم خرما خواستن. روز جمعه بود و از 5 امتحان من سه تاي آن باقي. يكي يكشنبه ودو تاي آن سه شنبه. فکر رهایی از فشار امتحانات، نمنم وسوسه ی کوه رفتن را در دل من می بالاند، تا اینکه كلنجارهای درونی بين امتحان و كوه آخرهفته، مرا به اين نتيجه رساند كه كوه همي برتري دارد بر امتحان. چون به هر حال امتحان خوب یا بد تا چهار روز ديگر شدني است و ما مي مانيم و سرگردانی وبيحسي آخر هفته كه افسوس كوه نرفتن بس غمگينتر بود از بد آوردن امتحان. اين شد كه پاي در يك كفش كرده راهي سري كردن هاي اوليه برنامه اي براي آخر هفته شدم. خود اينكه چه برنامه اي اجرا كنم مشكلي بود بس كبري و معضلي بود بس عظمي. چندی در برنامه های سال های پیش گروه - دربایگانی تارنمای گروه – نظر کردم و چندی در تارنمای بچه های گروه تا بالاخره عكس هاي برنامه ي سهند در تارنمای مينا رحيمي و خبر برنامه ی سهند گروه پلیمر با من بی خبر همان كرد كه چنگ رودكي با امير ساماني. سراسيمه از شور کوه و دلشوره ی امتحان، زنگي به ميرعلي وسپس به تهمينه و سپس تر به فاطمه زدم و به ترتيب، شماره ي سرپرست برنامه ی تهمينه را گرفتم، با سرپرست برنامه ي پليمر هماهنگ كردم و انجام اطلاع رساني را برعهده فاطمه گذاشتم. ميل اطلاع رساني همان شب زده شد، تارنما فرداي آن روز خبر آن رانوشت و روز يكشنبه نیز ثبت نام نهايي انجام گرفت، جرئيات برنامه گفته شد و تازه شمارمان شده بود 4 + 1. من ، ميثم، جمشيد، پريسا حتمي، ولي امين دلشاد دو دل. شب آن روز امين نَه ی خود را قطعی كرد و قرار ما چهار نفر شد، روز چهارشنبه ساعت 5، تحويل وسيله و مشخص كردن برنامه ي غذايي مشترك. (همين جا از مسئول اموال- آقای حسام نوريان - پوزش مي خواهم كه از پيش جهت تغيير زمان تحويل وسيله از سه شنبه به چهارشنبه با او هماهنگ نكرده بودم). سه شنبه امتحاناتم به سر رسيد و من شدم و كوه آخر هفته. برنامه ي غذايي را با مشورت منصور ريختم، خريدم و چنان با خرده كارهاي پيش از برنامه وررفتم تا چهارشنبه شد و موقع تحويل وسايل. همگي آمديم مگر خانم پريسا امامي. وسايل و مواد غذايي مشترک بخش شد و شبهنگام خانم پريسا امامی تماس گرفت كه به دليل ندانستن يكشنبه بودن روزبرگشت قصد كنسل كردن برنامه را دارد. (اين در حالي بود كه خانم امامي يكبار ديگر زمان برگشت را ازمن پرسيده بودند و دليل ايشان كاملا بي منطق بود) چون اقاي حامد نجفي همان روز از من خواسته بود كه در صورت امكان در برنامه شركت كند من هم عذرایشان را پذيرفتم كه دست آخر با انصراف آقای نجفي پايه كار كه روي چهار نفر ريخته شده بود به سه كاهش یافت. پخت كوكوي نهار روز دوم را كه بر دوش نفر چهارم بود به سرآشپري بنده و آشپزي ميثم انجام شد و منتظر ماندیم تا وعده قرار، روز پنج شنبه ساعت 20:30 ايستگاه راه آهن. شب پنج شنبه: 8:25 است که من و میثم از در راه آهن وارد می شویم، از دور جمشید و بچه های پلیمر را می بینم که از قرار معهود گوشه ای جمع شده اند و منتظر مایند. خوش و بشی و آشنایی اولیه و سرانجام انتظار مابقی نیامده ها. به همراه جمشید به سمت باجه ی فروش بلیت می روم تا بلیتش را به جای بلیط اضافی –بلیت خانم امامی- پس دهیم. توده ی جمعیت را می بینیم که همگی بی بلیت منتظرند تا مگر گشایشی در کارآید و کسی چون ما بلیت کنسلی خود را به آنها بفروشد. یکی از آنها به خیال خود ما را خر گیر آ ورده و می خواهد بزخر کند غافل از آنکه نمی داند جمعیتی تشنه ی تک بلیت مایند. پیرمردی تک چشم پول بلیت مراغه ما را می دهد و با جمشید قه قه زنان راه پله های طبقه ی دوم را طی می کنیم . دورنگاهی به بچه ها که ظاهرا شمارشان افزایش یافته می اندازم و می شمارم : 1- تهمینه 2- بهناز3 - فاطمه 4- سروش 5- امید 6- محمد رضا 7- ناصر 8- مهدی 9- حسام 10- سروش 11- میثم با من و جمشید و چهار نفر دیگر که مراغه به ما می پیوندند. جمعا 17 نفر. ساعت 9:30 است که قطار به سمت مراغه به راه می افتد و ما نیز پس ازخوردن شامی مختصر به خواب می رویم. روز جمعه : ساعت 5 است كه بيدار مي شوم . كم كمك هوا رو به روشنايي است، از درون پنجره قطار سيماي زيباي طبيعت را مي نگرم كه همره شدنش با صداي چيك چيك قطار ناخودآگاه ياد فيلم هاي جنگ جهاني را در ذهنم زنده مي كند، همچنانكه كشتزارهاي پرپشت و سرسبز، مرا به مقايسه ي مسير تهران - اصفهان با اين مسير وا مي دارد و افسوس دروني ... ولي سرماي اين كولرهاي اجباري قطار مرا به خواب دوباره اي فرا مي خواند. دم دماي 6 است كه تك تك بچه ها همچون جوجه از تخم در آمده سر از تخت بر مي دارند هر يكي به كار خود مشغول مي شود. يكي پتو جمع مي كند، يكي همه را رها كرده ره دستشويي پيش مي گيرد، ديگري خميازه اي در خور خوابي يك راست مي كشد، و آن يكي ناراضي از بيدار شدن و... . سرپرست گروه پلیمر هم وظيفه ي خود را بهتر از من دانسته چيست، بيداباش را در كوپه ي ما فريادانه اعلام مي كند تا هر كس حس خيزش ندارد از هراي اين بيدارباش نفس در گلو حبس كرده به پايين خيزد. من نيزبي خيال از همه چيز، از خواب راحت ديشب با ميثم سخن مي گويم و زيبايي مسير و شمار تونل هايي كه ديشب يكي پس از ديگري رد مي كرد و تمامي نداشت. ساعت رو به هفت است و به بچه ها يادآور مي شوم كه به قول مهماندار، قطار 7 تا 7:30 به مراغه خواهد رسيد. از تهمينه مي خواهم تا با sms ميرعلي را که با چندی از بچه ها ی دیگر یک شب زودتر از ما به مراغه آمده اند از رسيدن ما مطلع كند. پس از چندي قطارمي ايستد و همگي كوله بر دوش پس از چك كردن كنج و دقله هاي كوپه، ره ورود به سالن انتظار را طبق قرار موعد پيش مي گيريم. پس از كمي انتظار گل روي زمرد را مي بينم كه همره سه تن از ديگر دوستان، كلاه بر سر و دوربين در سينه به بدرقه ي ما مي آيد و "خوش و بشي درابتدا، پرسشي از اوضاع جوركردن ماشين و سرانجام انتظار دوباره براي تك بدرقه گر ديگر، ميرعلي". هشت نشده است كه همگي پله هاي ايوان خروجي ايستگاه را در مي نورديم و در پيشگاه در راه آهن كه از بناي سنگي و فرنگي آن مي نمايد از ايستگاه هاي قدیمی راه آهن ايران باشد، عكسي دسته جمعي به اتفاق يكي از محليان مراغه مي اندازيم و خنده بر لب از آشنايي اوليه، سوار فيات از پيش هماهنگ شده مي شويم. صندلي گويا به تعداد نفرات نيست، بعضي بچه ها چمباتمه زدن روی كف ماشين را به تنگ هم تنگ هم نشستن ترجيح مي دهند. هر كسي با كناري خود در سخن است و كف بر شدن همگان از lcd ي خوش جا تعبيه شده ي فيات مدل 1960(!) و آهنگ هاي ناب لس آنجلسي كه راننده به طور خود كار گلچين و عرضه مي كند!! مجالي براي خودنمايي گويه هاي متفرقه ي ديگر نمي گذارد. 40 دقيقه است كه در جاده اي آسفالته به سمت روستاي كرده ده در حركتيم ، موسيقي جاري كمي لطيف تر از قبل شده است وبچه ها به پيشگامي من سفره هاي خود مي گشايند. نون و پنير و هر نفر يك مرباي هويج كوچك صبحانه ي مشترك ما در برابرصبحانه ي مشترك نون و شكلات صبحانه و گردو دوستان پليمري است. با تبادلات اوليه ي صبحانه، همگي گرم خوردن مي شويم. حول و حوش چاشت (9:15) است كه حين ليسيدن ته قوطی مرباي كذايي، چشمم به تابلوي روستاي .......... مي خورد، روستاي كوچك وخلوت در كفه اي مسطح كه ختم جاده آسفالته و آغاز جاده ي خاكي را مي نويد مي دهد. با گذر از اين روستا، مسير جاده تا روستاي كرده ده همچنان صاف و مسطح است ولي از كرده ده به بعد مسير روي دامنه ي تپه مانندي مي نشيند و مارپيچ وار خود را به عشاير پاي صعود مي رساند. مسير مارپيچوار نفس ماشین گيري كه واماندن اتوبوس در آن حتمي است و چه بسا براي ميني بوس هم مشكل آفريند. همچنانكه فيات ما نيز در چند جا درجا زد و پيچ پرتگاهي را به زور و با چند ايست نابه جا رد كرد. ساعت 10 است كه مینی بوس نرسیده به چشمه ی قیخ بولاغ کنار عشایر می ایستد، كوله هاي خود را از ته ماشين مي آوريم پايين و طبق رسم هميشگي ، مشغول آرايش ضدآفتاب (كلاه و كرم) مي شويم. هوا خوب است و بادي نسيم گونه وزان. سمت چپ ما قله ي سهند پشت به آفتاب، با چند لكه ي سپيد برف در ميان يالها و سبزي دامنه هاي آن ما را به سوي خود مي خواند. همساني يال هاي اين رشته كوه، ضمن ممتد و منظم بودن ريخت آن ها ، صعود از هر مسيري را در اين فصل از سال تضمين مي كند. دو يال چپ و راست قله ي اصلي سهند ساده ترين، معمولترين و در عين حال پرشيب ترين مسير از جبهه ي جنوبي آن است كه گويا خلوت ترين مسير صعود نيز همين است. 10:15 كنار چشمه ي قيخ بولاغ توقفي 3 دقيقه اي داريم، بطري هاي خالي خود را پر مي كنيم، همچنانكه مي دانيم تا 5 و 4 عصر ماييم و همين آب. به جلوداري راهنما – ميرعلي حسینی - صعود مشترك خود را آرام و در مسيري نسبتا هموار مي آغازيم. 20 دقيقه اي است دو گروه در جوار هم و در يك ردیف طي طريق مي كنند و آهستگي سرعت تيم اين فكر را در ذهن من مي پروراند كه با توجه به نمايان بودن مسير تا قله و زمانگير بودن ناهار خوردن ما برخلاف گروه پليمرآن گروه كه تنقلات را جايگزين آن كرده اند و همچنين آشنايي با توان جسمي اعضاي گروه خود، دو گروه را از يكديگر جدا كنم. با راهنما و سرپرست پليمر در ميان مي گذارم و بازديدار را روي قله وعده مي كنيم. همچنانكه از آن گروه دور فاصله مي گيريم چند صد مترجلوتر، گروهي 5 ، 6 نفره اي مي بينييم كه كوله بر دوشند و گويا قصد صعود از يال سمت راستي را دارند . تا جایی که یال ها شيب مي گيرند ميان دو يال و متمايل به چپ پيش مي رويم و كم كم خود را به يال سمت چپ نزديك مي كنيم. همانگونه كه گفتم يالي پرشيب و گرده ای. پس از استراحتي 10 دقيقه اي كه در ابتداي گرده داشته ايم روي اين گرده ي شاد و مسرورانه آواز "اگر مراد تو اي دوست نامرادي ماست / مراد خويش دگرباره من نخواهم خواست..." ازهمايون را به همراهی هم مي خوانیم و سپس به مرور چند آهنگ قديمي مي پردازیم. پشت سر خود گروه پلیمر را مي بينیم كه در حال استراحتند همچنين جواني را كه بي كوله و دست خالي رو به قله روان است. كنار لكه هاي برف ميان دو يال چند دقيقه اي مي ايستيم، چند بچه ي كوچك عشايري را مي بينیم كه از قله برمي گردند و نيز جوان كه خود را به ما رسانده و يورلمياسيزي نثار جان ما مي كند. در حال خواندن آهنگ وطن پرستانه ي "سپيده" بر فراز قله ايم كه قله اي به نظر بلندتر در سمت راست (شرق) چهره نمايي مي كند. به ساعت نگاهي مي اندازم يك دقيقه اي است روي قله ايم و حال 45: 12است به نظرمی رسد نيم ساعته بتوان آن را زد. فورا راهي مسير خط الرسي آن مي شويم مسير در ابتدا كم شيب و بعد چندجا به پايين سرازير مي شود و درپايان با شيبی تند به بالا مي كشد تا به قله برسد. در سربالايي پاياني هستيم كه در پي پيدا كردن قله ي جام ناكام مانده ايم، با دور شدن از سهند، قلگي سهند بيشتر نمودار مي شود و ما را در جام دانستن قله ي پيش رو استوارترمی کند. کمی نگران قرارمان با گروه پلیمر می شویم و نزدیک بودن جام ما را بر آن می دارد تا لقایش را به قرارمان برتری دهیم. قله ای که با وجود بلندتر بودنش از سهند خشک تر می نماید و به رغم سهند اثری از برف بر آن نیست. 1:25 دقیقه است که بر فراز قله جام داغی 3750 متری مملو از آدم، 5 دقیقه ای ستان خفته استراحت می کنیم و پرتقالی می خوریم و عکسی یادگاری می گیریم، قصد تلفن کردن به بچه های دیگر گروه را داریم که متاسفانه خط نمی دهد. بند و بساط خود را زود جمع و جور می کنیم و دوباره راهی سهند می شویم. کمی سریعتر از قبل مسیر را شیلنگ روب می کنیم و در عین حال تمام حواسمان به دو گروهی است که روی یال راستی سهند در شرف رسیدن به قله اند. حتم داریم که یکی از آن دو، گروه پلیمر باشد. 10 دقیقه به یک است که آخرین مسیر شیبدار خط الرس را می پیماییم و بر خلاف انتظارمان، کله ی زمرد در میان توده ای از سنگ های آذرین هویدا می شود سبکبال و آسوده از قرار به جانب آنان می آییم. خوشبختانه 10 دقیقه ای بیش نیست که آنها رسیده اند و می توان گفت روی حرفمان بوده ایم. دمی آب و تنقلات و دمی ناهار و سپس کمی گفت و شنود و سرانجام پیمودن دسته جمعی تا قله ی اصلی سهند و گرفتن عکس بر فراز قله زیر لوای گروه کوهنوردی پلیمر! وافسوس بی هندوانگی با دیدن هندوانه ی گروه دیگر حاضر در قله و شمردن کوه های مهم اطراف ما حصل کار ما تا ساعت 3 است. از روی قله کروکی کلی مسیر قله – لیقوان تا حدودی پیدا است، تقریبا جنوب غربی قله ی دمیرلی - قله ای با سر پخ - جایی است که گردنه ی قوچ گلی داغ قرار دارد و باید شب را در آنجا سرکنیم. نگاهی به ساعت و حسابی سرانگشتی با مدت زمانی که طبق گزارش برنامه ی سهند تیر ماه 84 به دست آورده ام به نظر می رسد که حوالی 10 شب باید به گردنه برسیم. ریش و قیچی دست راهنمای برنامه - میرعلی حسینی - است و به پیشداری او مسیر قله - گردنه را می آغازیم. از قله تا دره ا ی که رودآبی در آن روان است تقریبا یک ساعت و نیم زمان می گیرد. چندی کنار آب می ایستیم و تجدید قوایی می کنیم و دوباره به راه می افتیم، در گذر از اولین سربالایی تپه مانند هستیم که پارس چند سگ از عشایر درون دشت خبرمی دهد. استقبال گرم زن و مرد عشایر به همراه دو پسر و دو نوه ی خود با سینی ای از نان یخه داغ و ماست پوست گوسفندی، ناچار دامنمان از دست می برد و نیم ساعتی ما را مشغول خوردن و آشامیدن می کند. پیشکش چند کرم ضد آفتاب به آنها و گرفتن عکس با عشایر تنها نوازش ماست در برابر مهمان نوازی آنها. پس از دیدار با عشایر قسمت کوچکی را در مسیری ماشین رو ادامه می دهیم مسیری که گویا از لیقوان آغاز می شود. زین پس را نیز تا پای گردنه در دشتی نسبتا صاف با چند استراحت در میان، تا دمدمای تاریکی پیش می رانیم دشتی خیس، و پوشیده از گیاه، والبته به جد از غنی ترین مراتع ایران. در آسمانی پر ستاره، هوایی سرد، با بادی ملایم پاره ی پایانی مسیر را از کف دشت تا روی گردنه می پیمانیم و دو گروه در بستر زین اسب گونه ی گردنه مشغول برپایی چادرهای خود می شویم. روز شنبه : ساعت 7 است که پس از خوابی پنج و نیم ساعته، با علم بر اینکه حدود دو ساعت دیگر به چشمه ای خواهیم رسید خوردن ناشتایی را با حرکت در پاکوب دره ی پشت گردنه - پشت قله ی کناردمیرلی – به تعویق می اندازیم. دم صبح است و گویا کسی خلق خوشی ندارد، محیط را مناسب می بینم و سکوت جمع را با آهنگ لولیان شهرام می شکنم، جو کم کم جان می گیرد و به یاری چندی از بچه ها سیری در آهنگ های شجریان می کنیم تا اینکه هشت و سی کنار چشمه اطراق می کنیم. پس ازدو ساعتی که به خوردن ناشتایی و چایی سپرانده ایم پای در پاکوبی می گذاریم که تقریبا پایاپای رودخانه ره به سوی لیقوان دارد. با چند استراحت که در بین راه داریم و گذر ازچشمه ی آب گرمی که از بستر رودخانه می جوشد تا ساعت سه دشت را پشت سر می گذرانیم تا به یک بیشه می رسیم. درون بیشه یک ساعتی برای ناهار توقف می کنیم. رودخانه از درون بیشه می گذرد، چیزی راه تا روستا باقی نیست، پاکوبی را که از میان بیشه و کشتزار می گذرد ادامه می دهیم تا اینکه بیست دقیقه به پنج به جاده ی آسفالت درون ده می رسیم. درون ده، نیم ساعتی علاف پیدا کردن مینی بوس می شویم در این حین نیز بچه ها در ده خریدی می کنند تا اینکه ماشین می آید و راهی تبریزمی شویم. از ده تا ایستگاه قطار تبریز را حدود یک ساعت و ربع با مینی بوس آمده ایم و الان ساعت شش و نیم است که درون دستشویی های ایستگاه قطار مشغول شست و شو سر و صورت خود هستیم و منتظریم تا هفت و پنجاه دقیقه شود و راهی تهران شویم. شرکت کنندگان : از گروه دانشگاه : میلاد احمدی (سرپرست و گزارش نویس) - میثم جلالوند - جمشید فضیلتی(عکاس) از گروه پلیمر: تهمینه عنایتی (سرپرست)- میرعلی حسینی(راهنما)- مهدی زمردی (عکاس)- حسام نوریان - بهناز رنجبر - فاطمه عباسی - امید گوهری - محمد شمشیری - ناصر پویافر - جواد شایق - ناصر حسینی - سروش ... - محمدرضا ... - ... ... . |
||
|
+
نوشته شده در پنجشنبه 4 مرداد1386ساعت 19:58 توسط
|
|
||
|
|