|
|
|
|
|
«ما برای بوسیدن خاک قله ها چه خطر ها کرده ایم» برنامه: پیمایش خط الراس قزل ارسلان -کلاغ لان -الوند تاریخ: 17و18 اردیبهشت 1388، شرکت کنندگان: 17نفر سرپرست: میثم رزم آرا نویسنده: حمید حسن زاده
برداشت1- زمستان 87 است. برنامه صعود به خط الراسی دو یا سه روزه برای تقویم بهار پیشنهاد میشود. شاید این برنامه سنجش و تمرین خوبی برای برنامه ی پیشنهادی توچال به علم هم باشد... برداشت2- سال نو مبارک! برنامه «قزل ارسلان - دایم برف – کلاغ لان – الوند» تصویب شده و از قضا دانشگاه هم حمایت کرده. چه خبر خوبی! برداشت 3- یکی از روزهای بهاری اردیبهشت 88 است، رفقا جمع شده اند و تیم دانشگاه از تهران عازم همدان میشود. با پیوستن همنوردان همدانی به عنوان همراه و راهنما، کار آغاز میشود. پس از کوهپیمایی دوساعته از پای کوه تا جانپناه فریدون و کمی استراحت، قله قزل ارسلان را صعود میکنیم. شب نخست، را در جانپناه و چادر سپری کرده ایم. ...
برداشت آخر؟ - امروز جمعه، قله دایم برف در ادامه ی خط الراس صعود شده و ساعت 13 به وقت محلی است که در پناه سنگی نرسیده به «قیف پشت کلاغ لان» استراحت میکنیم. راهنما از سخت تر شدن مسیر و لزوم توجه بیشتر خبر میدهد؛ اینکه قرار است یک شیب برفی دیگر را بگذرانیم و اگر سُر بخورید، ناجور میشود؛ اینکه باتومها را مهار کنید، کلنگها در دست باشد، خیلی به هم نچسبید ...
چند نفر از دوستان، تمایل به عبور تیم از مسیری ایمن تر دارند ولی به گفته ی راهنما، تنها راه ایمن موجود همین است و راه دیگری که از دور، بدون برف به چشم می آید و سنگی است، در پی، به مسیری دست به سنگ و دشوار میرسد. دیگر کم مانده راهنما به سخن آید که بالاخره تکلیف چیست؟ یا تیم راهنما دارد و به او اعتماد دارید، یا خودتان راه را بلدید و نیازی به راهنما نیست.
در این میانه ی استراحتگاه، میثم مرا میخواند و آرام نسبت به شرایط نامساعد علی آگاهم میکند و توجه میدهد که طوری رفتار نکنم که دیگران خبردار شوند. بدون جلب توجه، احوالش را جویا میشوم. طبق معمول با روحیه ای خوب، خم به ابرو نمی آورد و میگوید خوب است فقط، کمی حالت تهوع دارد. ارتفاع ما کمتر از 3500 متر است و برای کسی که مدتی در کوه بوده و پیشتر هم تجربه ی صعودهای بلند داشته و دیشب هم به راحتی خوابیده و تا کنون علایمی از ارتفاع زدگی نداشته، حالت تهوع با منشا ارتفاع کمی عجیب است. رنگ پریده نیست ولی انگار برافروخته و ملتهب است. کمی از نحوه ی تنفس شاکیست و سرگیجه یا سردرد هم ندارد. افسوس که توجه تیم نسبت به موضوع حالت تهوع و کسالت او، برانگیخته شده... یکی میگوید ارتفاع زدگی است، آن یکی تخلیه ی انرژی و خستگی و دیگری، ماکارونی دیشب را عامل تهوع میداند... اختلاف بین علماست؟ علی اصرار دارد که حالش خوب است و مشکلی ندارد. در استراحت، تا آنجا که دیدم، یک قاچ سیب و کمی شکلات و کاکائو و پسته و آب خورده و به قدر کافی فروکتوز و گلوکز وارد بدنش شده؛ قرار شد به حرکت آرام ادامه بدهیم. برای اینکه ثابت کند حالش خوب است و دیگران از نگرانی خارج شوند، فریاد میزند: «ماشالله...ماشالله...» و جواب میشنود: «ماشالله». آرام ادامه میدهیم اما به دلیل اختلاف سرعت پیش آمده با بخش جلویی، تیم دو تکه میشود. چند نفر در همراهی او و بقیه ی تیم با سرعت نرمال شیب قیف پشت کلاغ لان را ادامه می دهند. ایستادنها بیشتر شده... همه ی وسایل علی به دستور راهنما، بین دوستان حاضر در بخش عقبی تیم تقسیم میشود. سینا با باری سنگین به سمت بالا حرکت میکند. محسن اصرار دارد که کیف کمری علی هم جدا شود ولی من مانع میشوم چون میدانم داروهایی در آن است که شاید در بحران لازم شود؛ از طرفی از ذکر آن پرهیز دارم که مبادا حساسیت برانگیز شود. ایستادنها بیشتر و بیشتر شده... رسما توقف می کنیم. در شیب برفی با کلنگ جایی می کنیم و زیراندازی پهن می شود تا علی خیس نشود و بیشتر انرژی از دست ندهد. به سوالاتمان جواب میدهد و هوشیار است. تاکید دارد حالش خوب است ولی نفس به خوبی بالا نمی آید. در لحظه ی جدا کردن کوله و کیف کمری از او، نزدیک 500 سی سی شربت آبلیموی بسیار شیرینی را که برای موارد ویژه در ته کوله اش نگهداشته، سر می کشد. پس مشکل کمبود قند هم بعید است... ما از چه غافلیم؟ بحث برای اینکه بالا برویم یا پایین ادامه دارد. پیشنهاد می دهم به روستای «امامزاده کوه» برویم که در پاییندستهایِ دور پیداست اما راهنما این گزینه را مناسب نمی داند و می گوید بهتر است زحمتِ کمی بالاتر بردنش را بکِشیم تا زودتر به پناهگاه کلاغ لان – به عنوان یک محل امن برای مراحل بعدی امداد- برسیم. خیلی موافق نیستم چون حتی اگر درصدی احتمال بدهیم دچار ارتفاع زدگی شده، باید به نقاط پست تر برویم نه بلندتر و بالاکشی از شیب برفی، خیلی آسان نیست! اما اعتماد به تجربه ی راهنما و تلف شدن زمان بیشتر برای رسیدن به محلی امن در صورت سرازیر شدن، باعث شده حرفی نزنم و موافق باشم. راهنما سعی در تماس با همدان دارد. پشت تلفن میگوید: «...یکی از دانشجوها انگار شرایطی مثل مرحوم خلیل عبدنکویی داره... میخواهیم کمی بالاتر ببریمش تا به پناهگاه کلاغ لان برسیم...» در ذهن خود مرور میکنم تشخیصی که بر مرگ مرحوم عبدنکویی (پاییز 87 در غار پراو ) در مراجع اینترنتی خوانده و شنیده بودم، تخلیه انرژی بدن به دنبال هایپوترمی Hypothermia (کاهش عمومی دمای بدن) بود و من الان چنین گمانی نمیکنم و به حق گیج شده ام. ما هیچکدام پزشک نیستیم... حالا نفسهای علی به شماره افتاده... به شدت استرس داریم... سینا چند ورق اسانس شوک دهنده در دهانش میگذارد ولی اوضاع فرقی نمیکند... سعی دارم نبضش را بررسی کنم. به میثم میگویم: ساعت عقربه ای داری؟ من هم گیجم؛ یکی نیست به من بگوید: ساعت عقربه ای چه توفیری با ساعت دیجیتالی دارد؟... هرچه بیشتر مچ دست چپ را میفشرم کمتر ضربانش را حس میکنم. با خود میگویم: «آخه چرا ضربان نداره؟» نفس نفس تندی که چند لحظه پیش میزد برایم کافی بود که زنده است... اما تا کی ادامه دارد و نکند شرایط بدتر و خارج از کنترل شود؟ در این حال ادامه ی تیم در فرادست، به بالای شیب پشت کلاغ لان رسیده و در سنگها مستقر شده اند. آقای جهان آرا، حمیدرضا را با فریادی بلند فراخوانده و کمی بعد سعید هم خودش را با شتاب می رساند. سعید به کمک آمده و به شیوه های مختلف سعی در بالا کشیدن علی دارد. چند گام کول کردن و بعد خستگی و فشار ناشی از خم بودن کمر و بار در آن شیب برفی کذایی، به توقف میانجامد. به شدت نگران برعکس شدن و از عقب افتادن علی هستیم. حمل مصدوم به این روش به علت شیب زیاد و فشار بیش از حد به امدادگر، بهینه نیست. لحظات سختی است... علی سرش را بر پایم گذاشته و مثل اینکه آرامتر شده... انگار خوابیده... چشمهایش را هم که بسته!... حس میکنم حتی با اینکه دستکشم نازک است نمیتوانم ضربانش را حس کنم... یعنی کار تمام شده؟
عرقی سرد، وجود همه مان را فرا گرفته و اصلا دوست ندارم به قسمتهای بد و بعد فکر کنم... به سرعت دستکشم را درمی آورم و به میثم می دهم و از لایه های نه چندان کمِ لباسهایی که بر تن دارد، بالاخره به رگ گردن می رسم و ... » آنچه خواندید، برداشتی از گزارش مستند برنامه ی پیمایش خط الراس قزل ارسلان به الوند همدان است. محور اصلی این گزارش ، مربوط به حادثه هنگام برنامه بوده و در لابلای آن به موارد بسیاری نظیر شرایط پیش از برنامه، مستندات مسیر، اتفاقات ریزودرشت هنگام برنامه، امداد در کوهستان، مدیریت بحران، سرپرستی، گزینش افراد، وضع هوا، اطلاعات پزشکی، انتقادهای همنوردان و ... پرداخته شده است. به گفته ی نویسنده، «این گزارش میتواند در بهترین حالت، منجر به آگاهی بیشتر و در بدترین حالت منجر به دلخوری یا اتلاف وقت شود» ولی مطمئنیم منجر به مرگ نمیشود. با امید به بهره برداری مفید، اصل گزارش را به صورت زیپ شده و با فرمت PDF همراه با فایلهای پیوست در اینجا بخوانید و ببینید. |
||
|
+
نوشته شده در چهارشنبه 20 آبان1388ساعت 11:42 توسط
|
|
||
|
|
|
|
|
نوشته زیر چندی پیش توسط آقای رضا فتحی، از اعضای انجمن کوهنوردی دانشگاه تهران در وبلاگ شخصی ایشان نوشته شده است. این مطلب حاوی نکات مفیدی است که امیدواریم توجه به آنان باعث یادگیری مطالب جدید برای اعضای انجمن گردد..
در زمستان ۸۳ برنامه مهم تقويم برنامه صعود قله دماوند از مسير شمالی بود. پيش برنامه های اين برنامه و آماده سازی نفرات هم با هدف پرورش نفرات با تجربه از مهر سال ۸۳ زير نظر يکی از اعضای باتجربه انجمن شروع شد. حدود ۲۰ نفر برای اين برنامه ثبت نام کردن تمرينات هوازی و برنامه های چند روزه هم در طول پاييز و دی ماه قرار شد اجرا بشه. پيش برنامه ها اينجوری بود که ۲ تا توچال شبانه و يک برنامه کلک چال به توچال، سياه بند، باز آموزی یخ و برف، ناز و کهار، سرکچال -برج تعيين شده بود. به جای برنامه سياه بند برنامه آزاد کوه اجرا شد و نوبت به برنامه ناز و کها رسيد. برنامه صعود خط الراس ناز و کهار با ۱۸ نفر (اگه اشتباه نکنم) شروع شد. تيم در هوای خراب خودش رو به روستای کلوان رسوند و بعد از شب مانی بيرون روستا روز بعد تا ارتفاع حدود ۳۸۵۰ متری صعود کرد و زير قله کهار در بهترين جای ممکن برای کمپ ۴ تا چادر برپا کردن وشب دوم برنامه رو سپری کردن. طبق پيش بينی هوای از طريق سايت snowfroecast هوای روز سوم قرار بود هوای خوبی باشه. صبح روز سوم تيم به دو دسته تقسيم می شن. يک تيم 3 نفره از باتجربه ترين نفرات برای صعود قله ناز اقدام به صعود می کنن که اين تيم با تجهيزات کامل اقدام به صعود قله کهار می کنه و بعد به سمت گردنه سرازير می شه و از اونجا به قصد صعود ناز اقدام به صعود گردنه (اگه اشتباه نکنم به اشترگردن معروفه). اين تيم تا اينجا که حدود ساعت 9 صبحه هوای آرومی رو داشته و باد ملايمی رو هم در مسير صعود تحمل می کردن. تيم دوم حدود 8 صبح به قصد صعود قله کهار با حداقل تجهيزات از کمپ حرکت می کنن. تخمين اونها برای زمان صعود قله کهار حدود 30 دقيقه از محل کمپ بوده. اين شروع به صعود می کنه. در ابتدای صعود هوا خوب بوه و اونها می تونستن قله رو ببنين. به همين دليل بعضی از نفرات تيم با حداقل پوشش لازم برای صعود شروع به حرکت از کمپ می کنن و بعضی از اون ها حتی روکش دستکش خودشون رو هم همراهشون نمی برن و تنها به يه دستکش پلار اکتفا می کنن. از اين تيم تنها يک نفر با کل کوله و تجهيزاتش اقدام به صعود می کنه. بعد از نيم ساعت صعود که همراه برفکوبی زيادی هم بوده هوا خراب می شه و ديد تيم به چند متر کاهش پيدا می کنه. رفته رفته بر سرعت باد اضافه می شه و ديد به حدود 2 متر کاهش پيدا می کنه. نفرات تيم دوم از صعود منصرف می شن و تصميم می گيرن که به محل کمپ برگردن. تيم اول هم که به حجم برفکوبی زيادی روبرو بودن و هوا هم هر لحظه بدتر می شده و احتمال می دادن که يک روز به طول برنامه اضافه بشه تصميم می گيره تا مسير رفته رو برگرده. تراژدی از اينجا شروع می شه... تيم دوم که باد جای پاهاشون رو با برف پوشونده و مسير رو هم پرچم گذاری نکرده بودن به غريزه متوسل می شن و مسير رفته رو برمی گردن. غافل از اينکه 180 درجه اشتباهی ادامه مسير می دن و قله کهار رو به سمت شمال شرق ادامه مسير میدن. تيم 3 نفره اول هم مسير رفت رو تو GPS داشتن مسير رو هنگام برگشت به خاطر تموم شدن باتری Gps اشتباهی میرن. و حدود 2ساعت بعد به تيم دوم می رسن. هر دو تا تيم بعد از اينکه هوا کمی باز می شه متوجه می شن که مسير فرود رو اشتباه اومدن ولی احتمال می دادن که يک دره اشتباه کردن و در انتهای اين مسير به روستای کلوان می رسن. ...... بعد از گذشت حدود 6 ساعت فرود تيم با تاريکی هوا روبرو می شه که در نهايت تمام نفرات تيم حدود ساعت 7 بعد از ظهر به روستای گته ده در طالقان می رسن. با کمک اهالی روستا شب رو به صبح می رسونن و روز بعد حوالی ظهر تمام نفرات به تهران می رسن. کمپ تيم که 2 تا چادر ياماتاری و يه چادر ساليوا بود بعد از يک تلاش ناموفق در روز يکشنبه به خاطر هوای خراب روز چهارشنبه توسط تيم سومی که من هم تو اون حضور داشتم جمع آوری شد. جمع بندی من تو اين برنامه شرکت نداشتم. تنها روز يکشنبه و چهارشنبه هفته بعد برای انتقال کمپ و تجهيزات برنامه ! اقدام به صعود کردم که با برفکوبی شديد و هوای خراب روز يکشنبه ناموفق بوديم و روز چهارشنبه تونستيم به محل کمپ برسيم و چادر ها و تجهيزات رو به پايين انتقال بديم. تعداد اشتباه نفرات باتجربه در اين برنامه کم نبود: - اعتماد بيش از اندازه به پيش بينی هوا که از اينترنت گرفته بودن. - دست کم گرفتن مسير صعود از کمپ تا قله و به همراه نبردن تجهيزات کافی . - عدم استفاده مناسب از GPS در برنامه. - ادامه صعود در شرايطی که هوا هر لحظه بدتر می شده و جای پاها هم با برف پوشانده می شده و مسير هم پرچم گذاری نشده بود. - همراه نبردن هد لامپ و تجهيزات مورد نياز برای بقا توسط تيم دوم که از کمپ صعود کرد. - صعود مسيری که هيچ کدوم از نفرات تيم زمستون اون رو صعود نکرده بودن و تنها يک نفر در تابستان او ن مسير رو رفته بود. - و... اما تيم به نظر من چند شانس آورد که مهمترين اون ها برگشتن تيم اول و ملحق شدن اون ها به هم بود و قرار گفتتن در مسير تنها دره ای که در انتهای اون يک روستا قرار داشت. اگر تيم اول به تيم دوم ملحق نمی شد ممکن بود اين برنامه طور ديگری به پايان برسه. تمام نفرات اونجوری که خودشون بعد از برنامه می گفتن علرغم ترس و وحشت زياد به تمام دستورات سرپرست برنامه توجه جدی داشتن و همدلی و يمدستی که معمولا در انجمن همه به اون افتخار می کنن هم در اين برنامه به شدت به کمک تيم اومد. خاطره اين برنامه تا سال ها با نفرات تيم و اعضای انجمن خواهد بود و درس هايي که از اين برنامه گرفتيم. خاطره بريدن بهمن در دره های اطراف قله کهار. ديدن ترک های بهمن که به خاطر وزن نفرات تيم روی برف های زير پاشون ايجاد می شده و اون ها هيچ کاری نمی تونستن کنن. روستايي هايي که به کمک شون اومدن. خاطره دست کم گرفتن يک برنامه زمستونه. خاطره سرپرست که تو کل برنامه چند کيلو لاغر شد. خاطره حس کردن مرگ در نزديکی خودت. همون طور که گفتم هدف از برنامه هايي آماده سازی در تقويم های انجمن تربيت نفراتی است که بتونن در سال های بعد انجمن رو اداره کنن و تعداد تصميم های مرگ آور و خطرسازشون به صفر برسه. اگه در اين راستا به اين برنامه و مجموعه برنامه هايي که در زمستان 83 انجام نگاه بشه شايد بشه گفت هرچند خيلی شانس آورديم که برنامه کهار-ناز کشته نداشت اما تجربه اون برنامه پرده ای رو از جلوی چشم خيلی از اعضای انجمن چه اونها که تو اون برنامه شرکت داشتن و چه اون ها که در اون برنامه شرکت نداشتن کنار زد. اين اتفاق به قيمت خم شدن تيرک چادرهامون بعد از يک هفته در معرض باد بودن، سرمازدگی جزيي انگش های دست و پای يک نفر از نفرات تيم تموم شد. به نظر من کم هزينه ترين حالت ممکن. |
||
|
+
نوشته شده در شنبه 14 بهمن1385ساعت 19:49 توسط
|
|
||
|
|
|
|
|
دماوند- اسفندماه82- تیم ملی دانشجویان مقدمه این مطلب توسط منصور احمدی تهیه شده است. با تشکر از ایشان امیدوارم دوستان دیگر نیز تجربیات خود را به اشتراک بگذارند. بابک ضیاء *** نوشته زیر برخلاف سایر داستان های واقعی این مجموعه، از زبان شخص آسیب دیده بیان می شود و سعی شده تمام احساسات و وقایع جزیی که- به گمان نویسنده- دانستنش برای دیگران مفید است، گفته شود. نویسنده از بابک ضیاء به خاطر تذکرات ارزشمندش متشکر است و از نظرات سایر دوستان استقبال می کند. قبل از حادثه خوشحال از صعود با دوستم کاوه پایین میومدیم. می خواستم هرچه سریعتر به پناهگاه برسم و اعلام کنم که « در اولین تلاش، دماوند رو در اسفندماه صعود کردم». از قله که سرازیر شدم سردرد شدیدی داشتم اما در دومین استراحت، وقتی یک فلاکس چایی را با خیال راحت تا ته خوردیم، سردردم خوب شد. اونجا ابتدای برفچال «اسپرین سر» بود و عباس بیاتی گفته بود کرامپون بپوشید اما کمتر کسی به اون توجه کرده بود، در واقع تیم- بعد از صعود قله- دیگه انسجام لازم رو نداشت و بچه ها سرخوش از هوای آفتابی و بدون باد، دونفر سهنفر پایین می رفتند و من هم که عقب دار بودم، با کاوه آخر میومدیم. چند متر از برفچال نگذرانده بودیم که وحید آشتیان- سرپرست تیم- تعادلش را از دست داد و بعد از چند پرش بلند از روی سکوهای برفی و در حالی که همه ترسیده بودیم، متوقف شد. دیگه زمین خوردن های کوتاه عادی شده بود. یک استراحت طولانی فاصله من و کاوه را از بقیه تیم زیاد کرد و اکنون ما دو نفر صحبت کنان بر روی برف سفت و شیبدار پایین می آمدیم. از بالا دیده بودیم که اکثر اعضای تیم در ابتدای این دهلیز پرشیب کرامپون پوشیدند اما ما دونفر با اتکا به زیره کفش هایمان، پاشنه کوبان پایین می آمدیم. کفش کاوه one sport سه پوش بود و کفش من millet دوپوش و هر دو دارای زیره vibram خوب. یک سال از دوره کارآموزی یخ و برف من می گذشت و در این مدت موارد دوره را – چه در طول اردوهای انتخابی و چه به طور شخصی- تمرین کرده بودم اما کاوه فقط یک تمرین رفته بود و دوره کارآموزی را نگذرانده بود. بنابراین هنگامی که بهش گفتم« من دیگه از پاشنه کوبیدن خسته شدم و می خوام زیگزاگ پایین برم» گفت« خطرناکه و پاشنه را ترجیح می ده». بی خیال از شیب تندی که زیرپا داشتم تراورس می کردم و به کاوه که موازی من پایین می آمد گفتم« زیره اش حرف نداره، عین چاقو می بره». با اینکه هردو کلنگ داشتیم با جفت باتوم پایین می آمدیم. صحبت از موارد کارآموزی برف و یخ شد. من گفتم « پس این کلنگها رو بستیم واسه چی؟ بیا بقیه مسیر رو سخمه کنیم» از اونجا بارگاه دیده می شد و مطمئنا بیشتر از نیم ساعت راه نبود. کاوه گفت« از اینارو میگی که میشینن و تیغه رو کنارشون تو برف فرو می کنند و سر می خورن» گفتم« نه بابا، اون درپیتیه. سرخوردن و سخمه کردن درست اونه که لباس با برف در تماس نباشه. من این روش رو میگم که پاها رو جلو می دن و روی سخمه کلنگ فشار میارن» برف مسیر واقعا سفت بود و شیب هم بین 35 تا 45 درجه، که پایین تر بیشتر هم می شد. گفت:« من بلد نیستم» گفتم «خیلی توپه. وایسا نگا کن» جای پامو درست کردم و کولمو دراُوردم. باتوما رو جمع کردم و گذاشتم کنار کوله و کلنگو باز کردم.
حادثه تیغه و بند حمایت در دست راستم بود و بالای سخمه تو دست چپم. درحالی که تیغه به سمت بیرون بدنم بود آروم آروم سخمه را سمت چپم در برف فرو کردم. به هیچ تلاشی احتیاج نبود، چون همینکه پاهایم از زیر بدنم بیرون آمد سر خوردم و با شتاب سرسام آوری سرعتم زیاد شد. حالا تمام تلاشم این بود که زاویه زانوهایم از 90 درجه بیشتر نشود و کمرم به برف نرسد و در همان حال به سخمه بیشتر فشار می آوردم. ولی هیچ فایده ای نداشت. کفشهایم با برف سفت هیچ اصطکاکی نداشتند و رباط های زانویم نمی توانستند در این سرعت از باز شدن پا - و خوابیدن - جلوگیری کنند. با تمام نیرویم سخمه را فشار می دادم ولی فقط نوک آن فرو می رفت و سرعت همچنان زیاد می شد. نه، سرخوردن در این جا با «حسن در» خیلی فرق داشت. تسلیم شدم و در حالی که روی برف می خوابیدم فورا برگشتم تا ترمز کنم. اما اکنون می فهمیدم اصولی که یاد گرفته ایم در این وضعیت تا چه حد قابل اجراست. اصلا حواسم به پاهایم نبود و نمی دانم بالا بودند یا پایین. مهم تیغه بود که قادر به کوبیدن آن در برف نبودم. سرعت زیادم اجازه نمی داد کلنگ را به زیر سینه ام بیاورم و دو دستم کاملا باز بهمراه کلنگ در بالای سرم قرار داشتند. با تمام نیرویم تیغه را با همان دستان باز می کوبیدم اما هیچ فایده ای نداشت- یعنی نباید می داشت چون خودم دوباره از پایین آن را می کشیدم. یک ضربه به برف با سینه و کشیدن کلنگ به سمت پایین تا زیر گلو و کوبیدن تیغه. موفق شدم. نزدیک10cm از تیغه فرو رفت. با تمام نیرو- با آخرین امیدهایم- فشار می دادم و برف فواره کنان به هوا می رفت و عینک و بینی و دهان مرا پر می کرد. هنوز پایین می رفتم اما سرعتم با یک شتاب منفی کم می شد و با فشاری که به تیغه می آوردم امیدوار بودم تا چند ثانیه دیگر بایستم. نه اینجا رو نخونده بودم. به جایی رسیدم که شیب ناگهان زیادتر می شد. لبه ای که از برخورد دو شیب بر روی برف تشکیل شده بود- شبیه یک نقاب کوچک- اول تعادل پاهایم را بهم زد و بعد که به دستهایم رسید با یک ضربه به زیر ساعد دست راست- که تیغه را گرفته بود(دست چپ که سخمه را در پهلو گرفته بود با برف در تماس نبود)- و سینه ام مرا حول محور چپ بدنم برگرداند. حالا تاق باز بر روی برف پایین می رفتم و کلنگ هم – که بند حمایتش در دست راستم بود- در بالای سرم کشیده می شد. نه، سنگی را در پایین می دیدم به عرض تقریبا 2 متر که نزدیک 1 متر از ارتفاعش از برف بیرون بود. به نظرم آمد تمام شیب های دنیا به این سنگ ختم می شوند. شروع کردم به تلاش. سرعتم اجازه نمی داد به روی برف برگردم. دستهایم را فرو می کردم و می چرخیدم. نه، فایده ای نداشت و بزودی به سنگ رسیدم و بعد صدای مهیبی در سرم. یک چرخش در هوا و فرود با صورت در برف های نرم پشت سنگ.
بعد از حادثه هیچ حرکتی نکردم. حتی صورتم را از برف در نیاوردم. حسابی ترسیده بودم. الان که فکرش را می کنم نمی دانم چرا خودم را خیس نکردم. تمام گذشته و آینده در جلوی چشمانم رژه می رفتند. به زندگی و شانس ام فحش می دادم. به آرزوهام، به کلیمانجارو فکر می کردم. به اولین دماوندم در زمستان که داشت چقدر تراژیک تمام می شد. جرات نداشتم بدنم را حرکت بدهم. فکر می کردم قطع نخاع شده ام، یا لااقل دست و پاهایم شکسته. به آرامی دست راستم را تکان دادم. نه، حرکت می کرد. بعد دست چپ. بعد پای چپ. بعد پای راست. فقط حرکت پای راست با درد شدیدی در کمرم همراه بود. امیدوار شدم. دستم را به روی سرم کشیدم و نگاه کردم. اثری از خون نبود. ولی باز هم مطمئن نبودم. گفتم فعلا گرمم و بعدا متوجه می شم. صدایی از بالا شنیدم. کاوه بود.«تکون نخور. الان میام» اون که از اول شاهد تمام ماجرا بود بیشتر از من ترسیده بود. خودش می گفت که در تمام مدت حادثه میخکوب بوده و بعد که سعی کرده سریع به من برسه در همانجایی که شیب زیاد می شده سر خورده ولی چون کلنگ نداشته، برنگشته و همینطور به سمت سنگ اومده و با زدن پا به سنگ خودش را به سمت چپ منحرف کرده و در برف های نرم پشت سنگ وایساده. و الان کنار من بود. با لحنی شبیه گریه – می دونم باور نمی کنید ولی خداییش گریه نکردم- بهش گفتم از سرم خون میاد؟ گفت نه. گفتم دروغ می گی. قسم خورد که جایی از بدنم خونی نیست. دستم را گرفت، بلند شدم. نمی تونستم وایسم. سرم گیج می رفت. نزدیک بیست دقیقه نشستم و چند تا شکلات خوردم. بعد کولمو گرفت و با کمک اون شروع به پایین رفتن کردم. درد کمرم وحشتناک بود و پای راستم را به سختی حرکت می دادم. می گفت فکر می کرده مردم یا دست کم قطع نخاع شدم. می گفت اگه از حادثه فیلم می گرفت شرکتهای سازنده فیلم های سرگرم کننده پول گزافی بابتش می دادند. می دونستم برای روحیه دادن به من این حرفها رو می زنه ولی بازم برام روحیه بخش بود. بالاخره به بارگاه رسیدیم و تازه بچه ها از حادثه مطلع شدند. کمر و ساعد دست راستم به پانسمان احتیاج داشت که بچه ها این کار را انجام دادند. نظر خودم و بقیه اعضای تیم این بود که درد اصلی کمرم از شب شروع خواهد شد و بهتر است هر چه سریعتر پایین بروم. وسایلم را بین بچه ها تقسیم کردم و با کوله خالی همراه بچه های دانشگاه خواجه نصیر – که می خواستند آنشب تهران باشند- لنگ لنگان پایین رفتم. فکر کنم 8 شب بود که به دوراهی گوسفندسرا رسیدیم و با ماشین معاون دانشجویی وقت خواجه نصیر به سمت تهران حرکت کردیم. آن شب – که مصادف بود با شب عاشورای حسینی یا شام غریبان- دختر و پسر های شمع به دست تهرانی، پسری را دیدند با شلوار آبی و کاپشن قرمز پلار که با کفش دو پوش، موهایی ژولیده و با پایی لنگ در خیابان انقلاب به دنبال ماشین بود.
معجزه ها 1- در هنگام برخورد به طرز معجزه آسایی پشت من به طرف سنگ بوده و کوله پشتی یکروزه ام که از قضا یک کت پر حجیم هم داخلش بود تمام شدت ضربه را گرفته بود و فقط کمر من که کوله پشتی بالای آن بود به سنگ برخورد کرده بود که اگر به هر صورت دیگری به سنگ می خوردم فاجعه ای رخ می داد. 2- قبل از برخورد به سنگ بند حمایت کلنگ- و به دنبال آن کلنگ- از دست من خارج شده بود وگرنه معلوم نبود کلنگ پس از سقوط چه بلایی بر سرم می آورد. نکته ها A- یک عبارت کلی که به عنوان دلیل اصلی اکثر حوادث کوهنوردی بیان می شود «زنجیره قضاوت ضعیف» است، به این معنا که «در اثر زنجیره ای از تصمیم های اشتباه- که در نتیجه قضاوت های ضعیف از شرایط گرفته شده اند- حادثه رخ می دهد». به نظر من در اینجا نیز دلیل اصلی حادثه «زنجیره قضاوت ضعیف» است. الف- عدم شناخت منطقه: 1- منصور اولین بار است به این قله صعود می کند و از این مسیر برمی گردد. او هیچ شناختی از برفچالی که در حال فرود است ندارد. بنابراین باید کم خطرترین و ساده ترین مهارت ممکن را بکار گیرد. اما او با اینکه 2 کیلوگرم کرامپون را با خود تا قله کشیده، شرایط را درست برآورد نکرده، مغرور شده، اولین تصمیم اشتباه را می گیرد و ترجیح می دهد با پاشنه کفش پایین بیاید. 2- خستگی ناشی از پاشنه کوبیدن، منصور را به فکر «سر خوردن با سخمه» می اندازد. او شناختی از شیب و موانع مسیر ندارد. با این وجود اشتباه دوم را مرتکب شده و تصمیم می گیرد با سخمه سر بخورد. ب- عدم شناخت کامل مهارت: 1- منصور شرایط درست اجرای مهارت پاشنه کوبیدن را نمی داند. او نمی داند که در چنین برف سفتی – و با وجود داشتن کرامپون- با پاشنه پایین رفتن بسیار خطرناک است. او نمی داند که در صورت کارا بودن مهارت ساده تر و کم خطرتر، بکارگیری مهارت مشکل تر و خطرناکتر درست نیست. اما در نخستین اشتباه تصمیم می گیرد با پاشنه پایین برود. 2- منصور با توجه به زیره بسیار خوب کفش اش و با توجه به پایین آمدن با پاشنه از شیبی زیاد بدون مشکل خاصی، مغرور شده تصمیم می گیرد بقیه مسیر را با سخمه سر بخورد. او نمی داند که در برفی به این سفتی و با این شیب، سرخوردن با سخمه درست نیست. با این وجود اشتباه دوم را مرتکب شده، تصمیم می گیرد سخمه کند. پ- برآیند: در این حادثه، نمی توان سهم هر کدام از نبود شناخت های بالا را مشخص کرد، منصور نه از منطقه شناخت داشته و نه شرایط اجرای مهارت ها را می دانسته، ولی مطمئنا هر دو در قضاوت ها و تصمیم گیری های اشتباه او نقش داشته اند. اما نکته مهم این است که در صورت عدم ارتکاب اشتباه اول، اشتباه دوم با احتمال بسیار کمی- و شاید هرگز- اتفاق نمی افتاد. اگر منصور با کرامپون- و با خیالی نسبتا راحت- پایین می آمد- مثل اکثر اعضای تیم- هیچگاه به فکر استفاده از سخمه نمی افتاد. B- نقش اشتباهات سرپرستی را در بروز حادثه بسیار کمرنگ می بینم. با این وجود برای موشکافی مسئله نمی توان از کنار آن گذشت. به نظر من فاصله زیاد اعضای تیم از یکدیگر، انتخاب یک فرد کم تجربه به عنوان عقبدار و نبود جدیت برای اجرای دستورات از ضعف های سرپرست برنامه بود که در صورت بروز شرایط آب و هوایی بد، می توانستند برای فرد مصدوم دردسرساز باشند. C- سر خوردن کاوه در هنگام سریع پایین آمدن برای رسیدن به من، نمونه خوبی از عدم [حفظ خونسردی و تقدم نجات جان خود بر جان مصدوم] است. او خوش شانس بود که مصدوم دوم حادثه نشد. D- پس از وقوع حادثه تا مدت ها بعد کسی باور نمی کرد که من به دست خودم می خواستم خودم را داغون کنم و ناگهانی سر نخوردم. من از اینکه آنها فکر می کردند مهارت های پایین آمدن را بلد نبوده ام ناراحت می شدم. اما اکنون باور آنها را درست می یابم. دانستن مهارت ها بدون دانستن شرایط شان با ندانستن آنها تقریبا برابر است. حتی دانستن شان در این حالت می تواند خطرآفرین تر باشد. منصور باید اولا می دانست که تا موقعی که یک مهارت ساده کارآیی دارد نباید مهارت مشکل تر را بکارگیرد و ثانیا با یک کلاس کارآموزی و جند تمرین در یک منطقه بخصوص، نمی تواند تمام شرایط و پیش نیاز های یک مهارت را فراگیرد. منصور احمدی- سوم آذرماه 85 |
||
|
+
نوشته شده در سه شنبه 7 آذر1385ساعت 10:46 توسط
|
|
||
|
|
|
|
|
یک داستان واقعی – بخش چهارم: اندرسم اینبار آبشارهای دره اندرسم – آبشار ماقبل آخر – یک آبشار که از لاخ شدن یک سنگ غول پیکر ایجاد شده و مسیر آب کاملاٌ کج است. یعنی از سمت شرق تنگه با فشار به فضا وارد شده و در سمت غرب تنگه به پایین میرسد. یک استخر عمیق هم در پایین است و کاملاٌ باید با شنا از آن عبور کرد. به عنوان نفر اول فرود می روم. بیشتر فرود بر روی فضا است و سنگینی کوله پشتی، شخص را در فضا به حالت افقی نگاه می دارد. اولین بخشی هم که با آب تماس می کند، پایم نیست بلکه زیر کوله پشتیم است. کم کم به خودم طناب داده و وارد آب میشوم. دندانهایم از شدت لرزش به هم می خورند. خوشبختانه وقتی آب به گردنم می رسد پایم به کف استخر می خورد و راحتترهشت فرود خود را آزاد میکنم. لازم به ذکر است پروسیک استفاده نکرده ام چون دردسر آزاد کردنش را در آن شرایط خیلی زیاد می دیدم. از پشت آبشار شنا کنان تراورس می کنم و نهایتاٌ پس از چند دقیقه در بیرون استخر آبشار هستم. بچه ها از بالا مرا می بینند و از نگرانی در می آیند. با دیدن سر و وضعم یک خنده ای میکنند اما خیلی زود این لبخندها محو می شود. همین برنامه قرار است سر آنها هم پیاده شود. اصرار می کنند که دوباره سیستم تیرول راه بیندازیم. من به دنبال اینم که یک کارگاه در آخر استخر ایجاد کنم و بچه ها با تیرول بر روی آن، با آن استخر عمیق درگیر نشوند. امکان ایجاد یک کارگاه مطمئن وجود ندارد. یک سنگ را با ضربه در یک شکاف لاخ می کنم و با تسمه یک بلوک دور آن می اندازم. طناب را تا آنجا که امکان دارد می کشم و به انتهای تسمه وصل می کنم. به کارگاه اطمینان ندارم و تصمیم می گیرم که با کشیدن طناب توسط دست فشار وارده به کارگاه را کمتر کنم. در این فاصله مهدی هم با طناب دیگری همچون من فرود آمده و به من ملحق می شود. تکه سنگ بلوک شده به همراه نیروی دست ما دونفر مجموعه کارگاه را تشکیل می دهد و به مارال می گوییم که تیرول خود را شروع کند. اما کمی هم در مورد نحوه تیرول. ابزار ما برای اینکار عبارت است از یک کارابین اسلینگ که طناب را به صندلی وصل کرده و وزن اصلی بر روی آن است به همراه یک طنابچه پروسیک که در صورت افزایش سرعت و یا رها کردن طناب، ترمز کرده و قفل شود. فکر کنم تصویر زیر که به خاطر شرایط منطقه و لرزش دست عکاس (به دلیل سرما) کیفیت مناسبی هم ندارد تا حدی کلیت قضیه و شدت هیجان آنرا بیان کند.
همانطور که در ابتدا ذکر شد مسیر کج آبشار باعث می شد که طناب ثابت شده از روی آب در فضا عبور کرده باشد. مارال تیرول خود راشروع کرد و وقتی به نزدیکیهای محل تقاطع با آب رسید به علت فشار ناشی از وزن، شکستی در طناب ایجاد شد. مارال در فضا با جریان آب برخورد کرد و از منظر ما به زیر آبشار رفت و دیگر بیرون نیامد. من و مهدی کمی همدیگر را نگاه کرده و متوجه جریان شدیم. پروسیک او درست در نزدیکیهای محل تقاطع قفل شده بود. این اتفاق، طبیعی بود چون احتمالاً بر اثر شوک ناشی از برخورد با جریان آب طناب را رها کرده و پروسیک وارد عمل شده بود. شرایط بسیار نگران کننده بود و من با وحشت مجدداً شنا کرده و به زیر آبشار رفتم. شکست طناب و طول نسبتاً بلند پروسیک باعث شده بود که مارال حدود 20 سانتیمتری زیر آب متوقف شود و تماس مستقیم با جریان آب نداشته باشد. هنوز هم فکر اینکه اگر این 20 سانتیمتر کمتر بود چه اتفاقی می افتاد، لرزه بر اندامم می اندازد. شرایط سختی بود. غرش آبشار امکان هرگونه ارتباط کلامی را سلب کرده بود.مارال اول کوله پشتی اش را پایین انداخت تا قدرت مانور بیشتری داشته باشد. هرچه تقلا کرد نتوانست قفل پروسیک را که درون جریان شدید آبشار قرار داشت شل کند. در نهایت هم علی با فرودی که از یک رشته دیگر انجام داد خود را به نزدیکیهای مارال رسانده و طنابچه پروسیک را با چاقو به سزای اعمالش رساند. این جریان نیم ساعتی به طول انجامید و پس از رسیدن مارال به پایین، تازه اثرات افت دما و هیپوترمیا ظاهر شدند. خوشبختانه به مدد دمای هوای مرداد ماه و آفتابی که کمی جلوتر وجود داشت شرایط به حالت عادی برگشت. از طرف دیگر فرشید مصر شد که این تیرول را تکرار کند منتها بدون پروسیک و فقط با کارابین اسلینگ. من در این فاصله تمام حواسم متمرکز مارال بود و بچه های دیگر مشغول صحبت باهم در این زمینه بودند که ناگهان همه متوجه یک صدای مهیب شدیم. قضیه از این قرار بود که در اواسط تیرول فرشید، کارگاه پایین کم آورده و سنگ لاخ شده بیرون پریده بود و فرشید یک سقوط 4 متری به وسط استخر کرده بود. خوشبختانه عمق زیاد استخر، این واقعه را به خنده و قهقهه ختم کرد اما من در فکر سوتی دومی بودم که از دستمان در رفته بود و پرخاشی شدید به مهدی که چرا از کارگاه غافل شده است. نگاه بعد از ماجرا اول: در برنامه های canyoning برای فرودهایی که امکان تصادم با جریان مهیب آب وجود دارد به هیچ عنوان نباید از گره های چفت شونده استفاده کرد. این مورد در مراجع مربوطه نیز قید شده است. حمایت از پایین برای ابزارهایی مانند هشت فرود و ریورسو می تواند جایگزین پروسیک شود. البته استقرار طولانی حمایت کننده در انتهای مسیر فرود که معمولاً در معرض جریان آب قرار دارد مشکلات مربوط به خود را خواهد داشت و یک تیم کم تعداد (بین 3 تا 6 نفر) زمان کوتاهتری درگیر این مسئله خواهد بود. دوم: شیوه تیرول ما شیوه استانداردی نبود. اصولاً شاید بهتر باشد از واژه تیرول استفاده نکنیم. در شکلهایی که برای تیرول در مراجع آورده می شود معمولاً اختلاف ارتفاع مبداء و مقصد به نسبت طول مسیر (همان شیب طناب) بسیار کمتر از سیستمی بود که ما استفاده می کردیم. از اشتباهات فاحش ما هم یکی این بود که از یک روش ابتکاری و بدون بررسی کافی در برنامه استفاده می کردیم. سوم: پس از بروز حادثه برای نفر اول به عنوان سرپرست نباید از بقیه غافل می شدم و انحراف فکری من می توانست به حادثه دوم منجر شود. بطور کلی در بروز حوادث، توجه همه به سمت مصدوم منحرف می شود و از کنترل حادثه، که از نظر من اهمیت آن به مراتب بیشتر از رسیدگی به مصدوم است، غافل می شویم. چهارم: از همین حادثه به بعد همیشه یک چاقوی برنده به صندلی خود متصل می کنم. یک طناب می تواند در شرایطی خاص بلای جان نفرات شود. به هر حال با سقوط و شکستگی بهتر کنار می آیم تا اینکه در زیر جریان آب دچار خفگی شوم. بابک ضیاء – 6 آبان 1385 |
||
|
+
نوشته شده در شنبه 6 آبان1385ساعت 16:16 توسط
|
|
||
|
|
|
|
|
یک داستان واقعی - بخش سوم: اتاق برفی
توضیح: گزارشی که ارایه می شود به دلیل ویژگیهای خاص خودش نمی توانست مختصر باشد و باالاجبار طولانی شده است. با توجه به شرایطی که در گزارش ذکر شده قبل از انتشار متن، با افراد زیر صحبت شده است: 1- مهرداد خلجی 2- رضا لطفیان 3- آیدین لک و تشکری ویژه از مهرداد به خاطر بازنگری و ویرایش متن حاضر الف) قبل از برنامه بصورت تصادفی در یکی از جلسات هفتگی گروه امیرکبیر حاضر شده بودم. قرار است در آخر هفته برنامه دماوند زمستانی اجرا شود. لیکن هواشناسی هوای آخر هفته را نامساعد پیش بینی کرده است و چاره ای جز لغو برنامه نیست. جو نامطلوبی بر جلسه حاکم شده است و من، شاید به خاطر بهتر کردن اوضاع و منحرف کردن اذهان پیشنهادی مطرح می کنم: آخر این هفته من تصمیم دارم دراطراف ایستگاه 5 تله کابین یک شب مانی در اتاق برفی داشته باشم، خوشبختانه هوای خراب نمی تواند تاثیری در برنامه بگذارد و کسی اگر علاقه دارد بیاید. از این پیشنهاد استقبال می شود و موضوع جلسه تبدیل می شود به اتاق برفی، توضیحاتی در مورد کلیات اتاق برفی می دهم، توضیحاتی که بیشتر حاصل تجربیاتی است که از اقامتهای طولانی در اتاق برفیهای علم چال و خلنو کسب شده است و تقریباً یک ساعتی به طول می انجامد: " اتاق برفی به نظر من مناسبترین کمپ در زمستان است، درجه حرارتی بالاتر دارد و مقاومت آن در برابر باد بیشتر است." " اصولاٌ اگر یک تونل برفی را خوب حفر کرده باشید، طوریکه سقفش روی سرتان خراب نشود، در سهمگین ترین طوفانهای زمستانی، هیچ احساس نمی کنید و چه بسا از خواب بیدار هم نشوید" " لباس مناسب فراموش نشود، چند ساعتی با برف تماس دارید و کاملاٌ خیس می شوید، حتماٌ لباس خشک اضافی همراه داشته باشید." " دستکش خوب بیاورید، بیل برف، اره، کلنگ و حتی در قابلمه به شما در حفر سریعتر کمک می کند." " سقف اتاق برفی به مرور زمان نشست کرده و پایین می آید. اما برای شما که یک شب بیشتر در اتاق برفی نیستید، این بحث جایگاه چندانی ندارد." سوال: امکان مسدود شدن در اتاق برفی بر اثر طوفان وجود ندارد؟ جواب: بله وجود دارد. مخصوصاٌ برف پودری حالت روان داشته و براحتی وارد می شود. بهترین راه حل آن است که موقع خواب درب اتاق را با کوله مسدود کنید، صبح فوقش یک متری برف نرم و پودری در پشت کوله است که با یک لگد کنار می رود و می توانید بیرون بیایید. و .... " این برنامه را به همه توصیه می کنم. با اینکه حفر تونل خسته کننده و انرژی بر است در عوض شب مانی اش خوشگذرانی است و مطمئن باشید شبی پر خاطره خواهید داشت" ... ثبت نام برنامه و اتمام جلسه. در فاصله دوشنبه تا پنجشنبه مشکلی برای من به وجود آمد. از همان مهمانیهای فامیلی که بین آنها و کوه باید یکی را انتخاب کرد. بیشتر موارد کوه برنده است اما اینبار تصمیم می گیرم هر دو طرف را حفظ کنم. " از صبح با بچه ها بالا می روم و پس از اتمام تونل برفیها و استقرار بچه ها، یعنی از زمانیکه خوشگذرانی شروع می شود پایین می آیم و به مهمانی می رسم." ب) برنامه از چهارشنبه یک بارش سنگین آغاز شده است. پنجشنبه صبح 9 نفر از میدان سربند که یکپارچه سفید پوش است بهراه می افتیم. تیم چندان تیم مجهزی نیست و چند نفر، از هم خوابگاهیهای اعضای گروه کوه هستند و تجهیزات و پوشاکشان هم به اصطلاح دانشجویی است. وارد دره اوسون می شویم و پس از گذر از هتل اوسون و اتمام کوچه باغها، رد پاها تمام می شود و بر خلاف انتظار مجبور به برفکوبی می شویم. حرکت کند چندان هم برای بی تجربه ها که در پشت سر حرکت می کنند بد نیست. یک تیم دیگر از پشت سر می رسد، بچه های دانشکده فنی دانشگاه تهران که اکثرشان آشنا هستند و در آن شرایط بر تعداد و سرعت برفکوبها افزوده می شود. پس از سه ساعتی به بالای دره می رسیم و از "تهرانیها" که قصد حرکت به سمت پناهگاه امیری و قله توچال را دارند جدا می شویم. امیدوار بودم که تیمی از مسیر شیرپلا به ایستگاه 5 عبور کرده باشد و مجبور به برفکوبی نباشیم ولی زهی خیال باطل. تا کمر در برف نرم فرو می رویم و تراورسهای مسیر هم چندان بی خطر نیست. هوا کم کم ابری می شود و بارش ملایم برف آغاز می شود. بیشتر برفکوبیها را من و مهرداد انجام می دهیم و با حداقل سرعت به سمت ایستگاه 5 حرکت می کنیم. 6 ساعتی از شروع حرکت گذشته است و در یک هوای مه آلود و بیشتر با کمک صدا ایستگاه 5 را پیدا می کنیم و جمعیت زیاد آنجا به هر حال روحیه افراد را بالا می برد. جالب اینجاست که چند تیم از دیدن ما خوشحال میشوند. زیرا قصد داشتند که به شیرپلا بروند و حال و حوصله برفکوبی نداشتند. منتظر بودند که یک تیم از روبرو برسد و وارد مسیرشان بشوند. به هر حال انتظارشان به نتیجه رسیده بود. دو نفر دیگر قرار بود با تله کابین آمده و به ما ملحق شوند و بر اساس پیش بینی من از ساعت 10 صبح در ایستگاه 5 منتظر ما مانده اند. ساعت 1 بعد از ظهر است و 3 ساعتی از برنامه عقب افتاده ایم، به خصوص آنکه انرژی قابل توجهی مصرف کرده ایم و خیس هم شده ایم. به هرحال شرایط ایستگاه 5 و صرف ناهار در کنار بخاری و بر روی صندلی ها، وضعیت را بهتر می کند. ساعت 2 از ایستگاه خارج شده و حدود 45/2 کار اتاق برفی شروع می شود. نقابی در شمال غربی ایستگاه و یک پله بالاتر از گردنه ای که به سمت درکه می رود و سومین بار است که از آن برای اتاق برفی استفاده می کنم و اینبار کاملاً بر اثر برف تازه پیشروی کرده است. به 3 گروه تقسیم شده و هر یک مشغول حفر یک تونل میشویم، دهنه تونلها سه متری از هم فاصله دارند تا در بزرگ کردن انتهای تونلها مشکل و تداخلی پیش نیاید. با اینکه 4 ساعت از برنامه مورد نظر من، عقب افتاده ایم اما کار حفر تونلها سریعتر از دو دفعه قبل پیش می رود. اینبار برف نرم و تازه است و مشکل کندی حفر در برفهای یخ زده را نداریم. برای بچه ها توضیح می دهم که همیشه کار به این راحتی ها پیش نمی رود اما اینبار خوش شانس هستید. ساعت نزدیک 5 عصر است و بلندگوهای ایستگاه 5 خبر از تعطیلی قریب الوقوع تله کابین می دهند. کار اتاق برفیها هم خوب پیش رفته است و نیم ساعتی بیشتر کار ندارند تا به اندازه مناسب برای شب مانی تیمها برسند. به همراه یک نفر دیگر از بچه ها خداحافظی می کنم و حسرت خود را از اینکه نمی توانم یک شب پر خاطره دیگر را در اتاق برفی بگذرانم، عنوان می کنم. به سرعت به پایین سرازیر می شویم. ساعت حدود 8 شب است و در یک ترافیک سنگین کاملاٌ کلافه ام. در تهران باران می بارد و من به فکر شرایطی هستم که بچه ها با آن درگیرند. کدام شرایط؟ داخل اتاق برفی به خواب رفته اند و هیچ خبری از عالم بیرون ندارند. ج) ادامه برنامه یک ساعتی از رفتن بابک ضیاء گذشته است و افراد در تونل برفیها مستقر شده اند، تونل اول سه نفرند که با تجربه ترینشان نرگس است به همراه علی و رضا، تونل دوم مهرداد است به همراه دو هم خوابگاهیاش به نام برهان و مصطفی که تجربه زیادی در کوهنوردی ندارند و این برنامه را مهمان مهرداد هستند. تونل سوم هم سه نفر مستقر شده اند که عبارتند از یونس، ابوالفضل و آیدین . این سه تونل هرکدام شرایط متفاوتی را تجربه کردند که هنوزهم یادآوری آن برایم آزار دهنده و تکان دهنده است:
تونل وسط: مهرداد به همراه دو دوستش،همه روز پرکاری را پشت سر گذاشته اند. مصطفی و برهان لباس مناسبی ندارد و همین باعث شده که تونل وسط در مقایسه با دو تونل دیگر، کوچکتر باشد. کار آشپزی و بخور بخور شروع شده است. البته خوردنی همراه با لرزیدن ناشی از سرما و خیسی لباسها. ساعت حدود 8 شب است و اعضا مشغول صرف چای که از لابلای کوله ها که در درب تونل کیپ شده اند صدای علی به گوش می رسد: " هوای اتاق ما در حال تمام شدن بود و شمع داشت خاموش می شد که در اتاق را باز کردیم، بهتر است مواظب باشید." و پاسخ مهرداد: " چیز مهمی نیست. نگران نباشید و به داخل اتاق برگردید." چند دقیقه بعد صدای هراسان یونس از تونل سوم به گوش می رسد: " وضع هوای خیلی خراب است و دو متر برف جلوی دهنه تونل ما جمع شده بود. ما تصمیم گرفته ایم به ایستگاه 5 برگردیم و کوله هایمان را هم چیده ایم." و بازهم پاسخ مهرداد:" چه خبره 2 متر، پس چرا بدون اینکه برفی رو کنار بزنی رسیدی جلوی کوله های ما، احتمالاً دهنه تونل را بد زده اید سقفش ریخته است. برگردید داخل اتاق، تو این شرایط امن ترین جا داخل اتاق برفی است. من هم دو ساعت دیگر سری به شما می زنم." مهرداد ساعت مچی اش را برای 30/10 شب کوک کرده و به خواب می رود. مهرداد بیدار می شود، نه با صدای زنگ ساعت بلکه به وسیله هم اتاقهایش و ساعت 1 بامداد است. برهان از خواب پریده و احساس می کند که قادر به تنفس نیست و به دنبال آن مصطفی و مهرداد را بیدار می کند.هوای داخل رو به اتمام است. سقف اتاق هم پایین آمده است، در اول شب نفرات براحتی می توانستند بنشینند اما الان مجبورند به حالت خمیده بنشینند و فضا کاهش یافته است. سنگینی هوا را مهرداد در حالت خواب آلودگی متوجه می شود و تصمیم می گیرد که درب اتاق را باز کند. کوله پشتی در را کنار می زند و با انبوه برف پشت کوله پشتی مواجه می شود. اینبار نوبت عمل کردن به توصیه بابک ضیاء است. یک لگد به برفهای تونل اما این لگد در اعماق برف فرو می رود. مهرداد بازهم پایش را بیشتر به سمت داخل می دهد طوریکه تا گردن در برف فرو می رود و فقط سرش بیرون از برفها و داخل محفظه ای است که هوایش رو به اتمام است. این وضعیت فرصت تقلا را از انسان سلب کرده و ناراحتی و اضطراب را دو چندان می کند. مهرداد باز می گردد و اینبار گورتکس و دستکش را پوشیده بیل برف را در دست گرفته و با سر وارد در شده و مشغول کنار زدن برفها می شود، یک متر؛ دو متر ، چند متر دیگر اما برفها تمامی ندارند. فضایی برای تخلیه برفها وجود ندارد و فقط می توان آنها را به اطراف هل داده و برف را فشرده کرد. مهرداد به صورت کاملاٌ افقی درون برف محبوس شده است و مترها از دوستانش فاصله گرفته است. با گذشت زمان احساس خفگی بیشتر شده است و سه نفر به نفسهای عمیق متوسل شده اند. مهرداد امکان برگشت ندارد و نا امیدانه به سمت جلو حرکت می کند. به روایت مهرداد: " در آن موقع فقط به یک چیز فکر می کردم یا باید از این مخمصه زنده بیرون بروم و یا اینکه هر 9 نفرمان اینجا زنده به گور می شویم و فوقش بعد از 2 روز بابک ضیاء متوجه اوضاع شده و جنازه هایمان را تحویل خانواده هایمان می دهد." بابک ضیاء اینبار حسابی شانس می آورد، ساعت 30/2 بامداد است در یکی از ضربه های نا امیدانه مهرداد، ضربه هایی که نمی دانم چقدر می توانست ادامه یابد، برف محو شده و باد و بوران شدید به صورت مهرداد میخورد. اما این باد به هیچ وجه ناخوشایند نیست، زندگی بخش است، مهرداد با خوشحالی ادامه می دهد و چند ثانيه بعد در شیب دهنه تونل به سمت پایین غلط می خورد. میزان حفاری، 6متر – یعنی نقاب برفی در فاصله بین 6 بعد از ظهر تا 30/2 بامداد، در یک بازه 5/8 ساعته 6 متر پیشروی کرده بود. تونل اول: نرگس از دوستان بابک است و آشنایی چندانی با دو هم اتاقی خود ندارد،ساعت 8 شب نرگس متوجه می شود که آتش شمع در داخل اتاق خاموش می شود و چنین نتیجه می گیرد که هوای اتاق رو به اتمام است. همچنین بچه ها متوجه نشست سقف می شوند واز همین رو تصمیم می گیرند که جریان را به مهرداد که از بقیه با تجربه تر است اطلاع دهد. با کنار زدن کوله ها مجبور می شوند که دو متری حفاری کنند تا به بیرون برسند.علی در شیب تند جلوی نقاب به پایین می افتد و به خاطر نداشتن دستکش، انگشتانش سرمازده می شوند. پس از آن علی با کمک باتومهای مهرداد دهانه تونل وسط را پیدا کرده و بازهم دو متری حفاری می کند تا به کوله ها برسد و از پشت کوله پشتی ها گفتگویش را با مهرداد انجام می دهد. علی به اتاق باز می گردد. هر سه نفر متوجه وخامت اوضاع شده و مضطرب هستند. سقف بالا نیز در حال پایین آمدن است و تصمیم بر آن می شود که با حفر تونل فضا را بزرگتر کنند، علی پیشنهاد می دهد که تونل را از کنار توسعه دهند تا نهایتاٌ به تونل وسط برسند اما نرگس مخالفت می کند و پس از اندکی مشاجره تصمیم به توسعه از سمت دهنه تونل گرفته می شود. تیم شروع به تخلیه از سمت دهانه می کند و برفها را به داخل اتاق تخلیه می کنند. تخلیه تونل و جلو رفتن تدریجی تا ساعت 12 شب ادامه می یابد و در این فاصله دهنه تونل 3 متری از ازدهنه اولیه جلوتر رفته است. چون وسایل داخل اتاق جمع و جور نشده است تقریباً تمامی آنها خیس شده است. بچه ها هم از این وضعیت کلافه شده اند . همگی خسته اند و به علت خیس شدن در حال لرزیدن و نهایتاٌ تصمیم می گیرند که دهانه تونل را بسته و بخوابند و بقیه حفاری را به صبح موکول کنند. یک خواب سخت و همراه با سرما به اضافه اینکه به شدت نگران دو تونل دیگر هستند. تونل سوم: این تونل بزرگترین تونل است و 3 نفر هم در آن قرار دارند. حدود ساعت 8 شب آیدین تصمیم به بیرون رفتن از تونل گرفته و با سر وارد دهنه تونل می شود اما به دلیل حجم زیاد برف موفق به بیرون رفتن نمی شود. لیکن در یک حرکت انفجاری که از اضطراب ناشی می شده، سعی می کند در آن شرایط سرپا بایستد و سرش در امتداد سقف وارد برف شده و برف را می شکافد. اینبار آیدین کاملاٌ گرفتار شده و فضای تقلا پیدا نمی کند و از بچه ها می خواهد که پاهایش را گرفته و به سمت بالا هل دهند. خوشبختانه با انجام اینکار سر آیدین به بالای نقاب برفی رسیده و از برفها بیرون می آید. آیدین پس از خروج هوای خراب را به بقیه اطلاع می دهد و بچه ها تصمیم به بازگشت به ایستگاه 5 می گیرند، کوله پشتیها را چیده و آماده حرکت می شوند و یونس به سراغ تونل وسط می رود تا اوضاع را به مهرداد اطلاع دهد. مهرداد او را منصرف می کند. یونس با تعجب متوجه میشود که دهانه تونل وسط مسدود نیست غافل از اینکه دقایقی قبل علی دهانه را باز کرده است و به این نتیجه میرسد که دهانه تونل خودشان بد حفر شده و ریزش کرده است. در یک فضای پر اضطراب حدود ساعت 10 شب هر سه نفر به خواب می روند. تکنیک ابتکاری آیدین که او را مفتخر به لقب "دریل" کرده است و اگر فردا نیازی حفاری بود می توانند از آن استفاده کنند. اینبار علی و رضا جایگزین برهان و مصطفی می شوند و جستجو برای یافتن اتاق سوم ادامه می یابد. شدت خرابی هوا کمتر شده اما انرژی بچه ها هم تحلیل رفته است. 5 متری تونل جدید حفر شده است اما خبری از بچه ها نیست. هوا کم کم در حال روشن شدن است. طوفان هم فروکش کرده است و بچه ها این امکان را دارند که از بیرون تونل سوم را بررسی کنند. تونل کج حفر شده است و برای رسیدن به دهنه تونل سوم باید به سمت چپ منحرف شد. اینکار انجام می شود و در نزدیکیهای 6 صبح علی در یکی از ضربه هایش بوی تندی به مشامش میرسد. هوای محبوس و سنگین تونل سوم است و چند لحظه بعد در بالای سر سه نفر هستند که تازه از خواب بیدار شدهاند. هوا روشن و ایستگاه 5 فعال شده است. بچه ها جمع و جور می شوند که به سمت پایین حرکت کنند و اینبار مهرداد که 24 ساعت سنگینی پشت سر گذاشته و احساس خستگی می کند متوجه می شود که باتومهایی که در دهنه تونل گذاشته بود در دل برف جامانده است. نتیجه اینکه بچه ها به پایین سرازیر می شوند و مهرداد به همراه علی حفاری را از سر می گیرند. در ایستگاه بچه ها با تیم امداد مستقر در ایستگاه 5 مواجه می شوند و تیم امداد از اینکه چنین تیمی شب گذشته را در بیرون گذرانده است متعجب می شوند. به گفته آنها شب گذشته در چند سال اخیر سابقه نداشته بطوریکه از پنجره دو جداره ایستگاه حجم قابل توجی برف وارد اتاق تیم امداد شده بود. به هر حال پس از آمار گیری یک امدادگر با بیسیم به کمک مهرداد و علی می رود و حدود ساعت 7 صبح پیامی از بی سیم تیم امداد پخش می شود. آخرین بازمانده تیم یعنی باتوم مهرداد صحیح و سالم از دل برف نجات پیدا کرده است و عکس العمل بچه ها یک فریاد شادی است. نگاه بعد از ماجرا: یادآوری این برنامه همواره برایم دشوار بوده است و از آن دشوار تر مکتوب کردن آن به شیوه ای که مشاهده میشود. تصور اینکه چه اتفاقاتی می توانست رخ دهد و "اگر" های متعددی که هریک در صورت نبودن، مسیر برنامه و عاقبت برنامه را تغییر می داد لرزه بر اندام من می اندازد. من نمی توانم ادعا کنم که اگر آن شب در کنار بچه ها بودم هیچ مشکلی پیش نمی آمد. اصولاً اضافه شدن شش متر نقاب برفی خارج از مخیله من بود، از همان اطمینان های کاذبی که در داستانهای قبلی هم نمونه اش یافت می شود و خطرناکترین عامل برای بروز حادثه است. مهرداد عالی بود و اگر آنگونه عمل نکرده بود .... اتاق برفی ایمن ترین کمپ در زمستان است. اگر در آن شب بی سابقه کمپ بچهها چادرهای دانشگاه بود، به مراتب مشکلات بیشتری به وجود می آمد. شرایط آن شب نامساعدتر از آن بود که تیم توانایی حرکت و رسیدن به ایستگاه 5 را داشته باشد. و داخل تونل برفی، همان تونلی که در حال کوچک شدن بود و فضای حرکت و تنفس افراد را تنگ کرده بود، ایمن ترین محل برای گذراندن آن شرایط دشوار بود. تونل اول بهترین و معقولترین عملکرد را داشت. افراد با مشاهده پیشروی برف به جلو بردن دهنه تونل مشغول شده بودند و اگر با برنامه و نظم بهتری این کار را انجام می دادند و کاری که تا ساعت 12 شب انجام شده بود ادامه می یافت هیچ خطری پیش نمی آمد و صرفاً یک خستگی ناشی از بی خوابی و تلاش مداوم در افراد ایجاد می شد. بهترین نقشی هم که یک سرپرست در آن شرایط می توانست ایفا کند آن بود که افراد داخل هر تونل را موظف کند که بصورت شیفتی بیدار مانده . دهنه تونل را همراه با پیشروی نقاب جلو ببرند. امدادگران ایستگاه 5 تاکید کرده بودند که لازم بود در جریان برنامه قرار می گرفتند تا اگر احیاناً بچه ها تا صبح بیرون نمی آمدند به کمک آنها می شتافتند. لازم می دانم از این امدادگر عزیز تشکر نمایم. پیشنهاد ایشان کاملاً منطقی و معقول است . حدود یک ماه بعد یک تیم سه نفری قصد اجرای برنامه مشابه را داشتیم وطبق توصیه این عزیز به قرارگاه امداد مراجعه کردیم تا برنامه را اطلاع دهیم. امدادگر محترمی که حاضر شد تا انتها شنونده صحبت ما و درخواست ما باشد، پس از یک سکوت طولانی که ناشی از تعجب او بود سوال کرد آیا مجوز اینکار را داریم؟ و من ترجیح دادم که صحبت ادامه ای نداشته باشد. لیکن به تمامی تیمهای دیگر بخصوص تیمهای دانشگاهی توصیه می کنم که پس از تهیه مجوز این مهم را به امدادگران هلال احمر اطلاع دهند. اجازه دهید عواملی که منجر به شرایط مذکور شد بررسی کنیم. برف منطقه یک برف تازه و کاملاً نرم بود. همانطور که ذکر شد حفر تونل در چنین برفی زمان و انرژی کمتری از تیم برد اما در عوض با گذشت زمان برف شروع به جمع شدن کرده و فضای داخل تونل تا حد 50 درصد کوچکتر شده بود. اصولاً علت اصلی اضافه شدن 6 متری نقاب برفی نیز آن بود که باد برفهای پشت گردنه را از پایین جاروب کرده و آنرا در گردنه انباشته بود. به عبارت دیگر بزرگترین نقاب برفیها زمانی تشکیل می شوند که یک بارش زیاد برف داشته باشیم و قبل از سفت شدن و نشست برفها، بادشدید در منطقه بوزد به طوریکه برف از پایین به بالا منتقل شود. شرایطی که همگی در آن شب رخ داد و تجربه ای که اگر قبل از برنامه کسب شده بود به مراتب ریسک برنامه کمتر و قابل کنترلتر می شد. همراه نبودن حتی یک نفر در میان 9 نفر که سابقه شب مانی در اتاق برفی را داشته باشد، نیز از دیگر خطاهای این برنامه بود و لازم بود پس از آنکه حضور خود را در برنامه لغو می کردم شخصی دیگر را جایگزین کنم. من روز بعد، از ماجرا مطلع شدم و وقتی پای صحبت مهرداد، نرگس، آیدین، ابوالفضل و ... نشستم، ترس و وحشت تمام وجودم را فرا گرفته بود، بچه ها تجربه ای جاودانه کسب کرده بودند و هریک با نگرشهای خاص خود با مشکل درگیر شده و آنرا سپری کرده بودند. همه خطر را احساس کرده بودند اما عمق و شدت احساس این خطر متفاوت بود. در جلسه بعد از برنامه که به بررسی برنامه پرداخته می شد مهرداد گزارش برنامه را ارایه کرد و از نظر من تصویری که ارایه نمود به مراتب ملایم تر از آنی بود که اتفاق افتاده بود. بابک ضیاء محکوم شد، فقط به یک چیز، آنکه در هنگام ترک تیم عجله کرده و برای 9 نفر باقیمانده سرپرست تعیین نکرده بود.
بابک – 21 شهریور |
||
|
+
نوشته شده در چهارشنبه 22 شهریور1385ساعت 16:2 توسط
|
|
||
|
|
|
|
|
یک داستان واقعی – بخش دوم بعد از ظهر پنجشنبه و در دیواره پل خواب. در کل منطقه فقط ما 6 نفر حضور داریم و از سنگنوردان دیگر خبری نیست. سه کُرده ایم، من و آیدین، محسن و مهدی، ابوالفضل و محمد. دو حلقه طناب نو خریده ایم و آماده اینکه پس از مدتها یک صعود خوب داشته باشیم. بچه ها بیشتر مبتدی اند و محمد را بار اولش است که به پل خواب آورده ایم. سرپرستی به عهده من است و برنامه ریزی می کنم. به منظور اینکه در زمان صرفه جویی کنیم، یکی از طنابهای نو را به کارگاه سمت راست تاقچه اول (کارگاه مسیر روجا)گره می زنیم تا هروقت قصد بازگشت داشتیم سریعاٌ به صورت تک رشته ای فرود برویم و بابت طناب ریختن و طناب جمع کردن معطل نشویم. زمانی می رسد که چهار نفر بالای کارگاه هستیم و باید فرود برویم. فرود سریع و روان از طناب نو آنهم بصورت تک رشته ای، دیگر دردسر گیرکردن و کندی حرکت را نخواهد داشت. حواسم هست که تسمه ها درست به صندلیها متصل شده باشند و گره پروسیک هم که از واضحات است. نفر اول فرودش را آغاز می کند. من برای دو نفر باقیمانده در کارگاه توضیح می دهم که لزومی ندارد نفر پایینتان را ببینید و یا منتظر شنیدن صدایش باشید تا بفهمید که فرودش تمام شده یا نه. همینکه طناب کارگاه شل شود و شما توانایی انداختن آن در هشت فرود را داشته باشید کفایت می کند که تعبیر به اتمام فرود نفر پایین کنید. وزن از روی طناب برداشته می شود و نفر دوم، محمد، مشغول می شود. گره پروسیک و انداختن طناب درهشت و آغاز فرود. اعتراض می کند که طناب خیلی سر است و ما هم به حساب مبتدی بودنش می گذاریم و می گوییم تو نگران نباش کل سیستم را هم که رها کنی پروسیک نگهت می دارد. زود باش فرود برو تا به صعودهای دیگر هم برسیم. محمد بعد از دومتر از دیدرس ما خارج شد و یک صدای زوزه مانند شنیدیم. به آیدین گفتم که با این تعللش خوب سریع فرود رفت و ناگهان هردو ساکت شدیم. دو ثانیه پیش در دومتری ما بود و الان طناب شل است. با وحشت خود را جلو تاقچه می کشم تا بتوانم پایین را ببینم. منظره ای تکان دهنده. محمد جلو دیواره پخش زمین شده است و ابوالفضل با فریاد مرا صدا می زند. چند دقیقه ای هاج و واجم و کم کم به خودم می آیم. به آیدین می گویم که من فرود می روم و تو طناب را دو رشته کن و فرود بیا. با ترس و لرز شروع به فرود از طناب تک رشته می کنم و اینبار فرود روان هیچ لذتی برایم ندارد. به پایین می رسم و بالای سر محمد می رویم. به هوش است و درد شدید در پشتش دارد. من در فاصله ای که نفر آخر به پایین برسد مشغول بررسی حادثه می شوم. در دوره کارآموزی و از مربیان دیگر هم شنیده بودیم که رها کردن پروسیک منجر به ترمز می شود پس چرا ایندفعه ترمز عمل نکرد؟ چشمم به هشت فرود محمد می افتد و می بینم یک خمیر سیاه به هشت چسبیده است. همان طنابچه پروسیک است منتها به صورت مذاب که البته در آن موقع کم کم در حال سفت شدن بود. مجموعه پروسیک در حال ذوب و هشت فرود باعث شده بود که محمد مسافتی حدود 20 متر را با سرعتی کمی کمتر از سقوط آزاد پایین بیاید و با پشت به زمین بخورد. در آن موقع و در آن شرایط هم محمد با پرخاش به من می گفت من که طناب را ول کردم. پس چرا پروسیک مرا نگه نداشت؟ مابقی بسکت کردن محمد و انتقال آن به کنار جاده ، پانسمان اولیه در درمانگاه پل خواب و معاینه کامل در یکی از بیمارستان های کرج بود و همه چیز به خیر و خوشی گذشت. محمد پس از مدتی سنگنوردی را از سر گرفت و اکنون از بهترین و زحمتکش ترین سنگنوردان پلی تکنیک است. نگاه بعد از ماجرا مهمترین آموزه این حادثه برای من یک جمله بود. به هیچ چیزی نباید اطمینان صددرصد کرد و همیشه باید امکان بروز اشکال در سیستم را در نظر گرفت. اجازه دهید عوامل مختلف را بررسی کنیم: اول: تصمیم من مبنی بر ثابت کردن یک طناب اختصاصی برای فرود، تصمیم اشتباهی نبود. طناب مورد استفاده ، یک طناب 5/10 میلیمتر بود که برای فرود تک رشته ای استاندارد است. دوم: سیستم فرود محمد نقصی نداشت. شامل یک تسمه و هشت و پیچ بود و یک گره پروسیک در پایین سیستم فرود از طریق یک کارابین پیچ دیگر به صندلی متصل شده بود. با اینحال حادثه اتفاق افتاد. اشتباه اصلی: اطمینان بیش از حد به قفل شدن پروسیک. تا قبل از وقوع این حادثه امکان نداشت که قبول کنم پروسیک ممکن است عمل نکند. آنقدر از بابت مربیان قبلی تضمین شنیده بودم و آنقدر مطلب از مراجع معتبر دیده بودم که هیچ کسی هم نمی توانست بصورت کلامی مرا متقاعد کند و اکنون اذعان می کنم که این تفکر و این نگرش کاملاٌ غلط بوده است. یکبار دیگر جمله اول متون فنی را مرور کنیم. این نوشته ها فقط به منظور آگاهی است و مسئولیت به عهده شخص خواننده است. اینجا دیگر فضای تئوری نیست و اگر هریک از این اصول تئوری نقض شود، اگر یک نفر صدمه ای ببیند، قیاس موارد پیش آمده با مباحث تئوری در درجه دوم و زیر سایه حادثه قرار می گیرد و مفهوم چندانی نخواهد داشت. مهم این نیست که شما از اصول تئوری تبعیت کرده اید. مهم این است که حادثه اتفاق افتاده است و اگر این اطمینان اولیه نبود، اگر احتمال بیشتری می دادیم که ممکن است اشکالی پیش بیاید به هر حال تمهیداتی می اندیشیدیم که احتمال وقوع حادثه را کاهش داده و آنرا قابل کنترل تر کند. مابقی مواردی که اشاره می شود خاص این حادثه است لیکن درجه اهمیتشان به اندازه این اشتباه اصلی که ذکر آن رفت نیست. احتیاط نکردن در استفاده از طناب نو: شنیده ایم که کفش نو را در برنامه های اصلی برای اولین بار نمی پوشند. بلکه در چند برنامه سبک پا را به آن عادت می دهند تا مشکلات احتمالی مشخص شود و در فضایی کم هزینهتر آنرا کنترل کنیم. ماهیت و عملکرد کفش و طناب بسیار متفاوت است اما به هر حال این آموزه در جای خود باقیست که در استفاده های نخستین از یک ابزار ممکن است به موارد غیر قابل انتظار و غیر قابل پیش بینی بر بخوریم. در مثال همین رویداد لازم بود که در اولین فرود تک رشته ای از یک حلقه طناب نو و کاملاٌ لیز بیشتر احتیاط می کردیم. مثلاٌ گره چفت شونده را با تعداد دورهای بیشتری ایجاد می کردیم و یا اینکه یک نفر از پایین با کشیدن انتهای طناب عمل ترمز را تقویت می کرد. بی تجربگی محمد: اگر به جای محمد شخص با تجربه تری در همان شرایط قرار می گرفت چه بسا هیچ حادثه ای اتفاق نمی افتاد. به هر حال کسی که بارها و بارها فرود رفته باشد می توانست قبل از برخوردش به زمین متوجه شدت خطر شده و با فدا کردن پوست انگشتان خود ترمز کند. تاکید می کنم که هیچ تقصیری متوجه محمد نیست. چراکه از طرف بابک ضیاء و به اشتباه، به محمد تضمین داده شده بود که اگر طناب را رها کند سیستم ترمز عمل می کند. لیکن رها کردن طناب نه تنها منجر به عمل ترمز نشده بود بلکه باعث یک حرکت شتابدار و افزاینده شده و اوضاع را بدتر کرده بود. یک اشتباه مطلوب: سیستم فرود محمد یک اشکال داشت و آن اینکه طول تسمه و پروسیک به گونه ای بود که طنابچه با هشت تداخل یافته و در آن تنیده شده بود. می دانیم که تلاقی طنابچه پروسیک با هشت پدیده نامطلوبی است اما برایم جالب است که یک تعبیر غلط حتی توسط برخی مربیان دراین مورد ذکرمی شود و آن اینکه چون هشت بر اثر فرود گرم شده است، اتصالش با طنابچه انرا ذوب کرده و ترمز عمل نمی کند. برای آنکه حرارت صرفْ، جسمی مانند یک طنابچه را ذوب کند نیاز به درجه حرارت در حد یک شعله آتش و یا یک فلز گداخته است و هیچگاه هشت در اثر اصطکاک ناشی از فرود به این درجه حرارت نمی رسد.پیچش و تنیده شدن طنابچه پروسیک در داخل هشت منجر به شرایطی می شود که برطرف کردن آن بسیار مشکل است. اگر در هنگام فرود طنابچه پروسیک قفل کند، آزاد کردن آن به خودی خود کار آسانی نیست. حال تجسم کنید که پروسیک قفل شده در داخل هشت فرود تنیده شده باشد و شما در حالیکه وزنتان بر روی سیستم است، قصد آزاد کردن آنرا داشته باشید. شرایط فوق را به بیانی دیگر تعبیر می کنم: اگر پروسیک با هشت تداخل پیدا کند عمل ترمز شدیدتر می شود و اشکال اصلی در آزاد کردن این ترمز، نمود خواهد کرد. اشکال سیستم فرود محمد در هر حال سرعت سقوط او را کاهش داده بود و مانع بروز صدمات شدیدتر شده بود. ذوب شدن(و یا به بیانی دیگر دریده شدن) پروسیک هم بر اثر سایش سریع و اره ای بافت طنابچه بر روی طناب فرود ایجاد شده بود و نه به علت داغ شدن هشت فرود در حد نقطه ذوب یک طنابچه. بابک ضیاء – 26 تیر
|
||
|
+
نوشته شده در دوشنبه 26 تیر1385ساعت 19:46 توسط
|
|
||
|
|
|
|
|
دوستان و همنوردان گرامی سلام مجموعه مطالبی که ارایه خواهد شد، شرح اتفاقاتی است که در چندین سال فعالیتم رخ داده و هریک به نوعی تاثیری ماندگار در ذهنیات و نحوه عملکرد من داشته است. قویاً اعتقاد دارم درصد بالایی از حوادث و سوانح برنامه های کوهنوردی بر اثر سهل انگاری های جزئی و بعضاً مضحک روی می دهد. مواردی که بارها و بارها به گوشمان خورده است ولی بازهم اصراری بر رعایت آنها نداریم. هدف، ذکر صادقانه رویدادهایی است که تکانمان داده است. همه ما از این اتفاقات در سال های فعالیتمان داشته ایم. و خوشبختانه و متاسفانه از آن به بعد، حواسمان را بیشتر جمع کرده ایم. خوشبختانه از آن رو که بالاخره حواسمان را جمع کرده ایم و متاسفانه از آن بعد که حتماٌ باید نقیض آنرا تجربه می کردیم تا ملزم به رعایت آن شویم و در این تجربه کردن نقیضها، همیشه خوش شانس نخواهیم بود. ذکر این تجربیات شخصی دیر یا زود به اتمام خواهد رسید. اگر هریک از خوانندگان تاثیر چنین حرکتی را مفید ارزیابی می کنند، همراهی کرده و تجربیاتشان را به اشتراک بگذارند. با توجه به تمرکز فعالیت من در زمینه سنگنوردی ، بدیهی است مضمون اکثر مطالب در این زمینه بوده و این خود می تواند برای کوهنوردان ملال آور باشد، لیکن امیدوارم با همراهی دیگران مطالبی در زمینه گرایش های دیگر نیز آماده و ارایه شود. لطفا مطالب خود را به آدرس زير ارسال نمایید: یک داستان واقعی – بخش اول یک روز بهاری در منطقه پل خواب. یک صعود دو طول طنابی از مسیر سی سخت و شروع فرود. با توجه به اینکه خیلی سنگنوردی کرده ایم برایمان افت دارد که با پروسیک فرود بیاییم. پروسیک مال کارآموزان است که از فرود وحشت دارند و ممکن است طناب را رها کنند. ما که ول بکن طناب نیستیم، چه لزومی دارد با اتصال طنابچه، سرعت را کند کنیم و خود را از لذت یک فرود روان و سریع بی بهره. برای اینکه وقت کم نیاورم زحمت اتصال تسمه به صندلی را هم نکشیده و هشت خود را با یک کارابین اسلینگ به صندلی متصل کرده و فرود خود را با عجله آغاز می کنم. 10 متری از کارگاه پایینترم و به طور کامل در فضا قرار دارم. تاب طناب باعث می شود که چند دوری حول محور طناب بچرخم و بصورت 360 درجه از مناظر اطراف بهره مند شوم. در این تماشای مناظر، یک صحنه نفسم را در سینه محبوس می کند. منظره سیستم فرود.کارابین پایینی اسلینگ نیمه باز است و تسمه اسلینگ در حال خارج شدن از آن. تسمه بصورت ناپایداری به دهنه قلاب مانند کارابین گیر کرده است و با توجه به آنکه وزن بر روی آن است، کارابین به حالت افقی در آمده است. فقط یک شوک کوچک کافی است که اتصال من با طناب قطع شود. چند ثانیه ای مکث کرده و چشم از کارابین برنمی دارم. این معلق بودن در فضا هم که محدودیت را دوچندان می کند. یک خط عرق سرد از شقیقه ها و گونه هایم جاری می شود و پس از مدتی به این نتیجه می رسم که با نگاه کردن قضیه حل نمی شود. اگر قرار بود تسمه خارج شود تا بحال خارج شده بود و مادامی که وزن من از تسمه برداشته نشود در همین وضعیت خواهد ماند. به آرامی هرچه تمامتر و به گونه ای که اسلینگ خطاکار متوجه نشود! با کمک دو اسلینگ که به صندلیم متصل است، اتصال دیگری بین صندلی و هشت فرود ایجاد می کنم. کارابین را مجبورم به سوراخ بزرگ هشت وصل کنم و همین کار باعث پیچش طناب فرود به اسلینگها و دشواری ادامه فرود می شود. به محض آنکه پایم به سطح دیوار می خورد و از حالت معلق در می آیم، با برداشتن وزن اشکال سیستم را برطرف می کنم. اما هنوز جرئت نمی کنم دو اسلینگ ابتکاری خود را باز کنم. پس از رسیدن به کارگاه پایین از همطنابم می پرسم طنابچه پروسیک همراهت نیست؟ نگاه بعد از ماجرا یک تجربه اندک در سنگنوردی کافیست تا متوجه اشتباهات فاحشی که منجر به شرایط فوق شد، بشویم. پس جمع بندی ساده ما چنین می شود که باید به جای کارابین اسلینگ، یک تسمه را به صندلی متصل کرده و انتهای آنرا با یک کارابین پیچ دار به ابزار فرود متصل کنیم. استفاده از طنابچه و گره های چفت شونده را فراموش نکنیم و همچنین در آغاز فرود و در لحظه وارد شدن وزن بر مجموعه فرود، چشممان به ابزار باشد تا چرخشهای کارابین و ابزار را متوجه شده و آنرا اصلاح کنیم. لازم به ذکر است که آن اتصال دو اسلینگ دیگر هم چندان کاربردی نداشت و با توجه به آنکه به سوراخ بزرگ هشت فرود متصل بود ممکن بود در لحظه وارد شدن وزن بر آن، هشت را چرخانده و طناب به کلی از آن خارج می شد. اما به هر حال در آن شرایط تنها کاری بود که به ذهنم می رسید ولااقل از لحاظ روحی بی تاثیر نبود. اما اجازه دهید به ابعاد دیگری هم توجه کنیم. این موارد را همان موقع هم بابک ضیاء می دانست، کافی بود کسی آنرا از او سوال می کرد و یا از او خواسته می شد که مثلاٌ به عنوان آزمون ورودی دوره مربیگری یک فرود کامل و بی نقص را انجام دهد تا تمام نکات رعایت شود. چه عاملی باعث می شود که چنین سهل انگاریهایی صورت گیرد؟ اعتماد به نفس بیش از اندازه، جنون سرعت، غرور، ... نمی توانم اصطلاح جامعی برای آن بیابم. بابک ضیاء نوعی در حال تجربه کردن بود و پیشرفت خود را احساس می کرد. قبلاً باید زیر نظر بزرگترها تمرین می کرد اما دیگر مستقل شده بود و اضافه بر آن، عده ای را هم با خود می آورد و به آنها سنگنوردی یاد می داد.اوعلاقهمند بود تا سریعتر و فرزتر کار کند. سریعتر از قبل، صعود کند و به قول معروف روی سنگ بدود و سریعتر فرود رود. او به مقطعی رسیده بود که برخی موارد را مزاحم خود احساس کند و این صلاحیت را در خود ببیند که تغییر و تحولی در آنها صورت دهد. مدارج طی شده است و به خواص ملحق شده ایم و ... براستی چند درصد از ما خلاف این عمل می کنیم؟ رانندگیمان را در نظر بگیرید. در ایام آغازین و هنگام دریافت گواهینامه، هنگام حرکت شش دانگ حواسمان جمع است. از خطوط حرکت می کنیم رعایت فاصله با اتومبیلهای جلو و کناری فراموش نمی شود. و استفاده از چراغهای راهنما در هنگام تغییر جهت، اصل است. دو دستمان را از فرمان جدا نمی کنیم و امکان ندارد قبل از آنکه از موارد متعددی اطمینان حاصل کنیم، از کسی سبقت بگیریم. و موارد بیشمار دیگری که از حوصله این مطلب خارج است.پس ازپنج سال رانندگی قضاوت کنید که چه به روز این اصول آورده ایم. بارها و بارها دیده ایم و بارها و بارها خواهیم دید کسانی را که در مناطق سنگنوردی بصورت غیر استاندارد فرود می روند. نه به دلیل کم تجربگی و بی اطلاعی بلکه به دلیل تجربه بیش از حد. در این حالت دیگر تذکر جایگاهی نمی تواند داشته باشد و باید خودمان را به آن عادت دهیم. به مشاهده موارد زیادی از این قبیل عادت کرده ایم. اما در کمال تعجب، هنوز به یک مورد عادت نکرده ایم و آن اینکه از شنیدن ارتکاب اشتباهات مضحک و وقوع حادثه برای برخی افراد که صاحب سوابق و تجارب قابل ملاحظه ای هم هستند، تعجب می کنیم. راستی آیا یکی از دوستان سنگنورد دانشکده فنی دانشگاه تهران حاضر خواهد شد بخاطر دیگران هم که شده، در مورد حادثه پل خواب مطلبی آماده کند؟ بابک ضیاء - 19 تیر |
||
|
+
نوشته شده در دوشنبه 19 تیر1385ساعت 17:39 توسط
|
|
||