گزارشی که در ادامه خواهید خواند، به قلم آقای حسام یاوری یکی از همنوردان برنامه جزیره­نوردی قشم وهرمز-مورخ 21تا26بهمن1387- نگاشته شده که آقای مهدی رافعی (سرپرست برنامه) زحمت تایپ آنرا به عهده داشته اند. این گزارش مورخ 12فروردین ماه88 دریافت شد که هم اکنون تقدیم حضور خوانندگان می­شود و به قول سرپرست برنامه، خواندن آن خالی از لطف نخواهد بود هر چند بهتر بود همراه با گزارش اصلی (منتشره در پست http://www.autclimbing.blogfa.com/post-447.aspx     ) منتشر می­شد.

حسن­زاده

 

به نام خدا

گزارش برنامه جزیره نوردی در جزایر قشم و هرمز- بهمن1387 به قلم حسام یاوری

           دوشنبه 12/11/۸۷، ساعت 12:00 دو گروه در ایستگاه راه آهن قرار گذاشتیم. حرکت قطار ساعت 12:30 بود. چون بچه­ها بعضی از خریدهایشان را به روز آخر انداخته بودند بعضی ها با 5 تا 10 دقیقه تاخیر آمدند. سپس به راحتی از بخش کنترل بلیط گذشتیم و سوار قطار شدیم. در قطار چون هر گروه در داخل یک کوپه به دور از هم بودند با تقاضا از کوپه های اطراف توانستیم یکی از گروه ها را به کوپه ای نزدیک کوپه دیگر انتقال دهیم. پس از جابجایی کوله ها در هر کوپه بچه ها اندکی به بحث در کوپه هایشان پرداختند. در بین راه قطار  برای نماز ظهر ایستاد و یکی از بچه ها در کوپه ماند تا دیگران نمازشان را بخوانند. بعد از نماز دو گروه شروع به حساب و کتاب­های مالی گروه کردند و کمی از بارها را در بین کوله­ها تقسیم کردند. مواد غذایی که همراه داشتیم نیز جمع آوری شد و در یخچال قطار گذاشتیم. بعد یک جلسه معارفه در یکی از کوپه ها برگزار شد. پس از آن قطار برای نماز شب در ایستگاه نایین توقف کرد. هر توقف برای نماز حدود 20 دقیقه طول می­کشید. چون تدارکات شام اول شخصی بود بچه­ها شام­هایشان را روی میز کوپه ها گذاشتند و مشارکتی با چند تا غذا که از رستوران قطار گرفته بودیم خوردیم بعد هم بچه ها داخل یک کوپه جمع شدند و تا نیمه شب مشغول بازی بودند. برای هر کس در داخل کوپه یک بطری نیم لیتری آب گذاشته بودند که علاوه بر این محلی هم برای آب خوری وجود داشت. صبح قطار برای نماز توقف داشت. بعد از آن بچه­ها دیگر نخوابیدند و پتوها را جمع کردند تا صبحانه قطار را بخوریم. نانی که قطار برای صبحانه می­داد اصلا کافی نبود و لازم بود از نان­های لواشی که همراه داشتیم استفاده کنیم.

ساعت 9 بود که به ایستگاه راه آهن بندرعباس رسیدیم و از آن جا با سه تاکسی  روانه اسکله باهنر شدیم. ده تا پانزده دقیقه طول کشید تا به اسکله رسیدیم. سرپرست گفت اگر عجله کرده بودیم با یک مینی­بوس هم می­توانستیم برویم تا هزینه کمتر شود. در اسکله بوی بدی به مشام می­رسید که می­گفتند هم به علت کثیفی آب و هم شکوفایی جلبک­ها است. حدود یک ساعت و نیم که ما منتظر لنج بودیم بچه ها به زدن کرم ضد آفتاب و عوض کردن لباس­هایشان پرداختند. دو گروه دیگر که موفق به گرفتن بلیط قطار نشده بودند و با اتوبوس آمده بودند آن جا به ما پیوستند. هوا خوب بود و با یک آستین کوتاه می شد سر کرد. 

دلیل انتخاب لنج این بود که راحت­تر جا پیدا می­شد نسبت به قایق موتوری، ولی مدت سفر با لنج بیشتر است. ساعت 11 بود که سوار لنج شدیم بعد از اینکه سوار شدیم در لنج متوجه شدیم که کیف یکی از افراد را زده­اند جستجوی پلیس در لنج باعث نیم ساعت تاخیر در حرکت لنج شد پلیس حرف خوبی زد گفت: «هیچ­گاه پول­های درشت را در یک کیف نگذارید خرد کنید و بین افراد تقسیم کنید تا اگر یکی از کیف­ها را زدند بقیه پول داشته باشند.» توی لنج، ما طبقه پایین نشسته بودیم. پس از مدتی بچه­ها برای اینکه دریا را بهتر ببنیند و از آن لذت ببرند به طبقه بالا ،عرشه، رفتند. روی عرشه لزوما باید همه می نشستند. بعد بچه­ها یک جلسه معارفه دیگر برای گروه اتوبوسی گذاشتند. سطح آب دریا پر از جلبک بود که رنگ آب را به قهوه ای تغییر داده بود. در بین راه مرغ های دریایی اطراف لنج پرواز می­کردند.

ساعت 13 بود که در جزیره قشم به اسکله رسیدیم. از آنجا یک مینی بوس و وانت (برای کوله ها) اجاره کردیم تا ما را به دره چاهکوه ببرند. در بین راه نزدیک یک سوپر مارکت توقف کردیم تا بچه­ها اگر چیزی می­خواهند بخرند. توقف، تقریبا نیم ساعت طول کشید. سرپرست هم مایع دستشویی ، ظرف شویی و اسکاچ خرید. جنس های خارجی ارزان تر و جنس­های داخلی گرانتر از قیمت­های تهران بود. ساعت 15:20 بود که به دره چاهکوه رسیدیم. توی دره موبایل آنتن نمی داد. قرار بود ناهار را در چاهکوه بخوریم لذا تعدادی از بچه­ها کوله های کوچک خود را با خود آوردند و بعضی هم دست خالی راهی شدند. در مسیر چاه هایی بود که برای تامین آب در گذشته کنده شده بود و یکی از آن­ها آب داشت. فرسایش و رسوب ناشی از بارندگی های انجام شده در طی سالها مناظر بسیار زیبایی را ایجاد کرده بود. در دیواره دره حفره های زیبایی ایجاد شده بود. دیواره های دره قابل خراش با یک جسم نوک تیز بودند و حالت اسفنج سفت را داشتند. در انتهای دره مسیر تنگ­تر و خطرناک­تر می شد بدین خاطر آنجا بچه ها کمی تنقلات خوردند و مسیر را بازگشتیم تا در اولین جای خوب ناهار بخوریم. در مسیر در یک جا چاله نسبتا عمیقی بود که گذر را کمی سخت می­کرد. موقع برگشت ناگهان مردی را دیدیم که به نظر راهنمای دره بود. او گفت می­توانستید برای گذر از بخشهایی که در پایین با مشکل عبور مواجه هستید از معابر بالایی استفاده کنید، البته پایین آمدن از بخشهای بالایی هم کار مشکلی بود. حدود 4 بود که ناهار را که سالاد اولویه بود خوردیم. فقط بچه­ها گفتند کاشکی نوشابه یا آب میوه هم داشتیم و با آن می­خوردیم. حدود ساعت 5:15 بود که با آب چاهی که در آن نزدیکی بود وضو گرفته و همانجا نماز را خواندیم. حدود ساعت 5:30 بود که سوار مینی بوس شدیم و به سمت غار نمکی حرکت کردیم. هوا رفته رفته تاریک شد. در بین راه دو بار پلیس ما را نگه داشت و هر دفعه حدود 20 دقیقه منتظر شدیم تا سرپرست آنها را راضی کند. مشکل این بود که چون در نزدیکی غار هیچ امکاناتی از قبیل تلفن، برق و غیره نبود، گذراندن شب در آنجا خطرناک بود. اگر کمی زودتر حرکت کرده بودیم این تاخیرها را نداشتیم. ساعت 7:20 دقیقه بود که رسیدیم به نزدیکی غار. بچه ها
هدلامپ­ها{بخوانید: چراغ پیشانی­ها} را روشن کرده و شروع به برپا کردن چادرها کنار دو سکویی کردند که نزدیک ساحل بود. بعضی هم شروع به آماده کردن شام شدند. زدن یکی از چادرها خیلی طول کشید. چون بچه ها نمی دانستند که سه میله ای است و نیز پس از نصب پوش فهمیدند نوار پارچه ای که از پوش آویزان بود باید از زیرانداز عبور می­کرده است.

کوله ها و دیگر وسایل را به روی سکوها انتقال دادیم. در کنار سکوها یک سرداب در فاصله حدودا صد متری بود که از آبش برای مصارف غیر آشامیدنی می­شد استفاده کرد. چون هوا تاریک بود و در اطراف چوب زیادی دیده نمی شد امکان درست کردن آتش وجود نداشت. رطوبت هوا بسیار زیاد بود به طوری که بعد از پانزده دقیقه اغلب وسایل و کوله ها خیس شده بودند. بعد از خوردن شام بچه ها رفتند دم ساحل و خوش گذراندند آخر شب هم همه روی سکوها خوابیدند. چهار شنبه 23/11/87 ساعت 6 صبح از خواب پا شدیم. روی اغلب کیسه خواب ها خیس بود. سرپرست گفت:در طول شب سگ و شغال اطراف سکوها چرخ می­زدند و چند تا از خوراکی ها را هم برده بودند. زمان زیادی طول کشید تا همه کوله هایشان را بستند و آماده حرکت شدند. صبحانه عدسی بود که با نان شیرمال خوردیم. بعد همه حدود 15 دقیقه تا دم شرکت پیاده رفتیم تا کوله ها را آن جا بگذاریم. بچه ها برای غار لباس عوض کردند و هدلامپ{چراغ پیشانی} را برداشتند. بعضی کوله­های کوچکشان را از تنقلات و آب پر کردند و به همراه داشتند و عده ای دست خالی به سمت غار حرکت کردند. پیاده روی حدود بیست دقیقه تا دم غار طول کشید. غار دهانه بزرگی داشت ولی رفته رفته کوچک می­شد و تنها خوابیدنکی می شد عبور کرد. سطح زمین را در داخل غار شن و نمک پوشانده بود در این شرایط زانوبند و آرنج­بند و بازوبند و دستکش بسیار لازم بود. هر کسی که کوله آورده بود پشیمان بود چون کوله ها را به سختی می توانستیم عبور دهیم. حدود 100 تا 200 متر داخل غار رفتیم که تا اینجا بچه ها خسته شده بودند پس از مدتی سرپرست متوجه شد مسیر بن بست و غار را اشتباه آمده­ایم. تمام مسیر را برگشتیم و دم در غار منتظر شدیم، تا اگر غار پیدا شد آن گاه حرکت کنیم. وقتی غار پیدا شد بچه ها به سمت غار شماره­ی سه روانه شدند. حدود 20 دقیقه هم پیاده روی تا غار شماره­ی سه طول کشید.  فردی که دم در غار شماره­ی سه ایستاده بود پیشنهاد داد که کوله ها را به داخل غار نبریم و همانجا دم در بگذاریم چون مسیر عبوری تنگ است و اینکه کف غار دریاچه بود و وسایلمان خیس می شد. جالب است که می گفتند این آب خاصیت درمانی دارد و درونش می خوابیدند. به هر نحوی بود 500 – 600 متر داخل غار پیش رفتیم. هر جا که می­شد ایستاد قدری استراحت می­کردیم و دوباره ادامه می­دادیم. در انتها 15 دقیقه استراحت کردیم و مسیر را بازگشتیم. تنها مشکل این بود که دوربین برای عکس گرفتن نداشتیم. به عبارتی به علت شرایط غار این امکان وجود نداشت که به داخل غار ببریم. وقتی از در غار بیرون می آمدیدم دو تا از بچه ها که داخل نیامده بودند چند تا عکس گرفتند راهنمای دم غار وقتی یک قندیل نمک دست یکی از بچه ها دید ناراحت شد و گفت هر کدام از این قندیل ها 4- 5 دوره ( سال) طول می کشد تا ساخته شود. اگر هر کسی که برای بازدید می آید این ها را بشکند در طی مدت کوتاهی قندیلی باقی نخواهد ماند. دم در غار بچه ها کمی تنقلات خوردند تا انرژی زیادی که غار از آن ها گرفته بود برگردد.  بعد از آن  به سمت شرکت بازگشتیم. در نهایت با برداشتن کوله هایمان به ساحل رفتیم. همه کوله ها و وسایلشان را روی یک سکو که در نزدیکی ساحل بود قرار دادند. عده ای به نزدیک سرداب رفتند تا خودشان را بشویند و عده ای هم به داخل آب دریا رفتند چون کاملا خاکی و نمکی شده بودند. حدود یک تا یک و نیم ساعت طول کشید که بچه ها هم لباس­هایشان را عوض کنند و هم ناهار آن روز را که کنسرو سبزیجات بود بخورند. در مورد ناهار آن روز اغلب بچه­ها چون خسته بودند با آن مخالف بودند و ترجیح می دادند ناهار مقوی تری بخورند.

ساعت 4 بود که سوار مینی بوس شدیم تا به سمت اسکله برویم و از آنجا به سمت هرمز. ولی چون اسکله ساعت 5 بسته می­شد، ما در میان راه تصمیم گرفتیم در نزدیکی یکی از پارک­های قشم، نزدیک ساحل چادر بزنیم. خوشبختانه امکانات کافی وجود داشت و بچه ها توانستند موبایل­ها و دوربین­هایشان را شارژ کنند. حتی امکان حمام کردن هم وجود داشت. در داخل پارک جایی برای ظرف شستن هم وجود داشت. اول قرار شد بین دو تل خاک که یک کانال را درست کرده بودند چادر بزنیم که با مخالفت عده ای این کار بیرون از آن انجام شد. باد نسبتا تندی می وزید که کمی پخت غذا را با مشکل مواجه کرد. کوله ها را دور اجاق ها چیدیم و دور آن ها را با زیر انداز پوشاندیم. یکی از اجاق ها هم با مشکل روبه رو شد. با وجود همه اینها شام آن شب که پلو و قورمه سبزی بود با کمی تاخیر آماده شد. بعد از خوردن شام برای امنیت بیشتر همه کوله ها را داخل یک چادر گذاشتیم. سپس دو طرف چادر زیرانداز انداخته و خوابیدیم. 6 صبح از خواب پا شدیم. دیگر وسایلمان خیس نبود احتمالا به علت بادی که می وزید. بچه ها بیشتر هماهنگ شده بودند و زودتر وسایل جمع شد و همه آماده رفتن شدند. چون دریا کمی طوفانی بود کمی در خیابان معطل شدیم تا بتوانیم از اسکله قایق یا اتوبوس دریایی کرایه کنیم. خوشبختانه در نهایت یک اتوبوس دریایی کرایه کردیم تا ما را به هرمز ببرد. از آنجا دو وانت کرایه کردیم تا ما را به محیط زیست ببرند. تقریبا نزدیک اسکله یک سوپر مارکت بود که ما از آنجا آب معدنی خریدیم. سوپر مارکت کاملا مجهز بود حتی ما اگر چیزی هم از تهران نیاورده بودیم آنجا می­شد تهیه کرد. ولی تا حدی ریسک است. وقتی به محیط زیست رسیدیم، مسیری پیچ و خم دار را طی کردیم تا به ساحل برسیم. باد شدیدی می­وزید که کمی کار ما را با مشکل روبرو کرد. دریا هم مواج بود. صبحانه کره و مربا بود که با چایی که به سختی توی آن باد درست شده بود خوردیم. سرپرست برای بررسی وضعیت دریا و ساحلی که قرار بود آنرا طی کنیم به سمت ساحل رفت. وقتی بازگشت گفت: امکان جزیره نوردی به علت دریای مواج وجود ندارد. عده ای برای تصدیق حرف سرپرست با او در امتداد ساحل جلو رفتند عده ای هم کنار کوله ها از آنها مراقبت می­کردند. بعد از اینکه بچه ها خوب آب بازی کرده بودند و خیس شدند، برگشتند و خودشان را کنار آتش گرم کردند. و عده ای هم شروع به درست کردن ناهار کردند.

ساحل فوق العاده زیبا بود ، در بخشهای از این ساحل سنگها و صدفها بسیار زیبایی در ساحل دیده می شد که برخی از بچه ها از آنها جمع کردند.

ناهار سوپ بود. بعد از اینکه ناهار را خوردند عده ای تصمیم گرفتند به همراه سرپرست بخشی از ساحل را طی کنند. بقیه هم برای مواظبت و نظم دادن به کوله ها و نیز جمع آوری هیزم و درست کردن آتش ماندند. بچه ها موقع بازگشت خودشان را با آتش گرم کردند. بچه ها کم کم دور آتش جمع شدند و مشغول خوردن تنقلات شدند. چای با آتش هیزم درست شده بود. کوله ها را به پناهگاهی که در آن نزدیکی بود انتقال دادیم، تا شب را در آنجا بگذرانیم. شام را هم روی همان آتش درست کردیم. اول آب را جوش آوردیم و بعد ماکارونی­ها را ریختیم. وقتی پخته شد آبش را گرفتیم و مایه ماکارونی را اضافه کردیم و شام با یک جنب و جوشی بین بچه ها در نهایت آماده شد. همیشه بایست یک نفر کنار کوله ها می­ماند چون بعضی وقت­ها افرادی به صورت مشکوک اطراف وسایل و کوله ها پرسه می­زدند. بعد از شام عده ای به بحث و گفتگو پرداختند و عده ای هم خوابیدند.

جمعه 25/11/87 از خواب پا شدیم. تا ساعت هفت بچه ها آماده شدند. قصد داشتیم برویم قلعه پرتغالی­ها، ولی مشکل این بود که ماشین در آن حوالی خیلی کم عبور می کرد . بچه­ها گروه گروه توی جاده راه می­رفتند تا اینکه سر و کله یک وانت پیدا شد که آن هم یکی از بچه ها با موتور یکی از ساکنین اطراف، که از آنجا رد می­شده، پیدا کرده بود. وانت دو بار رفت و برگشت تا همه بچه­ها را به قلعه برساند. بچه­ها حدود یک ساعت از قلعه دیدن کردند. حدود ده دوازده تا بچه داخل قلعه، حلزونهای مختلف، گردنبند و دستبند می فروختند. چون اسکله به قلعه نزدیک بود، پیاده به سمت اسکله راه افتادیم. 30 تا 45 دقیقه طول کشید که به اسکله رسیدیم البته بچه ها از سوپر مارکت بین راه خریدهایی انجام دادند. آنجا موفق شدیم دو تا قایق موتوری اجاره کنیم تا ما را به بندر برسانند. در مسیر چند بار قایق توقف کرد چون با اینکه راننده تذکر داده بود ولی چندی از بچه ها در بخش جلویی قایق نشسته بودند که باعث شده بود به موتور فشار بیاید. در نهایت با موفقیت به بندرعباس رسیدیم.  ساعت تقریبا 10 بود، با کمی پیاده روی به سمت بلوار صیادان رفتیم که به گفته خودشان رستوران های زیادی سرتاسر آن پیدا می­شد. سرانجام یک رستوران که غذاهای دریایی داشت در همان ابتدای بلوار پیدا کردیم. اسم رستوران هایدا بود. بچه ها شروع به سفارش غذا کردند. غذاهای متنوعی داشت، از جمله میگو کبابی، قلیه ماهی، ماهی شیر و غیره. هر کسی مطابق با میلش غذا سفارش داد وقتی میگو را آوردند بوی بدی می­داد، به طوری که یکی از بچه ها نتوانست بخورد و با یکی دیگر شریکی قلیه ماهی خورد. البته بچه­های جنوب می­گفتند بوی میگو طبیعی است و غذا مشکلی ندارد. بعد از نهار بچه­ها بیرون از رستوران با هم خداحافظی کردند، چون گروه­های قطاری و اتوبوسی از هم جدا می­شدند. ما گروه قطاری­ها چون فرصت داشتیم پیاده به سمت بازار که جلوی اسکله بود، و واقع در بلوار طالقانی است حرکت کردیم. بعد از دیدار از بازار با گرفتن  3 تا تاکسی به ایستگاه راه آهن رفتیم. ساعت تقریبا 2:15 بود. در ایستگاه موقع چک کردن بارها مردی در صف متوجه شد که موبایلش نیست و شروع کرد به گشتن بچه های گروه ولی خوشبختانه با حفظ خونسردی مشکل حل شد و طرف فهمید که موبایلش پیش خانمش هست. بعد بچه ها رفتند نماز ظهرشان را در نمازخانه ایستگاه بخوانند. ساعت تقریبا 3 بود که سوار قطار شدیم و دوباره با هزار خواهش و تقاضا توانستیم گروه دیگر را به یکی از واگن­های نزدیک خودمان انتقال دهیم. بعد از جا به جایی کوله ها بچه ها رفتند توی یک کوپه و مشغول بازی شدند و عده­ای هم در کوپه دیگر کارهای متفرقه می­کردند. یکی خواب بود، یکی روزنامه می­خواند. بعد هم همه توی یک کوپه جمع شدیم و بحث های فلسفی و جدی کردیم.

نان و پنیر و گردویی که برای صبحانه صبح بود و نتوانسته بودیم بخوریم بعنوان شام خوردیم. بعد از شام هم بچه­ها توی یک کوپه مافیا بازی می­کردند. حدود ساعت 2 بود که ناگهان وسط بازی، پلیس چند بار در کوپه را زد. وقتی در را باز کردیم، گفت با هم چه نسبتی دارید و کارت شناسایی­تان را بیاورید. یکی از بچه­ها از کوره در رفت و با طرف وارد جرو بحث شد. مامور می­خواست کارت دانشجویی­اش را ضبط کند ولی با میانجی گری سرپرست به خیر گذشت. البته حق با مامور بود چون از ساعت 12 به بعد رفتن در کوپه دیگر ممنوع است. بعد از این اتفاق بچه­ها به کوپه هایشان رفتند و خوابیدند. صبح شنبه 26/11/87 ساعت 6 صبح برای نماز قطار توقف داشت. تقریبا ساعت 8 صبح بود و هر گروه در یک کوپه صبحانه خورد. بعد هم حدود یکی دو ساعت بازی کردیم و سپس وسایلمان را جمع و جور کردیم. حدود ساعت 12 بود که در ایستگاه راه آهن تهران بودیم.

{پایان.}