به نام خالق زیبایی ها

29 تیر! بالاخره تصویب شد! بعد از بسیاری عقب و جلوکردن تاریخ سفر، بالاخره قرار شد جنگل نوردی ماسوله – ماسال امسال از 29 تا 31 تیرماه برگزار شود. 1 سال بود که دوستان از روی لطف، لذت جنگل نوردی پارسال (خلخال – اسالم) را بر سر ما می کوفتند و من را به شخصه برای این سفر بسیار مشتاق کرده بودند(که البته حق هم داشتند! من هم مطمئنا امسال همین کار را میکنم!) خبر را از امین نبی خانی (سرپرست برنامه) دریافت کردم و بدون معطلی جواب مثبت خود را اعلام کردم و برای دیدن جزئیات به وبلاگ انجمن رفتم به هر ترتیبی که بود از روی ایمیل برنامه کهار (به سرپرستی محمد حسین مهاجرانی) و پرس و جوی میان دوستان وسایل سفر را آماده کردم و طبق قرار معهود ساعت 19.30 روز چهار شنبه 29 تیر 90 در تقاطع فلسطین و بزرگمهر حضور به عمل رساندم. نکته قابل توجه بد قولی ما ایرانی ها(که البته خودمان میدانیم به دلیل ترافیک است!) بود: در ساعت 19.30 حدود یه چهارم از جمعیت چهل نفره­ی دوستان حاضر بودند!

بعد از تأخیر دوستان و اتوبوس حوالی ساعت 21  از بزرگمهر حرکت کردیم.

تا قبل از خارج شدن از تهران، ترافیک (که گاهاً سنگین هم بود) یار ما بود! اما کم کم با خارج شدن از تهران جاده خلوت تر شد.

طبق برنامه، قرار بود شام در اتوبوس صرف شود. ترکیبی از کالباس، کوکو، نوشابه و ... همراه با تکان های البته طبیعی اتوبوس شام به یاد ماندنی ای را رقم زد!  

بعد از صرف شام و البته کمی بازی و شوخی باز طبق برنامه خاموشی اعلام شد. گرچه فکر نمیکنم کسی توانسته باشد آن شب خواب هر چند کوتاهی داشته باشد(من که بی خوابی به سراغم آمده بود بچه ها را میدیدم که سر جای خود غلت میزنند و خشنود به نظر نمی آمدند!) اما خیلی زود سپری شد.

هوا کاملا روشن شده بود که به ماسوله رسیدیم. پس از پیاده شدن از اتوبوس و تقسیم چادرها و حاضر کردن کوله ها به مدت چند دقیقه برای گرم کردن بدن و آمادگی، تمرینی نمادین! انجام دادیم و سپس گروه به جلوداری حامد و عقب داری علیرضا زارع زاده در ساعت 7 از جاده ای خاکی و زیگزاگی شروع به حرکت کرد.

هوا کاملا روشن شده بود که به ماسوله رسیدیم. پس از پیاده شدن از اتوبوس و تقسیم چادرها و حاضر کردن کوله ها به مدت چند دقیقه برای گرم کردن بدن و آمادگی، تمرینی نمادین! انجام دادیم و سپس گروه به جلوداری حامد و عقب داری علیرضا زارع زاده در ساعت 7 از جاده ای خاکی و زیگزاگی شروع به حرکت کرد.

ابتدای مسیرمان روستایی با بافت قدیمی و خاص روستایی بود که رنگ سبز، آن را در خود بلعیده بود. در روستا با خسرو(سگی که اهل همان نزدیکی بود و ما این نام را بعدا برایش انتخاب کردیم) آشنا شدیم.

 

و او ما را در مسیر همراهی میکرد، که البته این آشنایی برای تعدادی از دوستان خیلی خوشایند نبود! من هم در خیال خود که چه مسیر ساده ای در پیش داریم و چرا جلودار انقدر به کندی حرکت میکند و فکر ما پروفشینال ها! را نمی کند مسیر پیچ در پیچ خاکی را میپیمودم  

کم کم با منحرف شدن از جاده خاکی (طبق مسیر جی پی اس) بر شیب مسیر افزوده شد و قسمت سختی را پیش رویمان قرار داد که گمان کنم فقط خسرو بود که به راحتی مسیر را می پیمود!

پس از تلاش فراوان و عبور از قسمت های صعب العبور و لاممکن العبور و لا عاقل العبور! به امام زاده ای رسیدیم.

محمد حسین: در ساعت 9 به امام زاده رسیدیم (هرچند وقتی رسیدیم امام زاده فهمیدیم پاکوب داشته، ولی چاره ی دیگه ای نداشتیم، چون نمی دونستیم شروع مسیر پاکوب کجاست، این رو هم بگم که بچه های سال 87 هم از همون مسیر ما رفتند، مسیر سختی با پوشش انبوه و شیب تند که رمق همه ی بچه ها رو گرفت و کمی هم خطرناک بود.

صبحانه را نوش جان کردیم و پس از استراحتی کوتاه و برداشت آب کافی حدود ساعت ... راهی شدیم؛ خسرو همچنان با ما می آمد...

شیب مسیر ملایم بود، اما خستگی مسیر پیش از صبحانه هنوز در تن ها. گاهاً مجبور بودیم از مسیر های پوشیده از گیاهان سبز (و البته پوشیده از گزنه) عبور کنیم.

اما زیبایی مسیر بر خستگی ها چیره بود. برنامه تقریباً در طول مسیر به صورت 1 ساعت حرکت و 10 دقیقه استراحت دنبال شد.

برای نهار، در کنار درختی تنومند مشرف به دره ای پوشیده از درختان سر به فلک کشیده نیمچه کمپی برقرار کردیم و از آنجا که خستگی بر بسیاری از بچه ها مستولی شده بود، کسی حتی حاضر نبود قدمی فراتر بگذارد. خسرو هم در این میان ته مانده ی غذای بچه ها را نوش جان کرد و دلی از عزا در آورد. نهار و استراحت حدود 1 ساعت به طول انجامید.

دیدن منظره ی استراحت پراکنده ی گروه بر روی هر سطح صافِ ممکن، لشکر از جنگ برگشتگان را در ذهن تداعی میکرد!

حدود 30 دقیقه طول کشید تا از منطقه ای با درختان انبوه خارج و وارد مناطق کوهستانی شدیم.  با پیمودن مسیری با شیب ملایم کم کم ارتفاع زیاد کردیم. هوا خنک بود و رعد و برق و باران های پراکنده در طول مسیرِ کوهستانی، هوا را مغموم کرده بود.

 

تا حدود ساعت 6 به بلندترین نقطه مسیر خود (حدود 2175 متر) رسیدیم و از آن پس وارد جنگل های بکر و زیبایی شدیم که خستگی را از یاد میبرد.

 

محمد حسین: ارتفاعی رو که دستگاه نشون می ده همیشه اول کار باید کالیبره کرد. جی پی اسی که ما داشتیم، دو روش داشت برای کالیبراسیون. فکر می کنم، یکی روش کامپَس (Compass) و یکی هم روش دستی. در روش اول در محلی می ایستی و دستگاه رو در ارتفاع خاصی نگه می داری و یک دور کامل می زنی (گردش به راست) و بعدش دستگاه ارتفاع رو کالیبره می کنه. در روش دوم هم شما ارتفاع منطقه رو می دونی و به صورت دستی وارد دستگاه می کنی. اونجور که من از دوستان کاربلد شنیدم در روش اول کالیبراسیون دستگاه ما زیاد دقیق نبود. من به همون روش اول جی پی اس رو کالیبره کردم. اونجور که بعدا فهمیدم حدود 300 متر خطا داشت. ولی همین سبب خیر شد! وقتی که بعد از نهار اول وارد منطقه ی کوهستانی شدیم، دستگاه ارتفاع رو حدود 1700 نشون می داد. و اونجوری که دوردستها می نمود، تا حدود یکی دو ساعت بعدش هم قرار نبود خیلی ارتفاع زیاد کنیم (شیب بسیار ملایم بود) از طرفی هم می دونستم که بالاترین نقطه ی منطقه 2175 متر ارتفاع داره. برام سوال بود که ما پس کی می خوایم به این ارتفاع برسیم و در کدوم مسیر باید ارتفاع زیاد کنیم؟! همون شد که با سرعت خیلی بیشتری گروه رو حرکت دادیم به امید اینکه زودتر به منطقه ای برسیم که 300 متر ارتفاع زیاد کنیم! ولی بی خبر از اینکه ارتفاع اون موقع ما نزدیک 2000 متر بوده! خلاصه این باعث شد که تقریبا به موقع به محل دشت برای کمپ برسیم.

باران همچنان گاه و بی گاه می بارید و باد خنک منطقه، صورت را نوازش میداد. انبوه درختان سبز و دره های پوشیده را که پشت سر گذاشتیم به دشتی رسیدیم که قرار بود شب را در آنجا سپری کنیم؛ گویی خسرو در سر داشت که شب را با ما سر کند!

تا پیدا کردن مکان مناسبی برای کمپ که هم سطح صافی داشته باشد و هم نزدیک چشمه ی آب باشد کاملا هوا تاریک شده بود و بدون چراغ قوه دیدن حتی 1 متر جلوتر محال بود. شام، که عموما کنسرو آماده بود از کوله ها بیرون آمد و بچه ها مشغول خوردن آنها شدند. نمی دانم آیا خسرو بیچاره که گوشه ای برای خود نشسته بود، چیزی به عنوان شام نوش جان کرد یا خیر اما تا صبح کنار چادر خوابید. ساعت 12 خاموشی اعلام شد اما قبل از آن بر طبق جلسه ی مسئولان قرار شد فردا ساعت 9 همه آماده ی حرکت باشند. طبق معمول سفرهای دو جنسیتی، زور خانم ها هنگام خواب به آقایان چربید و خانم ها درون چادرها و آقایان اطراف چادرها خوابیدند که اگر شب، گرگی، گرازی خرسی چیزی حمله کرد از اطراف چادرها شروع کند!

ساعت 7.30 تقریبا همه بیدار بودند و بعد از صرف صبحانه ای گروهی(البته گروه گروه!) شامل نان و پنیر و عسل و خرما و گردو و البته چای صحرایی با لیپتون! آماده حرکت شدیم.

ادامه دارد...