گزارش برنامه جنگل ماسوله-ماسال/تیر ماه 1390/بخش دوم
هوا صاف بود، خورشید در دوردست ها میدرخشید و در فکر در نوردیدن دوباره ی پهنای آسمان. کمی بعد از راه افتادن از آبشخور چهارپایان بطری ها را پر کردیم و به سمت جنگل سرازیر شدیم. خسرو نیز همچنان با ما بود!
با ورود به جنگل قرص طلایی خورشید لابه لای شاخ و برگ درختانِ تا آسمان قد کشیده گم شد.

ساعتی طول کشید تا از جنگل بیرون آمدیم و مسیر خود را در دشت ها ادامه دادیم. برخورد به مردمی که در آنجا ساکن بودند و البته خوشامد گویی سگ هاشان از نکات جالب توجه بود. گمان می کنم بیشتر از اینکه دیدن آنها برای ما جالب بود، دیدن ما برای آنها جالب و شاید کمی عجیب بود. این را از نگاه های سوال اندود آنها می شد فهمید. بچه ها که کمی دیر یخشان آب شده بود در مسیر با ترانه ها و شعر های زیبا لذت راه را دو چندان می کردند مثل شعر "دریا" (به فرمول: دریا x امین عشق مرا بردی )

نزدیکی های ساعت 14 در کنار کلبه ای که اتفاقا چشمه ی آبی در کنارش بود کمپ را برقرار کردیم تا هم نهار را نوش جان کنیم هم بدن های خسته مان را به استراحتی میهمان کنیم. این میهمانی کمی زیاد، حدود 2 ساعت به طول انجامید (که البته از دید سرپرست مانعی نداشت). اما بعد از یک مسیر با شیب تند منفی خیلی کارساز بود! تنها کسی که به نظر خسته نمی آمد خسرو بود.

پس از تجدید قوا و پر کردن بطری ها راهی مقصد که اکنون دیگر خیلی به پایانش نمانده بود شدیم. نشانه ی آن هم خانواده هایی بودند که برای طبیعت گردیِ آخر هفته، آنجا را انتخاب کرده بودند. اولین آنها را کنار رودخانه ای دیدیم که اتفاقا محل مناسبی برای استراحتی کوتاه بود. بنابراین همه کفش ها را درآورده و پاها را آبی خنک مهمان کردند که با عکس یادگاری و صد البته کمی آب بازی (که بدون آن مزه نداشت!) حدود نیم ساعتی به طول انجامید.
شواهد و قرائن گویای این بود که این ره شیرین رو به پایان بود. کم کم بر تعداد خانواده های میان راه افزوده میشد. با دیدن تابلوی روستای چسلی غبار شادی (از اینکه هیچ جا خونه ی خود آدم نمیشه!) و اندوهی بسیار بزرگ تر از آن بر دلمان نشست...
با نزدیک شدن به جاده ی اصلی اتوبوس نیز به موقع رسید و بچه ها ابتدا کوله و سپس خود وارد اتوبوس شدند. هوا هنوز تاریک نشده بود. در این میان نمی دانم خسرو کجا بود!

در اتوبوس باز مانند رفت، صندلی آخر برای من بود! بچه ها که از توانشان، ته مانده اش را خرج میکردند بعد از کمی همخوانی و بگو و بخند و صحبت های سرپرست، راهنما، جلودار وعقب دار کم کم خاموش شدند و سکوت اتوبوس را فرا گرفت. متاسفانه به دلیل خستگی گروه، جلسه ی انتقادات، پیشنهادات برگزار نشد که این خود جز انتقادات وارده میباشد!
نکته قابل توجه که همه ی دوستان جلوی اتوبوس از آن بی بهره بودند و مطمئنم هر کس که عقب بود و البته بیدار، از آن لذت برد، صدای زیبای محمد حسین مهاجرانی و رفقا! در هنگام سکوت اتوبوس بود که در حال و هوای خستگی و خواب و بیداری شب، مستی یکتایی را به همراه داشت...
با روشن شدن هوا به تهران نزدیک و نزدیک تر میشدیم و تمام آن لحظات شیرین، اکنون عکس هایی بودند در ذهنمان...
همنوردان:

*راهنما/**سرپرست/***نگارنده




همنوردان عزیز همچنین می توانید برای دریافت اطلاعات بیشتر گزارشی دیگر از این برنامه که در تابستان ۸۷ در گروه اجرا شده بود را نیز درابنجا بخوانید.
نشانی : دانشگاه صنعتی امیرکبیر، ساختمان تربیت بدنی، دفتر مشترک انجمن های ورزشی.